منتظر عشق تا بیاید
زمان هم مرد افلیجی شده بود
عشق نمی امد
چشمانش به راه بود
منتظر سالها منتظر
عشق جای دیگری بود
رفته بود گل بچیند
اما برنگشته بود
سفره عقدش را چیده بود
اینه وشمعدانش و گلهای سرخ توی گلدانش .
سالها سفره اش باز مانده بود
از عشق خبری نبود
وقتی رفته بود گل بچیند
همانجا همراه کسی رفته بود
عشق را هم دزدیده بودند
سالهای سال منتظر ماند تا عشق بیاید
ولی نیامد
بعد از مدتی خسته شد
زنی را عقد کرد
چندین زن گرفت ولی در هیچ کدام عشق را پیدا نکرد .
اخرش خسته شد و همه را طلاق داد
زنها ی مطلقه اش داراییش برای بردند
و عمر وجوانیش را
تاب وتوان همسر داشتنش هم با انها رفت
هنوز عشق را نیافت
او از دواج کرد بدون عشق
همه چیزش را ازدست داد
و اخرش عشق پیدایش نشد
عشق رفته بود
نمی دانم کجا شاید عشق هم چیز دیگری بود
چیزی جدا بودکه در خیلی جاها نبود
شاید عشق همان طبیعت بود .
شاید همان گلها
همه منتظر لحظه تولد عشق بودند
تا بدانند این احساس چیست
ولی معلوم نیست ایا عشقی بدنیا بیاید
همه عاشق نمیشوند
همه ادمها هم لیاقت عشق راندارند
اصلا خوب است که ادم عاشق نشود .
عاشق هر کس نشود .