غزل .۱۲۹.ساحل
زمین رنج ،اسمان رنج،دل پر از رنج ،کوجای دنج
همه جا را کاویدیم وکندیم ،اخر کواین گنج
به هر هفت روز هفته همه کار وهمه کارو رنج
گویی که نیست ارامش وخوشی دراین سرای سپنج
سه پنج روزی بگشتیم وبخوردیم سه پنجی پی رنج
به پنجه پیل را حریفیم لیکن از گرد گردون بردیم بسی رنج
به ساقی دل خوش نمیباید بود که در کاسه نمیدانی
شوکران ریخته که ساقی همدست بوده با دشمنی پنج
که کاشکی دشمنت یکی بودی ان هم دور تر از هر افعی بیابان
نه پنج وشش تا صدهزار دست در دست هم کردی رسانیدی رنج
ساحل
جمعه شانزدهم شهریور ۱۴۰۳
9:41