ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

شکایت سعدی پیش قاضی .شعر .غزل طنز غمگین  .ساحل

حالا سعدی زنشو برده دادسرا طلاق بده

الا یا ایها القاضی گرفتار طلاقم من

سر سازش نداره با من زدستش کلافم من

هرروز ناهار میام خونه غذا نداریم ما

شام که میشه از برکت این اقدس شام ندارم من

همه اش میرم سر کارم خسته می ایم

نه یک حرفی نه حدیثی گویی که لالم من

همیشه یخچال خونه پر از میوه و اب ودونه

ولی زدست حضرت اقدس یه پیش دستی میوه ندارم من

همیشه از من طلبکاره زبون داره تا میزنم حرفی

هزار تا فحش و بدوبیرا دارم من

همه شبها پی گردش همه روزا خونه ننه اش

همیشه خدا انگار که همدم وهمسر ندارم من

مهریه کردم واسش هزار سکه طلا و ماشینم

کلاه رفته تا پاچه ،چقدر بیچاره گشتم من

زدست این زن ناشی یه روز خو ش ندارم من

همه روزو شبهای زندگی ارامش ندارم من

همیشه گرفتار عذابم من همیشه درگیری ذهنی

دارم من ،یه روز توی ماهم اسایش ندارم من

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر
ساحل
چهارشنبه بیستم تیر ۱۴۰۳
0:17
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />