تلخ وشیرین
من غم یاری ندارم
در عشق گرفتاری ندارم
زدم خود را به ان راه
خبر از هیچ جایی ندارم
کشیدم خود را از این گرداب بیرون
دل حسرت کش پر سوزوگدازی ندارم
گفتم که میروم این راه تا اخر
برای برگشتن به غمها دلیلی ندارم
دگر زغم چرا گویم سخن من
من بی غم در این قلبم دگر غمی ندارم
گریه ام از بی کسیها نیست
صحیح این است که غمخواری ندارم
گزیدم گوشه لب را وزدم برپشت دستم
دگر از میان مردمان یاری ندارم
به سوی لامکان ها میروم من اسیر ناکجا اباد
در این عالم دگر جایی ندارم
پریدم از بام عالم یک شبی من
همان دم هم به عرش اعلی رسیدم
قصه کوچیدن لیلا زعالم
قصه مرگ مجنون و مرگ فرهاد
دگر از شیرینان عالم مگو بامن
که از هردوعالم قصه ای جز تلخی ندارم
همه تلخیها گرچه پایان پذیرد
منم که از شیرینی جهان شیرینی ندارم
همه کام دلم تلخ شد باز
ولی من رو به تلخیهایی ندارم
نه ترش و نه شیرین دوای درد ها بود
به جز تلخی در این جا دارویی ندارم