ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

جانانه

خسته ام خسته از جهان پیر ومفلوک

که به جز درد و غم ندارد هیچ

کاروان دل می‌رود از این جهان

چه میماند بجز خاکی که خانه مواران وکرمهاست

چه خلیده جان من را صد هزاران بار بیهوده

برای هیچ پوچی چه زندگی ها را داده بر باد

زندگی چه دارد دنیا چه دارد هیچ

پایان پذیرد زندگی روزی اخرش هیچ

حورو غلمانش چند روزه بود

عاشقانش چند روزه بود

لب گرچه سخن کرد از غمها

ولی گوش جهان کی شنوا بود‌

به حوریها دل ندادیم وبه غلمان ها

که دل ما هرگز این جهانی نبود

مرگ در کمین ما چند قدم دورتر

ولی هرگز تنها نبودیم در سختیها

به حوری و به غلمان دل ندادیم ما

که قلب ما گرفتار لذتها نبوده

یار اولین ما خدا بوده

یار آخرین همان بوده

دل ندادیم به شب وروزش

دل ندادیم به ماه ‌خورشیدش

جان ما این‌جهانی نیست

تن ما هرگز ماندنی نیست

ارزوی بوسه برلبی برجان ما نیست ‌

که بوسیدیم خاک استان جانان را

ره ورسم عاشقی را نمی دانیم

که در راه عشق اصلی ما جان دادیم

مرده ایم از دنیای فانی

ما را نیابد کس در این جهان باقی

کس نمی داند کجا هستم

غایبم از عالم من نیستم

‌باقی در من اوست

که جاناناست

دل من دنبال دنیا نیست

ارزوی عشق در سینه من نیست

گفتند رویارون از عالم خاکی

گفتند بیرون سوار ماه افلاکی

گفتند رهاکن مهررا

بیا بیرون از این افلاک

بیا تا جایی که جان بینی

دوست را درمان بینی

هو هو هو هو هو

ها

دل دل دل

دیگر مرا غم نیست در دل

یاری نخواهم از کسی هرگز

چو او یار من باشد

چو او جانان من باشد

چه حاجت یاران دنیایی

وما که سر دادیم در راه او

ما که جان دادیم در راه جانانه او

با این جهان خاکی کاری داریم مگر دیگر

با مردمان کاری داریم مگر دیگر

ماییم وجانی که جان جهان است

بی نیاز از خلق رو به جانان است

با که درد دل گوییم که محرم راز است

دیگر نزد طبیب آییم بهر چه یاران که او درمان است

شفای خود ز او خواهیم که او داند همه دردم

دوای در د من باشد حبیب من

یار من او یاریگر م اوباشد

هی هی هی هی هی

ها هو ها هو

هوهوهوهوهوهوهو

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲
14:43
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />