9/5
به نام خدا
یه حالی دارم .چند روزه فکر م مشغوله .درگیری ذهنی زیادی دارم .
گذشته و حال واینده
دارم خاطراتمو توی ذهنم مرور میکنم میخوام به چیزای جدیدی دست پیدا کنم ،چیزهایی جدیدی بفهمم از گذشته !
امروز هم که در حال گذره به آینده دسترسی نیست فعلا !
این روزا کار زیاد داشتم هرروز باید برم مارکت البته امروز کارم توی خونه بود .
بازم کارهست .
تواین چند وقت تنها جایی که رفتم اونشب رفتم واسه نذری مادرم
اخه حلیم داشت تا صبح نخوابیدم دم صبح خوابم برد .
مهمون داشتن البته نه زیاد حلیم رو پخش کردن .
ساعت نه نشده ما تهران بودیم مستقیم رفتم مارکت تا شب .
روز عاشورا رو تنها بودم پسر جونی رفته بود دسته هییت
منم موندم خونه تا فردا صبحش ،
امروزم کله سحر پاشدم اولش اون قهوه فوری که اون اقا آورده بود واسه تبلیغ رو خوردم تا بدونم چه مزه آیه
ومثل چای کیسه ای بود ،یه فنجون خوردم خوب بود ،البته من تو این سالها باید قهوه مصرف کنم .
خیلیذخوبه قهوه نسکافه ،کاپوچینو .
باید خوابمو کم کنم سطح انرژیمو بالا ببرم .
باید زندگی کنم زندگی کردن هم به این راحتیها نیست .
تو تموم سالهای گذشته دیدم که همشون میخوان زندگیمواز بین ببرن یا باعث شن افسردگی بگیرم .
همیشه دوست خودم ،خودم بودم ،حتی فامیل خودم ،خودم بودم
یه زمانی یاد گرفتم که جز خودم کسی رو ندارم .
تو بدترین لحظه های زندگیم هیچ کس رو نداشتم .
وقتی گریه میکردم هم باید توی تنهایی هام گریه میکردم .
حتی توی زندگیم یه شونه نداشتم سر ی که نبود حتی شونه ای هم نبود که سرمو بگذارم روش گریه کنم حتی دستی هم نبود دستمال بده واسه اشکام .
توی مراسم ختم برادر بیست وچهار ساله ام تموم انرژی پاهامو از دست دادم از شدت ناراحتی ولی سرپا نمی تونستم وایستم ولی هیچ کس نبود که بهش تکیه کنم راه برم .
یارویی که این همه سال اسمشو چپونده توی شناسنامه من
تو ختم برادرم هم دستم رو نگرفت رفت دست مادرمو گرفت
من دورم خالی از آدم بود .
وقتی هم از شدت غم بیهوش شدم کسی که در آغوش گرفت من رو عموی کوچکم بود .
اون هم اونجا بود .
ولی قبل وبعد از اون دیدم که کسی نیست
همه ی آدمهام مثل ماکتن
قلابین
همشون