نامی نماند زما.غزل .شعر .نو .ساحل
ملک جهان را که به مهر ودیعه دادند به ما
روزی به قهر بستانند ستانند زما
عمر بشر پاسخگوی عمر دهرنیست
میرود زمانه و ستانند روزی عمر زما
ملک جهان شبیه رویابیش نیست
روزی که ز خواب بیدار شوی نیست از آن ما
نه به روز ش دلگرمی ز آفتاب
نه آسایشش به شب مانده به ما
گریه خنده آش ساعتیست
هیچ نمی ماند از شادی آش در دل به ما
غصه ملک و ملک خوردن خطاست
که از ملک جهان جز خاک گور نیست از آن ما
هیچ بنده ای نماند آخر به جهان
جز مالک ملک وجود هیچ نماند زما
اندوه مال و منال را منه بر دلم
که نیست اندازه خانه ام ملک دل ما
کشور دل بس وسیع است
راحت کنیم خیال را از غم دنیا
بیهوده مخورم غم دار وندار
اخرالعمر بباید رفت رفتن کار ما
بیچاره هر کس که مانده است در جهان
اشک نریزیم از نیستی های جهان ما
کاش که بدانی غم نیست مرا از داراییش
که آنچه بدادنند روزی بگیرند زما
خانه ی سلیمان یا که کاخ نمرود
اخرش ویرانه ایست هیچ نماند از گلش زما
خانه که از گل است و سنگ چوب
چیست برتری خانه را
ویرانه شود روزی ملک جهان
اخر الا مر هم حتی خاکی نماند از گور ما
هیچ مخور غصه داراییش دل خوش نکن
که اخرش هم نامی نماند زما