ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

نفسم .سپید .ساحل

من و موج وساحل

من واب ودریا

می نویسم به یک نی

به روی شنهای ساحل

که ندهم تار مویت

به هزار صندوق جواهر

نکنم نظر من به مردان هستی

تا که هستم

چشم بسته به روی همگان من

عشق تویی و معشوق تو

به یک قدم هم نخواهم جدا شوی تو

زبرم نرو تو‌به یک سفر دوروزه

همگان روند و آیند

توبمان کنارم نفسم تو باشی

همگان مسافر

لب من گویا به عشق ساقی

همین بک لبخند زجهانم کافی

همه زندگی را داده ام به تو من

ولی عمری شده ای زندگانی برای دل من

همه جفا کار همگان ستمگر

جفانکن تو بامن که توهم نداری مهربانتر از من

نه کس که خواهد به این جهان زمن تو را بیشتر

همه دارو ندارم همه جوانی داده ام به پایت

دو‌دست تو را که کوچک بود گرفته ام به دستم

به تو‌اموختم من را ه رفتن ره و رسم زندگی را

همه را رها کردم به خاطر تو

نشستم به پایت که رسیدی اکنون به نوجوانی

تو برای من همچون علی اکبر

همه دارو ندارم به فدای تو

ندارد دنیا پیش روی تو قابل

ولی افسوس که تو ندانی هیچ گاه قدر مادر

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر
ساحل
دوشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۲
1:14
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />