ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

معشوقه شیطان ۵

به نام خدا

مرجان از کارهای همسرش به شدت بهت زده بود ونمی دونست باید چه کار کنه .

هیچ راهی به نظرش نمیرسید .با خودش فکر میکرد که چقدر همسرش تو زندگی زناشویی نفرت وبداخلاقی به خرج داده

وهیچ وقت همسر نبوده براش بلکه همیشه مثل اینه دق اون رو اذیت کرده .هیچ مهربانی در کار نبوده .

اصلا اون فقط یه مامور بوده از طرف شیطان .

واقعا چقدر مرجان ساده بوده که نمی تونسته طی سالها بفهمه که این آدم یعنی ولی فقط داره براش فیلم بازی میکنه .توی ظاهر نقش یه آدم ساده و بی شیله پیله ولی توباطن هر کار آمده کرده .

واقعا عجیب بود براش .

وای من نمیشناختم .

من نمی دونستم .

این چیزی بود که توی ذهنش بود .من چقدر ساده ام

واون چقدر نقش بازی کرده :

حالا با مهتاب گفتگو میکرد اینکه چرا ولی به پیرزنها علاقه داشت و چرا مهربونی و محبت و حتی رابطه شو با اونها برقرار کرده و ادامه داده بود .

زنهای مسن چه برتری نسبت به مرجان داشتن .

پیرزنهای زشت وبدترکیب حتی پیرزنهای خوشگل هم نبودن .همه فقیر و بیچاره واقعا

مهتاب بهش گفت :عزیزم مرجان من یه روانشناس میشناسم که باید با اون گفتگو کنیم

اون دوست‌منه اسمش خانم دکتر مینو رضوانی و توی هفت تیر مطب داره اگه دوست داری بریم باهاش ملاقات کنیم .

حتما اون میدونه چرا همسر زن زیبایی مثل تو باید به طرف ادمهای پیر و بدترکیب کشیده بشه

اصلا حتما دلیلی داره .

اونها به دیدن دکتر مینو رفتن اون با مهتاب دوست چندین ساله بود .

یه دکتر با قد متوسط و کمی اضافه وزن داشت

‌ازش سوال کردن در مورد همسر مرجان

واون گفت که دلیل اینکه همسر مرجان اون رو رها کرده و به طرف پیرزنها کشیده شده و با ادمهای بدترکیب رابطه جنسی داره

اون دچار اختلال جنسی جرونتوفیلیاست و هم بخاطر اینکه خودش زیبا نیست و از درون خودش اعتماد به نفس نداره از مرجان بدش میاد به خاطر زیباییش

و کلا مشکلات جنسی داره که به طرف ادمهای پیر ومریض و فقیر و ژنده پوش کشیده میشه

شاید هم بخاطر بد بودن خودش کثیفی و زشتی رو انتخاب کرده

نمیدونم

حالا باید بیشتر گفتگو کنیم .

همسر اون آدم نرمالی نیست و هم اخلاق وعاطفه نداره

‌حالا باید یه درگیری پیش بیاد و امکان داره بیشتر به بقیه قصه فکر کنم

که باید آدامه بدم یانه

وشاید هم دلم بخواد یکی رو تو قصه ام بکشم

ولی دقیقا نمی دونم مرجان رو بکشم یا ولی رو

به دعوا راه بندازیم ولی رو بکشیم

یا یه ماشین پیدا کنیم توی خیابون زیرش کنه وبگیم شیطان از بی عرضگی وبی لیاقتی ولی در ماموریت خودش اون رو کشت

شاید هم‌بگیم‌شیطان آمد ولی رو با خوش برد به سرزمین شیاطین

شاید هم شیطان مرجان رو با خودش برده یا حداقل دنبال عزراییل بگردیم تا یکیشونو‌ببره

هر چیه نمبدونم ولش کن

از اول هم دلم نمی خواست این داستان رو بنویسم

اصلا نمیشه اینجا زنهارو بد نشون داد

همیشه شوهرها خیانت میکنن

نمی تونستم دامن افراد قصه کوتاهامو آلوده کنم

اونم تو محیطی که همه چیز سانسوره

اصلا همه همیشه حق رو به مردها میدن

حتی اگر بدترین مرد دنیا باشه

فعلا بگذار همین جا باشه

میرم فکر میکنم

فکر میکنم بعد میفهمم چه بابد کرد

البته عزراییل خیلی وقته مرجان رو باخودش برده

ساحل
شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۲
16:11
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />