ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

در پناه دیوار .سپید ‌.ساحل

به نام خداوند

این زمستان این زمستان هم می‌رود

این زمستان سرد استخوان سوز بی رحم

که رحمی ندارد به برگ‌های خشک‌زرد وشاخه های خشک درخت

با وزش ها میریزد برگ‌های خشک وبی جان را زیر پا

برفهای سرد سرد دستهای خشک وسرد

پاهای لرزان از سرمای سرد

میرود می‌رود

غمهای درخت آن درخت تنهای کوچه ها

درخت بی برگ زمستانی

گریه های دختر ان‌پیرمرد

از فصل سرد

میرود

ان زن بی رحم تر از زمستان بیرنگ تر زیخ

ان صداهای ناهنجار

ان همه بی اعتنایی های او‌

می رود

می رود

گرچه کودکی در این کوچه ها

دنبال یک گربه میدود

گرچه یک دختر تنها به کنج خلوت میخزد

گرچه به لبهایش مهر خموشی مینهد

عمر تنهایی هم‌روزی به سر می‌شود

دیگر اعتراض و التماس

میماند بی جواب

نمی داند که نیست هیچ کس یاریگرش

دست در دست خودش مینهد

زیر بار غم زیر این ستم

نام خود را دخترک میگذارد مرد ،مرد

گویی که مردان مرده اند در زمستان سرد ستم

زن نباید که باشد مرد ،مرد

وقتی که تنهایی باید سر آرد

روزگار

بی هیچ یار

هیچ دستی نیست جز دست ستم

گلهای خشکیده در فصل سرد

زیر بار این همه برف

بابایی نیست که دیگر نان دهد

دخترک جز به دیوار ها کجا پناه برد

دیوار تنهایی و غم

همان که در پناهش اشک ریزد بیش وکم

هیچ کس نمی داند که دیوار دلدارش کجاست

اغوش دیوار سرد می‌شود پناه دخترک

اری در کوچه های تنگ تنگ

که هیچ ماشین نمی گذرد

جایی دران نیست هیچ کس

کودکی هم می‌رود

سوی مدرسه

اخرش مردی می‌شود

ان پسرک

ان همه اندوه و غم آن همه سرمای فصل سرد

هر چهبوده می‌رود می‌رود

شبهای تاریک وسرد که یخ میبندد آب حوض

ان همه تاریکی و ظلمت می‌رود می‌رود

عمر غم یک روز آخر می‌شود می‌شود

🌹🌹🌹🌹

برچسب‌ها: ساحل، سپید ‌ساحل
ساحل
دوشنبه بیستم آذر ۱۴۰۲
5:48
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />