ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

سفره شادی .غزل .اجتماعی .ساحل

مردمان اینجا صبحدم سفره شادی میگسترند

تاظهر درمیان کوچه های تردید درگذرند

یک به یک به پی کار ند و همگی رهگذرند

به شب اندر خسته تر از اهوی گریزان به بالش سرند

همگی جوش وکوش میزنند پی کاری و

وقت افتادن پرده شب همگی پشت درند

همه در حال دو و امدن و رفتن وکار

عده ای هم درپی رفتن یک سفرند

صبحدم همگی همچوسماور در حال قل زدنند

به شب اندر مثل جاروی خسته کهنه به پشت درند

هر چند وقت کفشها پاره وکهنه وکتها مندرسند

به یک نوروز و یک روزی به بازار پی کفش وکت رهگذرند

یک کریمی هست که اوراست همیشه پیمانه به دست

شب به شب مست ولایعقل همچو لاتان

به دادو عربده اند

به خمری به ورقی به قماری همه چیز باخته اند

کل عمر و زندگی بیچاره و لایعقل ودربدرند

چند تن دیگر همگی پی افیونند و قمار

همگی چون اسکلت مرده در گور گویی مرده از گور دربدرند

عده ای پی بازار وکسب وکار وتجارت وسود

سکه زنند و زر خرند و زرفروشند وتاجرند وسود برند

در رهگذر گیتی خاکی که همه منتظر یک‌سفرند

عده ای هم همه پی کشت اند و گندم وجو کارند ودروند

مردم دیگر هم هستند که دایم پی ذکرند وقنوت و دعا

به مسجد وهییت و تسبیح به دست به مناجات اندرند

کسانی هم هستند که باهمه مسلمانی وادعا

همه شب نماز خوانند و صبح کلاه از سر کل عالم بردارند

هرچه هست روزگار و گذر عمر هرکسی به طریقیست

یکی جاروکش میخانه ویکی شیخ و یکی مجتهد و دیگری دربدرند

برچسب‌ها: ۷۶، ساحل، غزل، شعر
ساحل
چهارشنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۳
9:28
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />