ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

قصه شب مهتابی ومن .ساحل .شعر نو .سپید ‌.ادبی

پنجره امشب زمهتاب خالیست

هوا سرد ولی عالیست

مردم شب زده در بستر خوابند

من امشب بیدارم

جز همهمه ی شب ودنگ های خالی

نیست صدایی

کسی نیست در این حوالی

لبها بسته همه خاموشند

ذهن من روشن

ذهن شب بیدار

صدایی نیست جز همهه ی شب

پنجره خالیست پنجره خالیست

بر لبهای همه مهر خورده

چشم ها بسته شب مستولیست

یک شهر خاموش

اما خواب نمی اید به چشمان من

غوطه میخورم در افکار خودم

بیخود از دنیا

در خودم هستم

هیچ کس نیست

تماس نیست از هیچ نوعی

تمام دنیا در فراموشیست

چند ستاره چند سیاره

من نشسته زیر نور ماهم

من میروم ز او ،او میرود زمن

اینجا شهر فراموشیست

مردم در بسترها زروحها خالی

من پرم از خودم از روحم

نیست همدمی جزشب

کاش از اول این را می فهمیدم

جز تنهایی یاری نیست

به سوی راه بی پایان

در پی مهتاب در پی ستاره

جای من اینجا کنار مهتاب است

ان شب تاریک تاریک

ماه می اید ولی خالی

دوره کرده ماه را هاله ای ابی

چشمهایت روشن

چشم هایت روشن

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر، شعر نو
ساحل
یکشنبه دهم دی ۱۴۰۲
17:10
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />