کودکانم کودکانم .ساحل .شعرسپید .
کفش هایم جفت میشوند
برای رفتن به مقصدی نامعلوم
احساس در میان سلولهایم
به بی نهایت میرسد
انگاه هم ذره های وجودم
از پنجره های روحم
دنبال نور میگردند
سپیدار ها وسنگلاخ ها را
پشت سر گذاشته ام
تپه ها ومسیرهای خاکی
کوچیده ام از خیلی چیزها
پوشالی بود.
ارزوهای خالی بی مفهوم
پنجه های گرگ های در کمین
مسیر وردشان
پیداست
هوسهای تب الوده خاکی
زوزه های گرگهای در کمین
سبزه های نورسته میان کوچه باغ
اسپندها ودود شدن
اتصال ریشه درخت به زمین
اتصال یک تیربرق به اداره
ماه هم مثل چراغ برق
باید تامین کند روشنایی شبهای مرا
ستاره ها پولکهای در خشان
هنوز سخنی نگفته اند
شعرهای ستاره ای را هنوز ننوشته ام
هرشب وهرشب
رویاهای مرا برد
چه کس
نمی دانم
رویاهای نیمه شبم
خالیست
کسی خوابهایم را دزدیده
ارزوها ورویاهایم را ربوده
خاطراتم هم گم شده اند
باید پنجره های شعرهایم را بگشایم
در وازه های ورود شعر
کودکانم کودکانم