ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

به نام خداوند

امروز یه روز دیگه بود .

یه روز جدید همین .

پسر جونی رفته سفر من موندم کارهای اقای پسر رو‌هم من باید انجام بدم .

از صبح بیشتر مشغول کارهام بودم .

نباید حرف بزنم باهیچ کس .

کارم زیاد بود ،

ناهارم از بیرون گرفتیم .اصلا حوصله حرف زدن با هیچ کس ندارم .

دوست ندارم با هیچ کس حرف بزنم بیشتر دوست دارم سکوت کنم .

همه رو فراموش کردم .خودمو وقف کارهام کردم .

باهیچ کس تماس تلفنی ندارم باهیچ کس گفتگو نمی کنم .خونه هیچ کس هم نمیرم .

نودونه درصد به کارهام میرسم .بیشتر وقت باید آشپزی کنم فعلا باید غذا بپزم البته بعضی روزا حوصله آشپزی ندارم .

هرروز برای کارگر هم باید غذا بپزم شام وناهار بعضی روزا اونم وقتی خسته ام نمیپزم .

بیشتر بعدازظهرها تا ساعت هشت نه تومارکتم .

صبح تا ظهر هم از خواب پاشم بعد ناهار بپزم دم‌ظهر میرم باشگاه

دیگه روزهای نقاشی فقط میرم نقاشی .

چون اگه برم باشگاه بعد برم کلاس نقاشی خیلی خسته میشم .

تصمیم گرفتم که روزهای باشگاه جدا باشه .

الان یه کتاب دارم بخونم .از کیه خریده بودمش .ایلیاد .

فعلا یه نگاهی بهش انداختم .

فکر کنم باید یه‌کتاب جدید بگیرم بخونم .

از هیچ کس خبر ندارم .تصمیم گرفتم به هیچ کار نداشته باشم .

کسی نیست باهاش حرف بزنم .

گاهی یه زنگی به دلارام میزنم حالشو میپرسم .

سعی میکنم با پسر جونی حرف نزنم .

تمام سعیمو میکنم باهیچ کس حرف نزنم و بیشتر با بله وخیر جواب بدم .

تمام روابط نابود شده و ازبین رفته .

حداقل اینجوری اعصابم آروم‌تره .

همیشه سعی میکنم خیلی کم غذا بخورم شاید تو زندگیم خیلی وقته که هیچ وقت غذایی نمی خورم که معده ام پرشع .

نودو نه درصد مواقع اگه خودم باشم سعی میکنم خیلی کم غذا بخورم .

بیشتر مواقع خونه رو زیاد گرم نمیکنم همیشه خونه سرده

شبها موقع خواب هم هیچ وقت جای گرم و نرم ندارم .

توی سفت ترین جا میخوابم .

کمترین غذا رو میخورم برای خودم .همیشه غذای بیشتر مال اونهاست .

چون من نمی خوام چاق شم یه انرژی زیادی تو بدنم بوجود بیارم یا باعث‌بیماری بشه .

تصمیم گرفتم خیلی وقته که تمام احساس‌های خودم رو کنترل کنم .

همشونو ،وهیچ وقت نیازمند کسی نباشم .

چون بقیه بهم فهموندن که هیچی من نیستن و من هم سعی کردم هیچ وقت روشون حساب نکنم .

برای ابد

خیلی تو انزوا رفتم ولی به جاش الان کار دارم ورزش میکنم و دارم روی هنر کار میکنم .این خیلی بهتره .

توی زندگیم هیچ وقت جای خالی هیچ دوستی رو پیدا نکردم .

شاید برای بعضی چیزها جای خالی بود ولی یه زمانی فهمیدم که نه

اشتباه کردم .

الان برای هیچ کس جانیست .

دیگه به هیچ کس فکر نمی کنم .خودمو راحت کردم .حوصله ادمهایی رو ندارم که با اعصاب وروانم بازی کنند اذیتم کنند .

یک زمانی خیلی خسته شدم .الانم که فقط دارم کار میکنم .

به هیچ کس فکر نکردن خیلی خوبه .

شاید شعر گفتنم خوب باشه .

ولی چه شعری

من که صنعت ادبی کار نمیکنم .

واصلا با خودم دارم فکر میکنم .

به شعر هم فکر میکنم .

ولی فقط احساسم که داری آهنگ یا وزنی هست مینویسم که نمیشه گفت غزل هست یا سپید .

اصلا خودم نمی دونم کدومشو .شاید بیشتر سپید باشه

غزل واره چند تا بیشتر ننوشتم یعنی اصلا کار نکردم

فقط وقتی حوصله ام سر رفته یا اعصابم خرده گوشی رو برداشتم‌تایپ کردم همین .

چه میدونم شعر گفتنم خیلی خوبه

ولش کن حالا بعدا به شعر فکر میکنم .الان چشمام خسته است داره خوابم میاد باید بخوابم .

ساحل
پنجشنبه نهم آذر ۱۴۰۲
23:29
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />