ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

معشوقه شیطان ۲.ساحل .داستان کوتاه

به نام خدا

میخوام‌بقیه داستان مرجان رو بنویسم .دوست دارم بنویسم

شاید این طوری احساس بهتری نسبت به زندگی پیدا کنم و یک سری انرژی های آزار دهنده دهنده رو تخلیه کنم و به خودم کمک کنم ،

مرجان شاید دختر خیلی خوبی بود ولی با رفتارهای بد شوهرش نمی تونست به اندازه کافی خوب و مهربون بمونه .

اون یه دختر خیلی آروم ومهربون و معتقدی بود ولی با این همه زندگی بد باز هم میتونست خوب بمونه .

نمی دونم شاید باید یک شیطان ویک مرجان پیدا کنیم تا تمام بدی‌های اطرافیان و همه کمبودها رو بندازیم گردن شیطان و بگیم تمام بدی‌ها از شیطانه

‌حالا این مرجان یه دوست به نام مهتاب داره که هر از چند وقتی میره دیدنش .

مهتاب هنوز مجرد وازدواج نکرده پدرو مادرش شهرستان و خودش برای ادامه تحصیل امده تهران .

وضع مالی پدرش خیلی خوبه و براش تهرون خونه گرفته و مرجان ومهتاب همیشه هم دیگرو ملاقات می‌کنند .

بیشتر وقتهایی که تعطیل هست رو کنار هم میگذرونن و یه دوست دیگه به نام رابعه دارن که همیشه باهاشون و دوستی‌شون به صورت سه ضلع همبشه درارتباطه واین مثلث هیچ وقت ازبین نمیره و هرجا بخوان برن باهمن

وقتی اونها از اختلافات مرجان خبر دارشدن

میخوان کمکش کنن

ولی چه کمکی شاید اوضاع رو بدتر کنن

‌مرجان بعد از برگشتن از پیش مهتاب خیلی خسته بود وشام در ست نکرد رفت توی رختخوابش وگرفت خوابید وهمین نداشتن شام یک بهانه برای غرغر های همسرش ولی هست

وقتی از سرکار برگشت دیدنه شامی هستی نه چایی برق‌های خونه خاموش

ولی یک بچه شهرستانی که توی یک خانواده روستایی بزرگ شده که وقتی مرد از سرکار میاد باید چای داغ وغذای داغ آماده باشه .

در حالیکه مرجان فعلا به خاطر ناراحتیهاش حوصله پخت و پز نداره و کلا علاقه وانگیزشو برای آشپزی از دست داده .

همین شد که با عصبانیت وارد اتاق خواب شد وبا پرخاش لامپ رو روشن کرد و دنبال حوله بود که بره حموم و از قصد چند تا وسایل خونه رو‌پرت کرد تا صدا کنه و مرجان از خواب بیدارشه

اون هم بیدار شد و با چهره درهم ‌عصبانی ولی روبروشد .

اون داشت زیر لب غرغر میکرد ومرجان رو فحش میداد ولی مرجان خودش رو زد به اون راه و اصلا به غرولند و چهره درهم ولی اعتنا نکرد

وگفت برو دوتا تخم مرغ بنداز بخور من خسته ام امشب شام نپختم .

همین باعث عصبانیت بیشتر ولی شد و اون شروع به فحش دادن بلندتر کرد .وبعد در حموم رو کوبید رفت تا دوش بگیره .

مرجان تو‌درون خودش خیلی عصبانی شد ولی ترجیح داد فعلا با ولی در گیر نشه و بگیره بخوابه

وباخودش فکر کرد به موقعش حساب این ولی روخواهم رسید

.

فعلا بگیرم بخوابم خستگیم دربره اینم یه کوفتی بخوره بکفه تا فردا پدر این رو من در میارم

زیر لب من وجدوابا من رو فحش میده بخاطر چای شکم کوفتش

صبح تا شب باید شکم این او پرکنم

فعلا بخوابم فردا بهش فکر میکنم

لامپ اتاق رو خاموش کرد وگرفت خوابید .

ساحل
پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۲
22:3
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />