ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

24/1

به نام خدا

الان اصلا حالم خوش نیست ازصبح حالم خوب نبود .

چند روزه احساس گرمای شدید میکنم توتنم .بدنم کوبیده شده

احساس خوبی ندارم .

نمیخوام حرف بزنم ولی اعصاب ندارم گاهی شروع میکنم به غرزدن

ولی فایده نداره حرف زدن هم‌هیچ کمکی نمیکنه که بهتر شم .الان اصلا دوست هم‌ندارم‌بخوابم‌از همه چیز بدم میاد .🍱مخصوصا این مبلها دلم میخواد زودتر عوضشون کنم .دیگه اعصاب اینها رو ندارم .دلم میخواد پرده ها رو عوض کنم

نمی دونم باید چه کرد دیشب کلی اعصابم‌خرد بود تا خوابم برد

شاید افکاری که توی ذهنم بود خوب نبود ولی ایندادمها هم‌خوب نیستن

البته هیچی نیستن

بیخود از دستشون حرص میخورم

ومن مجبور شدم تحمل کنم همه چیزو تنهایی رو تحمل کنم هر چیز یک عالمه حرف نا خوشایندو

خیلی اتفاقات بدی افتاده که ننوشتم شایدهم‌به کسی نگفتم

ولی چه اهمیتی داره همه چیز مثل پازل پیش میره اصلا کی میدونست قراره خیلی چیزا روبشه

الان که بهش میگی گردن نمیگیره ‌ولی کارهاش همه چیزو ثابت میکنه شاهد عینی دیده همه چیزو اونم تو این سنش

ولی اصلا قبول نمیکنه حتی احساس میکنم که پسرم خیلی چیزهای بیشتر میدونه وبه من نمیگه

چون بهم گفته بود ک میخواد به ماشین چی پی از اس ببنده تا بفهمه باباش کجاها میره

وامکان داره از کارهای باباش سر دراورده ودلیل فروش ماشین بخاطر کارهای اون بوده ونمی خواد به من بگه

چون سر ماشین باهاش دعوا کرد

تازه خیلی چیزهای دیگه

ومثل تمام اتفاقات پارسال پریسال وهمه سال‌های گذشته

دلیل خیلی رفتارها مشخص میشه بالاخره یک روزی

واینکه چرا وقتی این دوتا یعنی این اقای مثلا غ واون اقای ر م

تو همون عید رفته بودن خونه سمیه مواد بکشن

بعد اقای م سر رسیده بود و درگیری شدید اتفاق افتاده بود تا حدی که اقای م میخواست بره سمیه رو بکشه به چه دلیل

این دوتا اونجا بودن

مواد میزدن

سمیه معتاد شیشه وحشیش شدهذ

واین‌هم معتاده شیشه وحشیش بود

بخاطر چه علتی درگیری پیش امده بود که اقای م میخواست خانم سمیه روبکشه

چرابه‌من گفت دیگه قم نیایید

سمیه دویست تاسکه باخودش برد دارو نداره پسر رو هم برد

این از تمام کارهاش خبر داشت

ومعلوم نیست چیشد

وخیلی چیزهای دیگه

تمام کثافت کاری های اقای ر هم روشد

مثل داشتن هر جور رابطه باهرکسی

الان هر اتفاقی افتاده ولی باز میگه من نبودم

خیلی جالبه هنوز یک عالمه حرف هست

تمام اتفاقات سالهای گذشته

تمام کارهاش

اصلا شاید ارزش گفتن هم‌نداشته باشه

سمیه گم‌شده رفته

منم خیلی وقته که اصلا خونه کسی نمیرم حتی تماس تلفنی ندارم باهیچ کس

نودو نه در صد خودمو مشغول کردم باکارهام

خواهرام هم خودشونو مشغول کارهاشون کردن

الانم فکر میکنم از اول زندگیم باید مشغول کارو تحصیل میبودم

همین

واصلا حوصله ناله کردن ندارم

دلم نمی خواد هیچ مردی از مردان این سرزمین تو زندگیم‌باشن

ازشون بیزارم

چندین سالم بیشترشو تنهایی گذروندم بقیه شم میتونم

من نیازی بهشون ندارم

نمی خوام شون

‌اونها بدن دروغگو بازندگیم‌بازی کردن

من نمی خوامشون همشون مال بقیه

من خودم رو دارم خدا رو دارم بقیه عمرمو رو میتونم سر کنم اصلا نباشن بمیرن نیان نخوان به درک

برن خیانت کنن

به جهنم اونها لیاقت ندارن

ولشون کن این اقای غ هم‌رها کن بره جهنم

برام مهم نیست

نباید بهش فکر کنم

حتی برادرام‌بهم گفتن ولش کن

خواهرم گفت باهاش حرف نزن

منم خیلی وقته سعی میکنم حتی حرف هم نزنم

همشون میگن رها کن

رها کن حرف نزن

اون جاسوس خبر گزاریه

هرکیه

واون هیچی ما نیست

ولش کن همه رو رها کن

منم رها میکنم

ادمهارو فراموش میکنم

ساحل
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۲
19:21
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />