ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

غزلواره .۱۷۸.ساحل

اتش غمها باز میبرد مرا در قصه ها

تا بیابم درمان خودرا از غصه ها

گذشته مثل رودی پر اب گذشت از دره ها

رفت در جریان و تنگه ها از میان کوهها

حسرت روزهایی که گذشت از بهر چیست

این نوجوانی وجوانی زببایی و بی همتا

عمری که رفت شد زدست اخر چه غم

هر چه رفت ،باز نمیگردد دگر به زندگیها

من شدم چون فرشته پاک از هر چه الایش

اکنون که فرصت هست وزندگی زندگی کن تا انتها

لب بند از حسرت واه و اشک وفسوس

این عمر گنجینه هر ادمی وقت است گنج گنجینه ها

زندگی ،عمر ،عشق ،در کجاهای جهان باز میاید

باز یاب این زمان مانده را از عمر ای زیبا

شب که امد از سیاهیها ناله مکن ،

چون روز سپید روشن امد از افتاب زیبا

گریان مشو نالان مشو بی هدف دیگر مگرد

راهی بیاب به سوی هدف در این جهان پر ادعا

ده روزه عمری داده این دنیایی دون با این همه غم

اخر چه دارد انتظار ،از این ادم تنهای تنهای بی پنا

اه واه واه واه واه واه واه واه واه

گله کردن از یاران نباشد سودمند ساکت شو از این مدعا

او رفته انکس که رفته و دیگر نیست بازگشت

انچه مانده از جهان هست ونیست را بگیر با دعا

برچسب‌ها: غزلواره، ۱۷۸، ساحل
ساحل
دوشنبه هفدهم دی ۱۴۰۳
18:26
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />