می دونی دوست دارم چیکار کنم .دوست دارم خونه رو بفروشم بعدا برم یه جایی جدید خونه بگیرم که ادرسشو هیچ کس نداشته باشه .برای همیشه شماره تلفن هم با خونه فروخته بشه و تلفن همراهم رو هم عوض کنم بعدش اسم و فامیلم عوض کنم ،
کاش. اینها هم کمکم میکردن .
شاید بتونم اینکار میکنم و لی تا این پل رو دارن بازم همیشه مندرو اذیت میکنن و توسط اون بهم فشار میارن .
چیزی که فهمیدم اینه که مادرم و برادرام و این و همشون دستشون تو یه کاسه است .
مثل اون سال
من به هیچ کس کمک نمیکنم به کسی که میخواد باعث آزارم شه کمک نمیکنم .
اون روز یادم نرفته چی شد
این واسه خودش اون اکبر آورده که پشت تلفن بهش میگفت عشقم
عشقش اون پیرمرده است بعد رفته زندگی اون هارو خراب کردی یعنی اقای الف و خانم سین که اون روز معلوم نیست خونشون داشته چه غلطی میکرده که فتنه راه افتاده که منجر به چاقو کشی واخرش طلاق شده .
طبق آخرین روایات که من سراغ دارم خانم سین کارش تلکه کردن و اخاذی از مردهاست .
بهم گفتن که مردها رو به دام میکشه و چندین زن باهم یه گروه اخاذی تشکیل دادن برای دزدیدن اموال مردهای معتاد و بی سروپا
وقتی ازشون فیلم گرفتن ار اونها اخاذی میکنن
ودقیقا همین چند وقت پیش بهم گفتن که ماشین یه شخصی رو دزدیده بوده .
واین چون خودش اصلا صاحب هیچی نیست و با اونها همه چیزش شریکه و زندگی اونها رو داغون کرده با اون اقای الف
و خانم مادر من یه نقشه تازه کشیده که هی اون اقای الف رو میکشید اینجا
وقتی خودش همجنس بازی میکنه واصلا براش مهم نیست که من چیکار میکنم .
اون اقای الف اون شب تا صبح مواد کشید صبح هم بعد رفتن این آمده بود خودشو لخت کرده بود وتنشو نشون میداد سری پیش هم جلوی من کارهایی نمی دونم اسمشو چی بکذارم کرد
و قتی جبهه من رو دیدن اون هم اصلا از من دفاع نکرد بلکه به من فحش داد و بهم برچسب زد z
و تمام چند سال کذشته هم معلومه چه کارا کرده
دقیقا میخواستن من هم وارد لجن زار خودشون کنن
چون خودش بازیچه دست اونهاست .
معلومه هی چرا ازش پول میخواستن وچرا گذاشتن تحت فشار وتمام پارسال اون همه پول معلوم نیست کجا رفت .
شاید مقصر فقط این نباشه
اونها هم شریکن واقعا اگه اونها درست بودن این همه پشت این در نمی آمدن .
هرچیه ولش کن فعلا ولی اوضاع خیلی خرابه
نمی دونم چی بگم
اون که معشوقه خودش اکبر رو داره و هرروز هرجا دلش بخواد میره .
اصلا ارزش حرف زدن نداره کاراش .
اون روز خانم ک بهم کفت چرا اون پیرمرد نمی ندازی بیرون چراربراش غذا میپزی
وشاید نگهش داشتم تا خواهراش معشوقه برادرشون ببینن
یادم نرفته که اون روز چه فحش هایی به من داد خواهرش
بهم کفت تو معتادش کردی تو دروغ میکی نقشه کشیدی از این حرفها
ودوست دارم بیاد معشوقه برادرش رو ببینه
تازه همین پیرمرده از این عاقلتره حداقل اندازه این روانی نیست .
همه آش من رو تهدید میکنه یک روز میگذاره میره
یک روز دیگه یک فیلم دیگه
اون روز بهم کفت میگذارم میرم خودت تنهابمونی کار کنی
کفتم برو
خوش آمدی به سلامت
یادم میاد اون روزها که میومد شناسنامه شو میگرفت و دعوا میکرد و من رو تهدید میکرد و اذیت میکرد که وقتی میره بهش کار نداشته باشیم برای همیشه خدا حافظی میکرد و چند روزی غیبش میزد ولی بعد دوباره پیداش میشد .واخرش معلوم شد که یک مشت معتاد رو جمع میکرد تو مسافرخونه دورش باهاشون شیشه میکشیده و این قدر مواد زده بود که کلا حالش خراب شده بود و قدرت راه رفتن نداشته
تمام گذشته کارش همین بوده
بعد این پسره جمعش کرد آوردش الانم اکبر جونش پیششه
منم شدم آشپز باشی باید غذاشو بپزم
عیبی نداره میگذره ولی اگه اینا ادمن گمونم یه اشتباهی شده
ولی مهم نیست من دارم برای خودم زندگی میکنم
مگه چه اهمیتی داره اون چه کار میکنه
ولی اینکه مادرم و برادرام با این دستشون تو یه کاسه است خیلی بدتره ،
کاش میشد فرار کنم ،دیگه دلم نمی خواد نه ریخت اونها رو ببینم نه دوست دارم این رو تحمل کنم .
کاش تو گذشته بیشتر عاقل بودم .
کاش یه راه فراری میگذاشتم یه جایی که دیگه اون مادر م واون برادرهام نیان
یکجایی که دیکه اینم نباشه
دیکه هیج کدومشون رو نمی خوام ببینم .
دیگه دلم نمیسوزه واسه هیچ کس .
کاش میشد
کاش راهای بیشتری داشتم
کاش تو گذشته از کشور فرار کرده بودم .
کاش یه کاری کرده بودم که مجبور میشدم پناهندگانی بگیرم
ولی وقتی ادمهای دورت این قدر عوضین جای دیگه چی
اونجا هم ا. این بدترن
ولشون کن با اونها دیگه رفت وامد نمیکنم .با اینم حرف نمیزنم
مگه با این زندگی کردم
ولش کن
اصلا چه اهمیتی داره اون چه کار میکنه