۱.رمان .فروشنده دوره گرد .۱.ساحل
فروشنده دوره گرد .
کفش های مرددوره گرد پرشده بود از اب بارون
گاری دستیشو هول داد .ولی دید کفشاش تو پاش سنگینی میکنه .
کفشاشو دراورد ابشو خالی کرد و دوباره پا کرد .
سالها بود کارش دمپایی فروشی تو ی کوچه وخیابونها بود .
بارون شرشر میریخت و همه جا خیس خیس از بارون بود .
مغازه دارها روی وسایلهاشونو رو دم در پلاستیک کشیده بودند و از روی پلاستیک هم اب شره میکرد .
جواد اقا دمپایی فروش با مغازه دارها دوست بود و هر از چندی جلوی یک مغاز ه گاریشو پارک میکرد و باهاشون خوش وبش میکرد .
اینبار رفت جلو در مغازه اکبر اقا بقال
توی اون سرماو بارون یک چای داغ خیلی میچسبید .
تعداد رفت وامدها تو خیابون موقع بارون خیلی کم بود .
خیابون خلوت وفروش اون راسته تو روزهای بارونی کمتر بود .
جواد اقا رفت داخل مغازه و بعد از سلام و احوالپرسی از اکبر اقا ازش
یک لیوان یک بار مصرف پراز چای و یک پاکت تی بگ چای گرفت ونشست روی صندلی
در مورد کسب وکار وهمه چیز شروع به گفتگو با اکبر اقا کرد .
اکبر اقا هم گفت ،خدارو شکر کارم خوبه .
جواد اقا قند گذاشت دهنش و چاییشو مثل پیرمرد ها هورت بالا کشید .
از اون پیرمردهایی بود که خیلی با سروصدا چیزی میخورد .
واقعا غذا خوردن و چای خوردنش اعصاب یک زن رو خرد میکرد .
جواد اقا سالهایی بود که با همسرش کبری خانم ساکن کوچه اقاقیا بودن و توی حیاط هم دوتا گربه داشتند .
دوتا دختر شون ازدواج کرده بودند .
اکرم وزینت ،دودختر جواد اقا و کبری خانم ،مدتها بود که ازدواج کرده بودند .
اکرم همسر یک فرش فروش بود که وضعیت مالی نسبتا خوبی داشت .
وگاهی هم سری به جواد اقا میزدند .
زینت هم با یک معلم ازدواج کرده و ساکن شهر اصفهان شده بود .
زینت صاحب دو بچه به نام سامان و مریم بود و اکرم یک پسر به نام ارمان داشت .
دختر زینت مریم یه دختر تپلی با موهای سیاه پرپشت بود که کبری خانم تابستونها هرروز موهاشو شونه میکرد و براش میبافت .
اونسال تابستون مریم و سامان به مادرشون اصرار کردند که اونها رو بفرستند پیش جواد اقا وکبری خانم تا تابستونو پیش خانواده مادری سپری کنند .
بالاخره با اصرار زیاد پدر ومادر بچه ها رو سوار اتوبوس از اصفهان به شهر تبریز فرستادند .
ادامه در پست بعدی .