سپید .ساحل ۱۸۹.
در خیالم زمانی که کنار رود
ایستاده و به ابهای خروشان
نگاه میکردم
و همه راههایی که در کودکی پیمودم
وان شاخه هایی که از انها میوه چیده بودم
و همه تپه هایی که از انها بالا رفته بودم
وشقایقها وبابونه هایی که دیده بودم
و همه کوههایی که از ان گذشته بودم
وهمه صخره هایی که زمانی پاروی ان گذاشته بودم
و همان بچه قورباغه هایی که دیده بودم
وهمه ماهیهایی که خورده بودم .
وهمه اسفندهایی که چیده بودم
و ان نیزارهایی که کناره رود دیده بودم
وان رودبزرگ هیچ وقت نمی دانستم
شاید روزگاری همه شان چون شعر بودند
ومن شاعر همه شان
و هر کدوم هزاران بار در شعرهای سپیدم جا خوش کنند
همه اون خانه های قدیمی
همان ادمهایی که همه شان به خاطره پیوسته بودند
هم نمی دانستند
همه شان مثل شعری بودن.
واکنون همه شان
حتی فنجانهای چای و سماورها
ورشو و حتی همان طرفهای سفالی
همه شان در میان یک سپید بلند جا میشوند
روزی که همه تاکها را قلمه می زدند
وروزی که او از انجا برایم انگور چیده بود
ان زمان که داشت تمام تا کها را از شاخ برگ
اضافه جدا میکرد
که روزی خوشه هایی بریزد وبرایم درسبدی
بچیند
هیچ خبر نداشت که اکنون او هم در این شعر است
همه روزهایم
وهمه کودکی هایم
وهمه لباسهایم
وهمه دلتنگی هایم
وهمه اشک هایم
وهمه حرفهایشان
وحتی نانهایی که خوردیم
وحتی همه انگورهایی که خوردیم
وهمه برگهای انگور
همه شان را میشود دریک سپید جاداد .
و با انها سپید های بلند نوشت .