ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

لطفا گوسفند نباش .۱۱/۴داستان .ساحل

وانسان خیلی دیر به افکاری میرسد که برای زندگی نیاز دارد ،زندگی راحت نیست وروزگاری فرا میرسد که به بیگانگی میرسی ،جایی که احساس میکنی نمیشناختی ودیگر نمیشناسی ،چون مجبوری خیلی ها رو نشناسی ،قومیت ها تبدیل به بیگانگی وغربت میشوند وعاطفه ها تبدیل به بی عاطفگی ،دوست داشتن ها رنگ خودشون رو در زمان از دست میدهند و همه چیز در زمانی در گذشته جامیماند .زمان مثل لایه خاکی روی همه چیز رو میپوشاند و همه چیز یک روز تبدیل به گذشته میشود و تو‌در اینده قرار میگیری ،مجبوری خیلی ها رو تو گذشته ها جا بگذاری و روی بعضی خاطره ها لایه از خاک بریزی تا تو ذهنت مدفون بشوند و بعضی احساس ها رو مجبوری چالشون کنی .به هر حال گذشته ها همیشه جا میمونند و مجبوری جابگذاری .برای زندگی کردن حتما باید سخت وسفت باشی و بعضی وقتها مثل یک سردار و گاهی مثل سرباز وگاهی حتی به عنوان یک شاه یا ملکه بجنگی .اگه نتونی بجنگی نمیشه .جنگ اگه به معنای واقعی وجود نداشته باشه ولی در لایه های زندگی وجود داره که رخش رو نشون میده .شکست همه جا وجود داره در همه زندگیها و خیانت هم همه جا هست .جنگیدن با سرنوشت و شکست دادن ادمهایی که میخوان در زندگی باعث شکستت بشوند کسانی که دروغ میگویند و بازی میکنند و ادمهایی که یک روز در زندگی با چهره خندان و به عنوان عشق ظاهر میشوند و نقش خودشون رو بازی میکنند ووقتی پرده تموم شد میکشند کنار وقتی که ونافعشون ار زندگی انسان تامین شد قصد خروج میکنند وگاهی خیلی زودتر متوجه میشی دچار خیانت شدی .حالا گاهی یک مرد خیانت میکنه ویک جایی یک سردار به شاهش خیانت میکنه و بعضی وقتها شاه به کشور خیانت میکنه وجایی کشور به شاه خیانت میکنه .همه جا بازی هست .نیاز به خود کشی نیست وقتی پارتنرت بهت خیانت کرد ،فقط باید خودت رو حفظ کنی .اینجا اگه تو وجود نداشته باشی دیگه وجود نداری تمام .پس اول از همه باید برای خودت ارزش قائل باشی وخودت رو بیشتر از هرکسی دوست داشته باشی .دنیایی که همه دنبال منافع خودشونند تو‌هم باید مراقب خودت باشی وقتی مردی دنبال هوسهای خودشه و قتی زنی دنیال هوا و ارزوهای خودشه توهم دنبال خودت باش .بقیه بالاخره بقیه هستند همسرت موجودی جدا از توئه و اون تو نیستی اگه اون اشتباه کرده اگه اون رفتار خوبی نداره اون تو نیستی اون اشتباه کرده همین اون ادم مناسبی نیست میتونی حذفش کنی .همه رو میتونی حذف کنی وقتی توان نگهداری اونها رو نداری میتونی ازشون فاصله بگیری .چه اهمیتی داره بعداز چند سال اونها کی بودند بالاخره فراموش میشوند .چرا باید خودت رو ازبین ببری چرا باید تو‌جوانی بمیری .

تو حق داری زندگی کنی .هیچ کس مهمتر از خود شخص نیست وهرکی برای خودش صاحب شخص خودشه .تمام این چیزها تو‌درون اون باربد در جریان بود جریان فراموشی دختری که رفته بود .همین بجز فراموش کردن سونیا در ذهنش نبود ولی شاید میخواست خودش رو راضی کنه و گاهی هم به خاطر دوست داشتن دوست داشت باهاش حرف بزنه و بفهمه چرا با کس دیگه ازدواج کرده ولی چه اهمیت داشت به هر حال اون دختر همسر مرد دیگه شده و رفته بود و فراموشی گزینه راحتتر ی از بخاطر اوردن سونیا بود در حالیکه توی یک شهر چهارده تا هجده میلیونی زندگی میکرد که هر روز سیل جمعیت از پیاده روها میگذشتند و هرروز هزاران زن در برابرش سبز میشدند و دخترهای زیادی از جلو چشمانش در میشدند ولی توی زندگیش شاید اشتباهش این بود که همیشه میخواست یکنفر رو دوست بدارد .و چشم رو بقیه ببنده و این اشتباه او بود .شاید اگه اون هم قلب هوسرانی داشت که چندین رابطه در زندگیش داشت و میتوانست چندین دختر رو همزمان دوست داشته باشه این قدر ازار نمیدید و موضوع رفتن سونیا از اهمیت کمتری براش برخودار میشد ولی همین که فقط یک نفررو دوست داشت این قضیه رو سخت کرده بود ولی دیگه اون رفته بود .هیچ کس در اطراف از گذشته اگاه نبود و قضیه فقط بین خودش بود و دختر و شاید ارکیده که بو برده بود و با مادر در میان گذاشته بود و مادر هم حتی یک کلمه در مورد این رابطه با کسی حرف نزده بود و سکوت همه قضیه رو برای همه تموم کرده بود و این قضیه انگار اصلا وجود نداشت تا قوم وخویش بفهمند و به باربد احساس ظکست عمیقتری دست بدهد همه چیز انگار در ظاهر وجود نداشت نه خاله نه دختر خاله چیزی نمیدانست و همین باعث میشد که شیما یا سوگل بخواهند احساس بکنند که در این مهمانی میتوانند از باربد دلربایی بکنند البته شاید هم قضیه ازدواج فامیلی کلا منتفی بود و خود باربد علاقه به این موضوع نداشت .وهمه چیز فی مابین سطحی و بدون عاطفه برگزار میشد و تواون ایام فقط درگیر ی کاری و ذهنی چیزی بود که تو زندگی اون وجود داشت وفعلا شاید قصد نداشت با کسی ازدواج کنه .خاله ها همگی با همه پف وفیس وافاده مشغول صحبت کردن در مورد همسر وفرزندانشون با جمیله بودند و عصرهم توی حیاط اش رشته بار گذاشته بودند تا عصرونه میل کنند .کاسه های چینی گلسرخی و قاشق ها رو روی میز وکشک و نعناع داغ و سیرداغ و پیاز داغ اماده روی میز توی حیاط گذاشته بودند تا وقتی اش پخت بریزند و این عصرانه خاله ها بود هرزمانی که دورهم جمع بودند باید میل میکردند شاید در دوران یکسال جمیله اش نمیپخت .شاید هم این رسم شون بود که برای عصرانه اش بپزند .دخترها مشغول حرف زدن باهم در مورد خودشون و زندگیشون بودند و خاله پری در حال هم زدن اش توی دیگ بود .خاله زری روی یک صندلی فلزی نشسته و داشت ماجرای پخت اش و دیگ و اجاق و خاله پری رو تماشا میکرد و جمیله هم کناری ایستاده بود .

باربد از نظر جنسیتی تنها بود ولی سعی میکرد با خاله هاش گاهی صحبتی بکنه ولی فعلا رفته بود توی اتاقش و درروبسته بود و گذاشته بود خاله ها و دختر خاله هاش راحت باشند و میون اونها لول نمی خورد .

همه مهمونی اون روز ساعت هفت تموم شد و خاله پری و زری با خداحافظی همراه دختراشون خونه جمیله رو ترک کرده و رفتند .شنبه ای که داشت میومد باز روز کاری جدید شروع میشد .در روزهای بعد باز سروکله اون زن طلافروش در بانک پیدا شد برای واریز وجه .بعلت خرید و فروش و معامله همیشه باید به بانک مراجعه میکرد یا برای نقد کردن چک .این روز ها رفت وامد اون زن که خیلی زود با ربد اسمش رو فهمید که روشنک رضایی نام داشت و با رفت وامدهای بعدی متوجه شد که در محله های نزدیک بانک زندگی میکنه .همیشه کلی نقدینگی داشت .یک روز برای روز مادر مبخواست برای مادرش گردنبندی بخره که یاد همین خانم رضایی افتاد که بهش در مورد طلا با اجرت کمتر گفته بود و هم اشناییتی که باهاش داشت و در قرار تلفنی زن ازش خواست تا به در خونه مراجعه کنه .لباس پوشید و دم در امد و گردنبند رو نشان باربد داد و به طلا فروشی برادر زن رفتند تا طلارو وزن و قمیت اون اعلام بشه و فاکتور فروش نوشته شد .قیمت گردنبند رو پرداخت کرد و کادو رو گرفت و در کیفش گذاشت .زن صندلی جلو نشسته بود و باربد خواست کنجکاوی کنه در مورد زن و بیشتر بدونه و در مورد همسرش پرسید .

روشنک گفت ،همسرش هم فعلا باهاش زندگی میکنه ولی مشکل زیادی در زندگی داره .اینکه اصلا باهمسرش تفاهم نداره .همین موضوع باعث گفتگوی بیشتر شد .زن ازش خواست که براش وام نهصد میلیونی رو جور کنه ،چون برای خرید و فروش نیاز به این وام داشت .البته سعی میکرد صمیمیت بیشتری ایجاد کنه تاا عتماد باربد رپ جلب کنه تا این وام جور بشه .ولی برای جور کردن وام باید نظر رئیس جلب میشد و باربد زیاد کاره ای نبود ولی اگه شاید مثلا میتونست مدتی زودتر این وام رو ترتیب در یافتش رو بده .وقتی به در خونه زن رسیدند ارام بغل جدول کنار خیابان پارک کرد و زن ازش خواست که برای نوشیدن قهوه به خونه بره ولی ابتدا مرد تشکر کرد و گفت میل نداره و این بار بدون ملاقات در خانه تمام شد .باربد بخاطر همه چیز تشکر و خدا حافظی کرد و راهی خونه شد .وسط راه داشت به مسائل مالی خرید وفروش و اینکه اون زن از طریق خرید وفروش روزگارشو میگذروند فکر میکرد باخودش فکر کرد چرا اون نخواد از این واسطه پول در بیاره .شاید اگه اون هم وارد بازار خرید و فروش میشد حتما سودی نصیبش میشد ولی فعلا باید اون هم منتظر دریافت وام میشد .ولی در ته ذهنش فکر این بود که دوباره سونیا رو ملاقات کنه و یک احساس پشیمانی در اون بوجود بیاره .نمی دونم چرا این باربد فقط در ته ذهنش به سونیا قفل شده بود و تمایل به ملاقات دوباره اون داشت .هنوز ازش متنفر نبود که رهاش کرده و رفته .نمی دونم این چه خلقی بود که ادم قصه من داشت .

امروز اون باربد هم به پایان میرسید و باید به خونه مراجعه میکرد و همراه گلی گردنبند مادرش رو تقدیم میکرد .زنی که تمام عمرش رو صرف بزرگ کردن اونها کرده بود و اون کمتر از سونیا وعشق و همه دنیا بهش فکر میکرد .مادری که همه عشقش رو نثار بچه هاش کرده بود وکنارشون مونده بودتا بزرگ بشوند براشون غذا پخته لباس شسته به درس ومشقشون رسیده بود و تمام عمرش رو صرف فرزندانش کرده بود در حالیکه پدر فقط در تمام گذشته شبها در حریان قصه زندگی حضور داشت .در حالیکه مادر همیشه کنار بچه هاش بود .اون هیچ وقت به محبتی که مادرش بهش داشت فکر نکرده بود .فقط ته ذهنش درگیر دختری بود که رهاش کرده بود .و اگر همین کلمه روز مادر هم نبود قضیه گردنبند هم منتفی میشد .

ولی همه سالهای گذشته به مناسبت های مختلف همه عشق محبت و کادوهاش رو نثار سونیا کرده و قضیه زندگی همین بود .باربد سونیا رو دوست داشت .ولی الان سونیایی وجود نداشت .

ولی این زن روشنک سروکله اش پیدا شده بود که پولهای زیادی در حسابش ریخته وبرداشت میشد و شغل عجیب طلافروشی اون زن همراه برادرش .اینکه یاد باربد انداخته بود میتون وام برداره و یک‌ماشین مدل بالاتری بخره .

ساحل
شنبه هفدهم آذر ۱۴۰۳
7:55
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />