ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

دیدم که دلم به شتاب میرفت .ساحل .شعر .غزل

دیدم که دلم به شتاب می رفت

افکنده نقاب وبی حجاب می‌رفت

گفتم که دلم چرا شتاب داری

گفت : وقت بی حساب وکتاب میرفت

من لطیفتر هستم از گلبرگ گل سرخ

کجا روی گل ها نقاب وحجاب می رفت

به کار این جهان تا برسی تو ،نانی به کف اری

بنشینی به فکر زر و مال ،عمر بی حساب میرفت

فرصتی که دادند تو را از این جهان فانی

هفتاد باشد بیشتر دهندت نود ،به شتاب میرفت

هیچ نیست فرصت تو از عمر جهان

گرچه از جهان چهارده میلیارد بی کتاب میرفت

تا که به غم یار نشینی یا در اندیشه فردا

اخر الامر ببینی همین نودت براب می رفت

مرانیست دگر تحمل غم ازبس جهان فتنه اورد

بنشینی، به اندوه ببینی که عمر به خواب میرفت

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر
ساحل
سه شنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۳
5:21
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />