لطفا گوسفند نباش .۱۱/۲۳
با خودش خاطره هاشو مرور میکرد اونشب رو هم تنهایی سپری کرد ،تا صبح گاهی بیدار میشد ،کمی مینشست وقتی تنها بود خوابش ار همیشه سبکتر بود و خوابش نمی امد یا هی از خواب میپرید .افکاری که داشت مرور میکرد همون ساعتها و لحظه هایی بود ،که با باربد گذرونده بود .توی کوچه ها وقتی هشت سال داشت باهاش دوچرخه سواری کرده و بعدها گاهی به اون پول داده بود تا نون بخره و بده در خونشون و بعدها که دوستیش شروع شده بود ،ار ته قلبش دوستش نداشت ولی مادرش بهش گفته بود باید بالاخره ازدواج کنی ،اوایل که دوازده سیزده سالش بود درک درستی از زندگی نداشت و این قدرعاقل نبود که فکر اینده باشه یا بخواد انتخاب درستی داشته باشه ،فقط میدید که باربد براش نامه مینویسه از بالای در حیاط خونه پدریش مینداخت داخل .اون موقع همه چیز بازی بود نه جدی ،ازدواج براش معنی ومفهومی نداشت و فقط تنها چیزی که در ذهنش تداعی میشد لباس سفید و بلند و تور عروسی بودو ارایشگاه و جشن که توی بچگیش دیده بود که یه ارایشگر توی خونه با یک عالمه وسایل که در جعبه چیده بود داشت عروسی رو بزک میکرد .اون موقع اسم خیلی وسایل ارایشی رو نمی دونست .ایا اونوقت به عروسی فکر کرده بود نه .هیچ وقت .
فقط میدید که بقیه عروسی میکنند واز هبچ کجای عروسی خبر نداشت .فقط همه چیز مثل خاله بازی بود .بعد از اینهمه بازی با باربد و حتی سوار شدن رو شونه هاش وقتی میخواست از درخت میوه بچینه و توی پارک مسابقه دوچرخه سواری بعد از مدتها سروکله ماهان پیدا شده بود .نه عاشق باربد بود ونه عاشق ماهان شده بود ،با باربد بازی میکرد ،مادرش هم بهش میگفت بهتره زن ماهان بشی .فکر میکرد همه چیز بعداز ازدواج درست خواهد شد و اصلا منتظر هیچ مشکلی نبود اوایل حتی نمی دونست خیانت چی هست ،اصلا توی زندگیش به خیانت فکر نکرده بود و هیچ تجربه از روابط جنسی قبل از ازدواج نداشت .