نفس.سپید .شعر
از این دل خسته چه میخواهی
از یک تن زخمی چه میدانی
روحم زخم خورده از روزگار
دلم شکسته ربی مهری روزگار
پاک کردم اشک را با گوشه آستین
دستمال عشق را باد برده
گویی که خوشبختی سالهاست مرا از یاد برده
لبخند مرا عمریست دزدیدند
شادی هم نام و نشان مرا از یاد برده
گل بوستان عشق من شکفت وپژمرد شام و هر سحر
نیامدی ریشه گل عشق هم خشکید
دیر شد عشق دیر شد همه چیز
دیگر نام مرا از یاد برده
به سوی یار ی دگر رو کرده ام
یار قدیم مرا از یاد برده
شبنم ترانه عشق میخواند
اما که گویی مرا که دید شعر خود را از یاد برده
نفس نسیم قطع شد سحر گاه
بگویید بوزد به بوستان که گل در گرما پژمرد
جان به لب رسید زغمهای ایام
به جانان بگویید مگر مرا از یاد برده
یک نفس جان بده به تنم که بی جان نشوم
در غم زمانه و غم ایام
دل به دهم که کس نیست همدل
دور مانده خلایق از جان تنم
میان قلعه عشق الهی است جای من
دست مردم نرسد هرگز به پیراهنم
دور ز خلایق نفس و جسم و تنم
دور زبازیهای زمانه جسم وتنم
باد برد هر چه که بود به سرزمین دیگری
چه خوب که غم هم برود از جان وتنم