من از فلک چه دیده ام .ساحل .شعر
من از فلک چه دیده ام
که زندگی را گزیده ام
را ه ازل را دویده ام
یک روز به این
جهان رسیده ام
کسی به من نگفت که عاقبت غم است
که این چنین به وجود حیات تنیده ام
ندانم من ان که انها گویند سخن از اغاز
اگر کسی گفته من نشنیده ام
گفتم به خود چنین کنم ،چنان کنم شود روزگار بهتری
،لیک از کار جهان انگشت حیرت ،گزیده ام
هر دم که امد غمی ،گفتم پایان پذیردم
او رفت و باز هم دگر باره رسید بهتر ندیده ام
هر که دارد امید به روزگار خوش در این جهان
درختهای بیشمار کهن از ریشه کنده دیده ام
به هر که زندگی داشت در این جهان
یکی ،یکی گلهای پژمرده وبریده دیده ام
به من بگو که این جهان کی دارد انجام خوشی
سرانجام هر خوشی ،هزار غم دید ه ام
به ان شهی که میکرد افتخار به قدرتش
افتاده از سرش تاج شهنشهی دیده ام
نگو که دل خوش کنم به این گردش فلک
چندین ساله ساکن و صاحب چرخ وفلک گردیده ام
عاقبت که من روم چه ماند از من به جا
همین هوا و زمین و زمان ودور فلک دیده ام
چون تمام شود کار من در این جهان
سپرده ایست دست من باز پس دهم