زندگی اشتباهی
در این بازاری که من نشستم
یوسف را میفروشند
همه حوا پرستان ،یوسف را میفروشند به سیبی
اگر تویوسفی بگو بوسه ای چند
بوسه هایت را میخرم من به چند سیب سرخ و سرخ گل
نمی دانی قدر زندگی را
که زندگی را کرده ای بازیچه ی مردم
از آن روزی که زندگی ها بازیچه دست مردم شد
کسی از انگبین وشهد شیرین گلستان این باغ نا چشیده آست
لعل می پرست و نرگس مخمور ومست میان مردمان شده پست
نه. زندگی ارزشی دارد عزیزم
بهای زندگی ارزان شده جان
از آن جادوها که او انگیخت میان مردمان و سرزمینش
دلهای مردمانش شده سنگین تر از آهن و سخت تر از سنگ
همه جادوگرند اینجا دشمنانش
به جنها کرده اند خو به زشتیها عزیزم
گریزانند گریزانند زیوسفها عزیزم
به دنبال کانی میکردند در بیابان
رها کردند. زندگی را گنج را در خیابان
لبهای غنچه را بسته اند جان
به گلهای زیبا ننگرند اینجا عزیزم
به. زندان اندازند خوبیها را
دیو و ددها در خیابانند عزیزم
زندگیها گشته بازیچه ی ددها عزیزم
حور و پریها به زندانند عزیزم
لب گفتن کسی وانکرده
خریدار چه اند من نمی دانم عزیزم
نه چشم گریان ونه دردی میفهمند عزیزم
گریبان جهان را سخت گرفته اند عزیزم
نمی دانم که اند ار کجا آمدند
می دانم فقط زندگی را اشتباهی آمدند
بباید کرد با غم خدا حافظ
دگرهمین است راه راندن نمی دانم