ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

گم کرده ام

خدا

ای عاشقان ای عاشقان من خانه را گم کرده ام

نیمه شب به میخانه زدم چند پیمانه و رفتم زهوش

مانده ام در کوچه ها راه پس دانم نه راه پیش

عاقلان گویند من دیوانه ام عالمان گویند من جاهلم

هم راه خانه را هم راه میخانه را گم کرده ام

گفتم روم بتخانه ای تا بگیرم نشان‌راه را

امانمی دانم ره بتخانه را بتخانه را گم کرده ام

گفتم روم مسجدی تا ز دینداران بپرسم نشان راه را

دینداران بویید ن دهانم گفتند که خورده ای مسکری

راهی ندادند مسجدم راندند مرا ترسیدم دهندم

دست شارعی رفتم میان شهر راه را گم کرده ام

گفتند بگیر خط دلدار را تا بداند حال را

هم خط و هم موبایل را دیشب میان کوچه ها گم کرده ام

نمی اید کنون در خیالم خط دلدار و خانه

گیج ومبهوتم کنون هر چه بوده در خیال را گم کرده ام

خواستم بگیرم تا کسی تا روم پیش پلیس

دوستان دوش در میخانه هنگام مستی زده اند جیب مرا

هم پول تاکسی و اسنپ تپسی میان مدهوشی

سارقان زده اند از جیب من حتی کارت بانکی و مدارک را گم کرده ام

شنیدم کسی میگفت بزن افیون و شو‌ار غم خلاص

هنگام مستی دوش هم تریاک وهم شیره را گم کرده ام

ساحل
جمعه هفدهم آذر ۱۴۰۲
15:33
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />