ازاد .۱۸۰.ساحل
موشها طناب دار را جویده بودند
وانها مرا دار کرده بودند به زندگی
بودنم جز دردهای بیشمار
ویک اندوه عمیق
وقطره های درشت اشک
شاید منتظر مانده بودند
ولی طناب جویده
گرچه انها برایم زندگی نمی خواستند
با چشمانی که گاهی اشک و لبهایی گاهی لبخند
پشت پرچین های زندگی
دشتی ازشقایق را میدیدم .
و دانه های اسپند خوشه ها
کوههای بلند
ومزارع ومراتع
زندگی
وتولد من
وتمام رسومات و خواسته هاشان
سیگارها
وکبریت ها
وفندکها
شاید برای اتش زدن برگهای زرد بود
نیمچه نفسی و نیمچه خوشی هایی
که گهگاهی از دیدن یک روباه
یا پریدن یک کبوتر سپید
ولبخندی از خندیدن یک برگ به روی درخت
وشاپرکی سپید یا سرخ یا زرد
برگ گلی در میان باغچه
ومورچه ای وملخی
وزنبوری و قاصدکی وکلاغی سیاه
در میان همهمه یک شهر شلوغ
ودود اگزوزهاو صدای غژغژ
غرغر ،همه غلغل مشاغل و
همه همهمه ای یک هجم عظیم
وصدای باد
در میان این همه فشار اعصاب وروان
وصدای صنعت و دود وکارخانه
ویک سیل جمعیت در حال عبور
صدای کلاغی هم اینجا وصل میکرد
مرا به طبیعت
در میان صنعت دود وسیگار برگ وتوتون
وتنباکو و دایره های چرخان دود
خوب بود که از قهوه خانه وکارخانه و خیابان دورم
زندگی صنعتی امروزی من با شاپرکی سپید
پیوند میخورد به یک باغ و درخت ویک شاخه گل
وسعت یک شهر عجیب
دوری من از طبیعت که مرا این همه افسرد .
و قصه ویاد روزگاری که پشت پرچین و پشت دیوار کوتاه مرتعی از علف تازه و
یک دشت شقایق
باید به یاد بیاورم
شاید که تداعی کنم از طبیعت
در میان دیوار وسکوت وتنهایی من
ذهنم دوباره برود زمان کودکیم