ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

۱۳۵.غزلواره ساحل ترانه

موندم چرا این طوری شد

کاسه من چرا باز چپه شد

یه قورتی مونده بود ته کاسه دلم

الکل ریختش روی میز چپه شد

همین یه ذره مونده بود ته کاسه ای خدا

مستی نکنم بار دگر عشق دل من هم چپه شد

هر چی که گفتن نگو هی گفتم وگفتم اخرش

هر چی بود ریخت ازظرف کاسه هم شکسته شد

یک دم ندارم من کسی رو ،نه رفیق باده نه گرمابه

تنهاست دل من مثل خدا هی میزنه داد

دلم دل فرشته شد

داد میزنم به اسمون حرف میزنم به اون خدا

گفتم بگیری تو دست ما ببینی دست عزیزم

راست وچپه شد

این گرفتن تو مارو کشت این زندگی دادنت

بوسیدنت این عاشقی کردنت دایم داد مارو دراورد و چپه شد

راستی یا که چپ هرچی میخوای باشی باش

از روزی که چشم واکردم به دنیات دنیام پرتله شد

گریه نکردم واسه همه غمام گفتم تمومی دارن همشون

دست شما درد نکنه اقای خدا این همه داری هوای مرا همه چی چپه شد

کار دلم یکسره شد تا بگیری دست مرا تا بکشی به اسمون

تا اون روزای اخرین نمی دونم خدای من نصیب من بله شد

یا نعله شد

عجب خدایی

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر۱۳۵
ساحل
جمعه سی ام شهریور ۱۴۰۳
21:26
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />