ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

ازاد .۱۷۳.ساحل ‌.خاطره ادبی .

دیر به من میگویی ،

یک در بسته سه قفل و

دخترکی که منتظر مینشست

وچند کودک سه وپنج ساله

مادر ی در صف نانوایی

خانه ای در کوچه ای دور

سبزی گیاهان به سوی نور

ولب یک حوض سنگی

برگهای پنجه ای افتابگردان

و گلهای نیلوفر اویزان

چند گل شاه پسند

سه تا گنجشک چاق

وچله زمستان و دانه های گندم

لوله های یخ بسته اب

وکتری جوش اب که

میکند باز وپنیر تبریز

خامه اصل کشدار

ویک بشقاب ارده حلوا

نشسته وسط سفره

در ان روز که گذشت

نانهای لواش و صف خستگی اور

نان بربری و نانهای تیره

که تازه درامده ازتنور

کمر باریک استکان چای

صف قاشق های چای خوری

ومربای بالنگ بی رنگ و هویج

صبح دل انگیز یک روز زمستان

و صدای دلنگ دلنگ یک اهنگ قدیم

وصحبت تاریخ وتقویم و اخبار

چه شد ان تاریخ که گذشت

وان گنجشکک چاق روی دیوار

چه شد وان جوجه اردک کوچک

گربه کوچک گرسنه

همه چیز مثل باد گذشت

برچسب‌ها: ازاد، ۱۷۳، خاطره ادبی، ساحل
ساحل
پنجشنبه هشتم آذر ۱۴۰۳
0:20
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />