ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

لطفا گوسفند نباش .۱۱/۲۱داستان .ساحل

دوباره یک روز جدید شروع شد ،هنوز هوا روشن نشده بود و سونیا خونه تنها بود شب هنوز ماهان خونه نیومده و تخت خالی بود .سونیا شب رو روی کاناپه جلوی تلویزیون خوابش برده بود تلویزیون تا ساعت دو روشن موندکه نصف شب بیدار شد خاموش کرد و باز روی کاناپه خوابید .الان دوست داشت پاشه وکارهای خونه رو سحر انجام بده ولی اون موقع زمان کار انجام دادن نبود .دلش میخواست بره و تو‌تراس بنشینه و با ستاره ها و اسمان و خدا حرف بزنه تا صبح بشه .در این مدت تنهایی اش تنها جایی که بیشتر میرفت تراس بود که هوا میخورد .کواکب رو نگاه میکرد و درد دلش رو به اونها میگفت .از دست مادرش شدیدا ناراحت بود که اون طور بهش تهمت زده و اون رو رونده بود .باز هم تو همون خونه بود با ماهان .این ازدواج بد یمن از اول فقط ظاهر شیکی داشت که بقیه رو میخکوب کرده بود از هزینه تالار تا هزینه غذا و ماشین عروس ولی از وقتی در این زندگی پاگذاشته بود یک روز خوش نداشت .همه اش تنهایی .انگار با تنهایی خودش وصلت کرده بودتا باخودش زندگی کنه .حداقل خوب بود که اجرام اسمانی وجود داشتند که بشه نگاهشون کرد و باهاشون حرف زد و هوای ازاد رو وارد ریه ها کرد .تموم شبها رو تو گذشته تا الان تا طلوع افتاب با اونها حرف زده و انگار با موجودی در ماورا در اسمان ارتباط داشت .همیشه در حال در یافت انرژی از اسمان بود و اگه اون انرژی ها بهش کمک نمیکردند نمی توانست دوام بیاره .انرژی های کیهانی و سماوی .وموجودات ماورایی .موجوداتی که تو اطرافش بودند و به مغزش پیام میفرستادند .حتی زبان وحلقش روتحریک میکردند تا بتونه کلماتی رو اداکنه .البته در موضوع ماورا و انرژی ها من پیش نمیرم و درموردشون علاقه به حرف زدن ندارم .ولی ماهان هم تنها چیزی که بهش هدیه کرده بود کنج تنهایی وخلوت بود .هر چند وقت یکبار هم مشکلات بیشتری براش درست میکرد .مدتهای مدید بااین کشمکش ها و جداییها گذشت .هر کس یاد گرفته بود که برای خودش زندگی کنه .

ولی دلم نمی خواهد براش چیز دیگه ای بنویسم یعنی نمی دونم چرا دوست ندارم اجازه بدم کسی وارد زندگیش بشه هر کار میکنم نمی تونم بگذارم توی قصه ام زن قصه ام خیلی ازاد باشه .شاید در خیلی جاها شنیدم که زن میتونه مادر بشه و مادر موجود مقدسیه و الودگیش و روابط ازادش برای خانواده اش خوب نیست و باعث رسوایی میشه .نمی دونم چرا نمیرم دنبال یکی دیگه بگردم بیارم بگذارم تو زندگیش یا بگم طلاق گرفت با کس دیگه ازدواج کرد چون نمی تونم اجازه بدم ازدواج کنه ‌.نمی تونم بگم با ماهان خوب شد چون ماهان هر کارامد میکنه واصلا از اول ارزشی براش قائل نیست و انحراف داره .و هرچقدر هم بخواد فیلم بازی کنه و خوب نشون بده همون ادم اولیه است که همون کارها رو کرده . حالا فکر کن چه سونیا از گوشیش و اینستا چتها و پیغامهاشو خونده باشه یا نه باز هم دنبال اینکارهاست .

نمی دونم چرا سونیا همچین سرنوشتی پیدا کرده .ولی خوب پیش خودش فکر میکرد داره با مرد ثروتمند وخوبی اردواج میکنه که در اینده خوشبخت میشه ولی سونیا نمی دونم چرا همچین حس هایی داره .اصلا کلا اخلاقش فرق داره واصلا فکر نمیکنه اگه با باربد ازدواج میکرد روزگار بهتری داشت .اصلا براش مهم نیست که نتونسته یا نخواسته باباربد ازدواج کنه .کلا به هبچ‌مردی فعلا فکر نمیکنه وماهان هم یک موجود به حاشیه رانده شده است که خودش رو کلا حذف کرده و ساعاتشو با زنهایی که دوست داره میگذرونه .نمی دونم مادر سونیا هم براش مهم نیست که دخترش ازاول زندگیش مثل بیوه ها زندگی میکنه .خودش هم انگار مجبوره حتی از خونه فرار هم نمیکنه یا راه حل دیگه پیدا نمیکنه وهمچنان این زندگی رو تحمل میکنه در حالیکه میدونه این ماهان موجود مزخرف واشغالیه .یه موجود که برای همسرش ارزش قائل نیست وفقط دنبال کوبیدن شخصیت و ازبین بردن اعتماد به نفسش و خرد کردنشه .مثل یک گروگان باهاش رفتار میکنه .

دختر ولی در ساعاتی که اون حضورنداره اصلا فکر نمی کنه موجودی به نام ماهان وجود داره و با خیال راحت زندگی مبکنه مدتهاشده که احساس میکنه اصلا ماهانی در کارنیست .سگش هم البته هست که بهش غذا واب میده وازش مراقبت میکنه و حموم میبره .البته چند تا دوست همنوع داره که امکان داره ماهی یکبار بهش سر بزنند .اونها هم بهش میگند که این ماهان واست شوهر بشو نیست حتی فهمیدن که ماهان چقدر موجود کثیفیه با این حال که چندین دوست زن داشته باز هم به انها هم پیام میداده و ازشون تقاضای دوستی کرده بوده که به اطلاع سونیا رسیده .خیلی افتضاح بدی باراورده ولی سونیا در موردش نهدباذمادر ماهان ونه پدرش صحبت نکرده و احساس کرده پنهان باشه بهتره .این طور که معلوم دختر دست رد به سینه ماهان زده و گفته من نمی تونم به دوستم خیانت کنم .

معلوم نیست اون شهوت سیری ناپذیری نسبت به زنان داره و طرفدار برقراری سکس بازنهای سن بالاست .

ولی اطلاعات دیگه ای هم بدست اورده در مورد همون اقایونی که قبلا مزاحم میشدند که رامین یه خرده فروش شیشه توی محله بوده که ته جیبش رو پر میکرده ازشیشه و توی پارکها به مشتری ها عرضه میکرده و مدتی بعد دستگیر شده و همون موقع به قید وثیقه ازاد بوده که سر راهش سبز میشده و الان هم برای ازادی سند خونه رفته زندان و مدتهای مدید بخاطر فروش قاچاق باید زندان بمونه .اخه رامین یکی ازبچه محله ها بوده و بعضی از آشنایان ازش خبر داشتند و دلیل غیبتش زندان رفتنشه واون الان تو زندانه .ولی از اون سعید بعد رفتنش دیگه اطلاعی نداره و شمارش همچنان در بلاک لیست مونده و اخرین پیامش اینه .سونیا سونیا عزیزم خواهش میکنم من رو از بلک لیست در بیار .من دوستت دارم .

ولی اون رو هم باز گذاشت تو بلاک لیست بمونه ودرنیاوردش .

وقتی ماهان چند روز غائب میشه دیگه سونیا زنگ میزنه دوستانش بیان خونه و ساعتشونو باهم میگذرونن.

شاید برای اینده هم ازش جدا بشه .با خودش فکرکرد واقعا این زندگینیست من برای خودم ساختم بهتره بیشتر فکر کنم و تصمیم بگیرم . تو این سن بیست و پنج سالگی این زندگی نیست من دارم واقعا من دنیا رو واسه خودم جهنم کردم به جای خوش گذروندن دارم خودم‌ اذیت میکنم .در حالیکه اون پسره داره خوش میگذرونه تا میتونه کیف میکنه با همونهایی که دوستشون داره و نمی دونم چرا پای من رو توی زندگیش چرا باز کرد .واقعا به چه علت من رو وارد زندگیش کرد .

ساحل
جمعه بیست و سوم آذر ۱۴۰۳
0:10
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />