ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

۱۱/۳داستان .ساحل

باید یه سر برم سراغ جمیله مادر باربد ،

که در مورد بچه هاش چه نظری داره والان داره به چه چیزی فکر میکنه .فعلا نزدیکترین همدمش دخترش ارکیده است ،که باهاش گفتگو میکنه والبته گاهی با درختای توی حیاط درد دل میکنه .وقتی شلنگ رو دست میگیره صبح های زود تا به درختها و گلدونها اب بده ،تموم این سالها مراقب درختها وگلدونهاش بوده تا اکنون بتونه از زیبایی شون استفاده کنه .البته گربه های پشمالویی هم توی حیاطشون رفت وامد دارند که گاهی براشون غذا میپزه ،بعضی وقتها هم نذری پزون راه می اندازه وخانم های فامیل و همسایه رو جمع میکنه حیاط یا روزه ای نذری میگیره .البته به دخترش که روی صندلی اشپز خونه نشسته بود و خودش هم سر پا داشت تو اشپزخونه برنج رو ابکش میکرد واسه ناهار ظهر .

ـخدا بگم چه کار نکنه اون دختره سونیا رو این پسر بدبخت من این همه به پاش نشست اخرش ولش کرد رفت .

ـولش کن مادر به جهنم که رفت ،لنگه اون سونیا دختر قحطه مگه ،داداش من چشه مگه لیاقت داداش من رو نداشت ،براش یه زن دیگه میگیریم .

ـدرسته ولی احساسش به بازی گرفته شده ،اون زنه مادر سونیا میدونست اینها باهم میخوان نامزد کنند ،اصلا میدونست دخترش هرروز با باربد میگرده ،ولی تا اون پسره ماهان امد جلو همه چیز رو انکار کرد.

ـمادر من زنگ زدم به سونیا هرچی از دهنم در میومد بهش گفتم .بهش گفتم که چقدر برادر من رو اذیت کرده و دنبالش کشونده چقدر باهم بودن و الان برادر من توی غصه مونده .دیدم شبها خوابش نمیبره .این قدر غمگین وگوشه گیر شده حرف نمیزنه ،بدبخت دیگه نمی تونه حرف بزنه .چون تو درونش پر از غمه ،روانش بیمار شده ،از اون طرف در گیر کاره .

ـعزیزم اصلا بی خیال شو فعلا .

ـاره مامان اصلا چقدر این باربد ساده لوح واحمق بود رفت عاشق کی شد .اون دختره که تا یه ماشین بهتر دید پرید و رفت .

ــمادر اون ماهان رو ندیدی پدرشو .

ـاصلا از این تازه به دوران رسیده هان که تازه به پول رسیدن .

ـانگار همین دیروز از دهات امدند .

ـبا این حال این همه سال ساکن تهرونن اصلا ببینی چه وضعین .فقط پول دارند .

ـ اصلا مادر اون دختره لیاقت خانواده مارو نداشت .

ـمیدونی مادر این پسره گمونم با،باباش یه مدت کار کردند تا به پول رسیدند یکی میگفت خیلی وقت نیست از دهات امدند تهران .

ـواقعا ؟

ـبله مادر .نمیبینی چقدر خودشونو میگیرند .

ـمادر میگم منم میخوام برم فامیلیمو عوض کنم .از این نام خانوادگی خوشم نمیاد .

ـها اره مادر .گمونم اون موقع که پدربزرگت رفته شناسنامه بگیره ثبت احوال گوشش سنگین بوده در ست نشنیده .پدربزرگت هم که سواد درست وحسابی نداشته ببینه مامور ثبت احوال چی نوشته ،همون شده این فامیلی مونده .

ـاره ،واقعا هر جا میرم نام خانوادگیمو صدا میکنند خجالت میکشم .خیلی مسخره است .البته قلک با فتحه یه روستاست شاید هم منظورش قلعه بوده .نمی دونم .ولی اینی که نوشته هر کس یکجور صدا میکنه .از زمان ابتدایی توی مدرسه همه بهم میگفتن قلک پول بده .قلکتو میشکونم .با یه دختره دعوام شدبهم گفت قلک تو چی میگی دیگه .

هی هرروز تو مدرسه بچه ها میومدن میگفن قلک جون پول بده .یعنی کلی سر همین فامیل با مدرسه در گیر بودم .الان دیگه خودم میرم ثبت احوال عوضش میکنم .

ـباشه ،هر چه زودتر اقدام کن .من برم اون ظرفها رو بشورم .توهم برو اون حیاط رو بشور .خیلی گرد وخاک شده .

فردا هم که جمعه است ،شاید خاله زری و خاله پری بیان اینجا .گمونم دختراشون رو هم بیارند .یه زنگ به بابات بزنن میوه و سبزی و گوشت بگیره .

منم اشپز خونه کار دارم .

ارکیده سیب زمینی ها رو پوست کندو ریخت تو ابکش و گذاشت بغل سینک تا مادرش بشوره وخودش رفت تا حیاط رو بشوره .تمام حیاط برگ درختها ریخته بود و گلهایی که باز شده و بعد خشک شده بودند روی برگها ریخته و گردوخاک توی حیاط رو کثیف کرده بود .شلنگ رو کشید و با جارو مشغول شستن حیاط شد .از اون طرف ساعت دوونیم که شد تا زه سروکله باربد پیدا شد و ماشینشو جلوی در پارک کرد .کوچه توساعت دوونیم تقریبا خلوت بود ،نه برویی نه بیایی ،یه نگاهی به ته کوچه انداخت ببینه شاید مادر یا پدر سونیا یا خود سونیا در حال امدن یا رفتن تو کوچه نیست .در همه خونه ها بسته بود و چند تا ماشین داشتند از کوچه رد میشدند .تواین محله ها پر بود از فروشنده های سبزی ومیوه دستفروش که با مزدا یا وانت سبزی ومیوه میفروختن .یه وانتی هررروز میومد جلو در سوپری وحید پارک میکرد و میوه وکاهو میفروخت .البته کیفیت میوه هاش اندازه مغازه نبود ولی خیلی ارزانتر از همه مغازه دارهای محله میفروخت .از وانتی شاید گاهی چیزی میخریدند بخاطر همین با باربد اشنایی پیدا کرده و فهمیده بود اسمش اکبر و سالهاست داره تو کوچه ها بارفروشی میکنه و بخاطر اینکه نمی توانست مغازه ای اجاره کنه مجبور بود روی وانت میوه بفروشه .صبح با بار پر میومد وموقع غروب خالی تمام بارش رو میفروخت ومیرفت .بهش میگفت که بارفروشی روی ماشین خیلی بهتر از میوه فروشی توی مغازه هاست .مغازه دار سرکوچه که میوه میفروخت ،همیشه یه سری میوه هاش گندیده میشد و میریخت دور ولی اجناسش رو ارزانتر نمی فروخت تا زودتر فروش بره .چندین بار مادرش میوه خریده بود که میوه های مغازه دار همشون گندیده یا خراب از اب درامده بود .و تصمیم براین شده بود که پدر باربد اقا یاسین هرروز میوه هارو از تره بار خرید کنه ‌.پس سلام علیکی با بارفروش کرد ودوبسته توت فرنگی از ش خرید که یه روزی به اقای بار فروش برسونه و بعد کلید انداخت در رو باز کرد ‌حیاط خیس وشسته شده بود .بعد از اون روز کاری که باید توی یه محیط شلوغ و پر سروصدا کار میکرد و توی شلوغی وترافیک میوندیک شهر پر ازدحام به طرف خونه میومد واقعا دیدن گلدونها ودرختهایی که مادر وپدرش پرورش دادن خیلی حالشو خوب میکرد .اون روز هم با همه شلوغی و همه کاراش به پایان رسید و اون توی اتاقش روی تختش دراز کشیده و کتاب میخوند بعداز دوساعت مطالعه ،با خودش فکر کرد بهتره برای بعداز ظهر ها تا غروب یه کار نیمه وقت پیدا کنه .این طوری خودش رو مشغول میکرد و کمتر به کسی فکر میکرد و هم منبع درامد تازه ای پیدا میکرد .توی پیام رسانها و دیوار به دنبال کار گشت .باید یه کار جدید پیدا میکرد ،

ساعت کاری زیادی داشت از ساعت دو تا ساعت ده شب هم میتونست کار کنه .

روز جمعه که شروع شد جمیله زودتر از همه از خواب بیدار شد و سماورش رو روشن کرد باید صبحانه بچه ها رو میداد و بعد مشغول ناهار پختن برای خواهراش میکرد .اونم هر کدوم با. دخترش میومد اون روز جمع زنونه بود و قرار بود عصر هم توی حیاط اش رشته بار بگذارند تا همگی با هم بخورند .

ارکیده هم خوشحال بود چون دختر خاله هاش بعداز مدتها برای دیدنش میومدند .

مهمونها ساعت یک در رو زدند و هر کدوم با یه جعبه شیرینی وارد شدند .اخه این دیدار بعد مدتها انجام گرفته بود .خواهرها هر کدوم توی یه منطقه از تهران زندگی میکردند .دختر خاله زری ،شیما و دختر خاله پری سوگل تقریبا همسن ارکیده بودند زمانی در گذشته جمیله و پری نزدیک هم توی یک خونه زندگی میکردند وقتی ارکیده دوساله بود وهمیشه سوگل همبازیش بود و یادش میومد که چقدر سر اسباب بازی باهم دعوا میکردند و سوگل همیشه ارکیده رو گاز میگرفت و چندین بار عروسکهای ارکیده رو شکونده وخودشو کتک زده بود ‌‌.حتی با این حال که الان بزرگ شده بودند هم یه حس رقابت وحسادت کمی بین سوگل و ارکیده وجود داشت .ارکیده گرچه دل مهربان و خیلی نرمی داشت و هیچ حس رقابت یا حس حسادت درش نسبت به سوگل وجود نداشت ولی این حس در وجود سوگل همیشه از همون بچگی وقتی سریه عروسک کتکش میزد وجود داشت .حتی خاله پری هم با اون حال که زبان چرب ونرمی داشت ولی توی دلش احساسات دیگه ای داشت .در ظاهر مهربانی میکرد ولی توی باطن همیشه بخاطر باربد و ارکیده به جمیله حسادت میکرد ولی هیچ وقت به روی خودش نمی اورد .معلوم نبود این حس از کجا بوجود امده بود .ارکیده دختر خیلی مهربان وخوبی بود که همیشه. دنبال تحصیل یا یادگرفتن کار جدید وهمیشه موفق بود توی فامیل هم همه دوستش داشتند همه تعریفش رو میکردن.وباربد که در کارش موفق بود تحصیلاتش رو ادامه داده و فوق لیسانس داشت و الان توی یه بانک کارمند بود در حالیکه پسرخاله پر یه لات اسمان جل بود که توی خیابونها با بچه های مردم در گیر میشد و یقه مردم رو میگرفت .چند بار به خاطر فروش مواد دستگیر وزندانی شده و با گذاشتن وثیقه ازاد شده و توی خیابونها ساقی معتادها ی ولگرد شده ولی همه این چیزها رو خاله پری از همه پنهان میکرد تا ابروشون نره ‌دخترش هم نه اخلاق خوبی داشت و نه اندازه ارکیده خوشگل بود ‌.درسش رو هم رها کرده و خواستگاری هم که داشت این قدر خوب نبود که رضایت به از دواج بدهند .ولی فقط میشد از رفتارش و اینکه همه چیز مثل بغض توی گلوی پری گیر کرده باشه گیر کرده و با سنگینی وسکوت رفتار میکرد و هیچ چیز رو به روی خودش نمی اورد.واقعا رفتاربد بچه هاش رو به هیچ کس نمی گفت ولی هیچ وقت هم جلوی مردم کم نمی اورد .وسعی در پنهان کرد ن ضعفها وبدیهای بچه هاش داشت وحتی تو همه سالها بدیهای شوهرش رو هم به کسی نمی گفت .و دلیل این همه بدشدن بچه ها حتما رفتار نادرست پدر ومادر بود و شاید هم نشست و برخاست با ادمهای اسمان جل و بی لیاقت .ولی هر چی بود فاصله رفتاری ارکیده و سوگل خیلی زیاد بود ولی سوگل همیشه سعی میکرد با دروغ گفتن و لاپوشانی همه چیز رو خوب و زیبا جلوه بده .

برچسب‌ها: ۱۱، ۳داستان، ساحل
ساحل
چهارشنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۳
14:6
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />