معشوقه شیطان ۱۷/۱۱۴۰۲.ساحل .داستان کوتاه
به نام خدا
هوای بهاری دل انگیز بود .توی پارک کنار گلهای رز رنگین نشسته بود .یه گل رز خوشبو هم چیده بود و داشت با گلبرگهای بازی میکرد .
مردم هم مشغول رفت وامد و گفتگو توی پارک بودن .مامور پارک چند شاخه رز درشت و صورتی براش چیده دوسته کرد و داد دست ش
.به پارکبان لبخندی زد و تشکر کرد و گلها رو گرفت و بعد از نیم ساعت نشستن توی پارک با خودش فکر کرد باید برگرده خونه .
اون دعوای شدیدی با همسرش کرده بود و تمام ظرفها رو شکسته و بعد خونه رو ترک کرده بود .اسمش مرجان بود بیست سالش بود و مدتی بود که با همسرش ازدواج کرده بود
.
اولش فکر میکرد آگه همسر خوب ومهربونی باشه و همسرش رو راضی نگه داره تمام مشکلات حل میشه و همسرش آدم خوبی خواهد شد .ولی بعداز گذشت مدتها و سازگاری مرجان وسکوت باز همسرش یک آدم بداخلاق عنق و بد رفتار از آب درآمده بود .
نه توی کلماتش عشقی وجود داشت نه توی رفتار ش محبتی دایما کارش پرخاش و دعوا بود و همه آش دنبال بهانه جویی برای پرخاش و دعوا بود .
مرجان نمی فهمید چرا اون همه آش دعوا میکنه و فقط دنباله یه بهانه برای اذیت وازار اونه .
پیش خودش فکر میکرد شاید مدتی بگذره همه چی خوب میشه
ولی مدتها گذشته بود و بالاخره فهمیده بود که اون مرد مرد زندگی وازدواج نیست و کلا آدم بد اخلاقیه و هیچ محبتی نسبت به مرجان نداره .
هیچ وقت نمی خواست علتش رو بفهمه وهیچ وقت نمی تونست بفهمه تمام رفتارها و کج خلقی های اون آدم از کجا نشات میگیره .
مدتها گذشته بود و اوضاع خوب نبود .الانم رفته بود توی پارک تا قدم بزنه حالش بهتر بشه و فکر کنه به همه چیز .
اون پیش خودش فکر میکرد اگه نتونه زندگی کنه باید جدا شه
.باید این زندگی که توش آرامش نیست رو پایان داد .
مدتی فکر کرد تودرونش دچار یک عالمه مشکل بود
اون هم بعد از مدتی سازش و آرامش مجبور شد پرخاش کنه دعوا کنه جیغ بزنه و هرچی جلو دستش میاد موقعی که همسرش قصد دعوا و کتک کاری داره سمت شوهرش پرتاب کنه که توی یکی از این دعواها سر همسرش شکست .
خون فوران کرد و همسرش بعداز کشمکش به پزشک مراجعه کرد و سرش بخیه خورد .
ولی اقا ولی قصد طلاق دادن مرجان رو نداشت
ولی و مرجان چهار سال بود ازدواج کرده بودن و هنوز بچه ای نداشتن .
مرجان عصبی و بداخلاق شده بود و گاهی هم گریه میکرد
گاهی همبا همسرش قهر مبکرد و مدتها باهاش حرف نمیزد یعنی دیگه توان نداشت
ودیگه نمی تونست یه آدم بد اخلاق که دست بزن هم داره تحمل کنه
یه مدتی فکر کرد و فعلا باید نتیجه میگرفت .
هیچ وقت پیش خودش فکر نمیکرد باید بره دنبال همسرش تا بفهمه همسرش چه کارهایی میکنه کجاها میره و با کیا ارتباط. داره که همیشه بدخلق وعصبیه و دلیل آزار و اذیت ها رو پیدا نمیکرد
در درون خودش فکر میکرد فقط باید جدا شه .همین
دنبال علتها نبود .
وهنوز هیچی نمی دونست فقط میدونست مشکل داره
دقیقا نمی دونست چرا مشکل داره ؟
اگه از اول سازگار نبود و همیشه اطلاعت نمیکرد و گاهی هم برخلاف میل همسرش کاری که خودش دوست داشت رو انجام میداد همون اوایل میفهمید که همسرش اصلا آدم خوبی نیست
دلیل اینکه اوایل اوضاع آروم بود چون مرجان به هرچیزی که همسرش میگفت گوش میداد و هیچ کاری برخلاف میل اون انجام نمیداد همین .
مرجان فکر مبکرد باید خوب باشه ولی نمی دونست تا چه حد باید خوب باشه و تا چه حد باید از خواسته های خودش عقب نشینی کنه به نفع همسرش
و توی همه ی دعوا دنبال علت نبود فقط میگذاشت دعواها اتفاق بیفتن و پیش برن وهمین طوری زندگی ش کم کم از همپاشید .