ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

امروز بیمار شدم .خیلی حالم بدبود.

شاید نباید این شعر رو مینوشتم .

از صبح که پاشدم تموم بدنم درد میکنه .انگار استخوناموکوبیدن

یه انرژی چشممو اذیت میکنه .

اصلا نمی دونم چرا این جوری شدم

دستام بدجور درد میکنه .از صبح خوابیدم .اولش گریه کردم واسه این دنیا که اخرش به کجاها خواهد رسید ولی دقیقا نمی دونم دردها از کجا پیدا شدن .

احساس کوفتی اندوه

شاید یه عالمه انرژی منفی جمع شده بدنم .گمونم اصلا نباید با این کارشون موافقت میکردم .جدیدا که میرم مارکت شب که بر میگردم چشمام پراز انرژی منفی .

رفتم آتیش روشن کردم به آتیش نگاه کردم تا اون انرژی‌ها بسوزه .

خیلی وقته تمرکز نکردم ولی اکه تمرکز کنم میتونم همه اطلاعات غلط رو از بدنم بیرون کنم .

ولی خیلی سخته اونم باید آدم شرایطش رو داشته باشه که بتونه .

حتی باید سر دردا و چشم درد و درد دستمو از بدنم بیرون کنم .

چیزی که خوردم فقط میوه بوده .

اه

چه میدونم امروزو خوابیدم .شایدم سینوسهام گرفته .

ولی دست دردم چی شدیدا درد میکنه .

شاید نباید این قدر نا امیدانه بنویسم

ولی دست من نیست اینها هم خودشون میان .

هیچ کس نبود تا ماساژ بده تا تنم راحت شه .

هر چیه حال خودمو بدکردم .

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
جمعه بیست و دوم دی ۱۴۰۲
20:44
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />