ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

معشوقه شیطان ۳.ساحل داستان کوتاه

به نام خدا

کله. سحر مرجان از خواب بیدار شد ورفت وضوگرفت .

سجاده وچادر نمازشو برداشت ورفت توی پذیرایی نماز بخونه .

بعداز نیت وتکبیر الاحرام

اعوذبالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین الرحمن الرحیم مالک یوم الدین

ایاک نعبد وایاک‌ نستعین

اهدنا لصراط المستقیم صراط الذین آنعمت علیهم

غیر المغضوب علیهم والضالین

وبقیه نماز

نمازشو تموم کرد وشروع کرد به خوندن قرآن شوهرش از خواب پاشد و غرغر کرد به تو‌هم میگن‌زن بلند میشی برقهارو روشن میکنی خوابم میاد

زن که‌نمازشو‌بلند نمیخونه .

مرجان :چرا وقتی نامحرم باشه بلند نمیخونه مگه تو‌نامحرمی

شوهرش:من خوابم میاد تو نمی گذاری بخوابم

زن نیستی که زلزله ای

خسته شدم‌از کارات

برو بگیر بخواب کی گفته پاشی قرآن بخونی

مرجان قران رو‌اهسته خوند بعدشم رفت تو‌رختخواب

صبح میخواست بره دیدن مهتاب و رابعه

ساعت نه صبح پاشد صبحونشو خورد رفت خونه مهتاب

مهتاب و‌رابعه بهش گفتن باهم برن خرید

زنگ زد به همسرش وگفت پول بریزه کارتش تا با اونها خرید کنه

وهمسرش پول رو واریز کرد توی کارت و یک مقدار خرت ‌وپرت ولباس خریدن و توی راه مهتاب گفت

راستی مرجان جون تو تو زندگیت مشکل داشتی میخوای ببرمت پیش یه رمال تا بهت دعا و طلسم بده مشکلت حل شه .

مرجان : نه مهتاب جون من اصلا به این چیزا اعتقاد ندارم

مهتاب :حالا یک بار امتحان کن شاید مشکلات حل شد

‌مرجان :نه بابا

مهتاب :چرا حالا سه تایی بریم پیش رمال من وقت گرفتم

بعد پاشو گذاشت رو گاز ماشین و رفتن سمت خونه رمال

رمال توی یه کوچه پی کوچه توی پایین شهر خونه داشت

خونه آش که وارد شدن احساس خفگی وگرفتکی گلو به مرجان دست داد واحساس کرد اونجا پراز انرژی های منفی وازار دهنده است وهوا برای نفس کشیدن وجود نداره .

رمال یه آدم کثیف وزشت بود .

نشسته بود پشت میز وداشت برای یه عده جادو وجنبل مینوشت

تو‌درو‌دیوار هم چیزی نبود که حاکی از این باشه که اونجا خونه یه جادوگره .بلکه فقط یک سری دعا بچشم‌میخورد

مهتاب گفت :سلام اقای موسوی ایشون دوستم مرجان جونه

اورد که براش دعا بنویسین تا مشکلاتش حل بشه .

رابعه رفت روی یه صندلی نشست مرجان هک‌نزدیک دعا نویس نشست .مهتاب هم‌کنارش .

موسوی :خوب دخترم مشکلت چیه ؟

مرجان :سلام

موسوی :علیکم السلام مشکلت رو بگو عزیزم

‌مرجان :ولله اقا سید من با شوهرم خیلی مشکل دارم .

همسرم دایما بداخلاقی وپرخاش میکنه واصلا با من نمیسازه دایما بهانه جویی میکنه تا با من دعوا کنه گاهی هم دست بزن داره خسیس هم هست .

کلا دوست نداره برای خونه پول خرج کنه کلا مسایل مالی مشکوک داره .

اقای موسوی :اسم همسرت چیه ؟

:ولی

اسم مادرش :ملک

بله

الان سرکتاب باز میکنم میفهمم که شوهرت چرا این طوریه

شوهرت زیر سرش بلند شده و کلا شلوارش دوتا شده

جای دیگه با کسای دیگه رابطه داره

وچون بهت خیانت میکنه دچار عذاب وجدانه و هم بخاطر اینکه قلبش جای دیگه است هم بخاطر خیانتاش باهات این طور رفتار میکنه .

مرجان :وا شوهر من خیلی آدم ساده ای اصلا اصول عشق ورزی رو بلد نیست خیلی بدبخت وبی کلاس همین دهاتی رو هم البته به زور گیرش آوردم زنش شدم تازه منم بهش نمیدادن

بعد این دهاتی بدبخت یه زن دیگه داره

موسوی :حالا نگفتم زن دیگه داره شاید هم باکسانی روابط آزاد داره .

حالا چرا تو‌رفتی زن یه دهاتی بدبخت شدی

مرجان :خوب من خیلی بدبختم

پدر که بالا سرم نبود مادرم هم یه زن فقیر بدبخت بودکه خرج مارو نداشت بده .

تازه تو اون دهات که ما بودیم کسی من رونمیشناخت بیاد بگیره .

مونده بودم لای کوه نه برویی نه بیایی

این هم تا آمد خواستگاری سریع جواب بله دادم تا از اون دهات بیام بیرون

مهتاب :خاک توسرت خوب میرفتی درس میخوندی میرفتی دانشگاه ازاون دهات بیرون میومدی این هم راه حل بود پیدا کردی

رفتی زن سه اسگل دهاتی شدی تازه همون هم بهت محل نمیگذاره

‌مرجان :اخه من مغز درس خوندن داشتم

دلت خوشه ها مادرم دایما کتکم میزد دعوام میکرد تا درس بخونم نمره بگیرم

ولی من از درس فراری وبیزار بودم .دیپلم رو هم به زور گرفتم .

چه برسه به دانشگاه دلت خوشه ها .

مهتاب پس حقته حالا باید بکشی

موسوی :حالا ولش کن من یه دعا بهتون میدم با یه چیزی که باید بخوردش بدی

حل کن تو آب میوه بده بخوره رام میشه .

دعا رو هم بگذار تو بالش زیر سرش تا دیگه زیر سرش بلند نشه

مرجان باشه

موسوی یه لباسی پیراهنی هم ازش برام بیار روش جادو بنویسم .

مرجان :چشم

رابعه :راستی اقا سید یه دعا هم برا من بنویس بختم بازشه سی سالم شده هنوز شوهر پیدا نکردم .

سید :باشه

مهتاب :مرجان که شوهر کرده چه گلی به سرش زده حالا تو دنبال شوهر میکردی

رابعه :حالا شاید یه شوهر خوب گیر من بیاد

مهتاب :من نمیدونم

من میرم توماشین بیایید

هوای اینجا داره خفه ام میکنه

با اجازه اقاسید

شماره کارتتونوبدید من حق الزحمه شمارم واریز میکنم

مرجان :نه عزیزم خودم حساب میکنم

مهتاب :نه حالا اینبار من میدم دفعه بعد خودت حساب کن

بعد از تموم شدن کارهاشون برگشتن خونه .مرجان هم‌دم در خونشون پیاده کردن و رفتن .

مرجان شب از اون ماده ریخت تو اب میوه شوهرش و دعارو گذاشت تو بالشش

بعد از چند وقت زنگ زد به مهتاب

مهتاب جون سلام عزیزم خوبی

:سلام چطوری

چه خبر ؟

مرجان سلامتی خبری نیست

مهتاب :چیشد شوهرت خوب شد احوالش

مرجان :خوب که شد الان خیلی اروم‌شده نمیدونی همه آش داره کارهای خونه رومیکنه

اشپزخونه تمیز میکنه زمین دستمال میکشه

حتی دیگه لباس زیرمم خودم نمیشورم خودش میره با صابون تمیز میشوره یعنی شده کد بانو

منتها یک چیز دیگه شده

مهتاب :خوب چیشده

مرجان :شوهرم کلا دیگه نمی تونه باهام رابطه برقرار کنه کلا از رجولیت افتاده

شبها پشتشو میکنه بهم میخوابه

نمیدونم این چی بود یارو داد بدم بخوردش شاید کافوری چیزی بود یارو رو کلا انداخته

مهتاب :وا

مرجان :اره بخدا راست میگم

‌مهتاب :ولش کن بابا به درک بگذار بیفته میخوای چیکارش کنی

اون که اخلاق نداشت

اعصاب هم‌نداره

راستی بهت نگفتم شوهر تو با یه پیرزنه تو‌مرکز خرید دیدم کلی براش وسایل خریده بود بار ماشین کرد پیرزنه رو جلو سوار کرده بود انگار خیلی باهاش خوشحال بود .

در ضمن چندین بار دیدمش باهمون پیرزن

مرجان :وا یعنی چی مگه میشه

شاید مادرش بوده

مهتاب :نه بابا من مادرشوهرتم دیدم اون نبود

تازه دنبالشون هم رفتم اول نخواستم بهت بگم

مرجان خاک برسرم

یعنی چی :

مهتاب حالا از من گفتن بود

اون اصلا از اول بهت وفادار نبوده

فعلا من برم دنبال کارهام بعدا زنگ میزنم میام دنبالت باهم بریم کافی شاپ

روزت بخیر مرجان جون

روز بخیر ‌خدانگهدار

مرجان :وا یعنی چی

مگه میشه این چه حرفیه اخه

توی فکر فرورفت

بقیه شو بعد مینویسم

ساحل
جمعه هجدهم فروردین ۱۴۰۲
11:24
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />