ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

لطفا گوسفند نباش .۱۱/۱۶داستان .ساحل

اون روزها فشار زیادی روی مغز سونیا بود و اون فقط سعی میکرد بیشتر وقتشو بیرون از خونه بگذرونه ،باشگاه ورزشی جای خیلی خوبی بود ،یک عده زن اونجا جمع میشدند و گروهی تمرین میکردند ،با چوب و کش و توپ بزرگ وکوچک بعد از تمرین گروهی تی ارایکس و بعد تمرینات انفرادی که ار بقیه بچه ها جدا میشد که مربی ورزشی یک تمرین خاص اندام هر فرد ارائه میداد .بعد هم یه سری به مادرش میزد .مادرش هرروز سفارشش میکرد که با ماهان بهتر رفتار کنه و باهاش مهربون باشه .این قدر چرت وچرندهای مادرش رو شنیده بود دیگه فقط تایید میکرد ومیگفت چشم و بعد کلا از سرش بیرون میکرد وتو‌دلش میگفت :ماهان اگه ادم بود من باهاش بهترین رفتار رو داشتم ،این همه غذاهای رنگین واسه شام و ناهارش و این همه کادو ومحبت و این همه مراقبت ولی اون خیلی زودتر حتی قبل از ازدواج با اون زنها بود و اصلا برای ازدواج هم اونها رو رها نکرده بود و اصلا براش اهمیت نداشت .حتی ککش هم نمی گزید .چون همه چیزهایی که میخواست از رابطه جنسی و محبت چند روزه و تن همه حا ارزان پیدا میکرد .همون پولی که باید خرج مهمانی یا خرج رستوران با همسرش میکرد یا همه اون هزینه های اضافی لباسهای گران خانم سونیا رو کم کرده بود و همه رو صرف زنهای دیگه میکرد و هرروز با زنهایی که معلوم نبود که براش ردیف میکرد رابطه داشت .فقط باید برای اخر هفته ها جا ردیف میکرد چون خونه توسط سونیا اشغال شده بود و جا نداشت و باید باغ یا ویلا اجاره میکرد و درضمن خونه جای خوبی نبود تا هرزنی رو بیاره خونه .چون بعضیشون زن فراری و بی خانمان بودند که دوستاش پیدا میکردند و حتی یکی از دوستاش با یکی از همین زنهای بی سروسامان ازدواج سپید کرده و بدون اینکه خانواده اش بدونن باهاش مخفیانه زندگی میکرد .زن دوستش اینقدر تیپ و قیافه بدی میزد که با دیدنش همه میفهمیدن زن خیابانی و فاحشه بوده و دوستش اون رو از همه پنهان میکرد .یک جایی توی شهریار بهش خونه داده بود و جاهی دبدنش میرفت و هم‌نها هم براش بعضی وقتها که نرگس وپری وقت نداشتند اونها رو جور میکرد .این وسط سونیا فقط یه ماکت بود برای پنهان کردن تمام روابط کثیف ماهان .ماهان اون رو بازیچه خودش کرده بود و همیشه هم جدیدا با پرخاش بیشتری رفتار میکرد .تا سونیا کلا بی خیال اون بشه یعنی تو‌درونش هم یک عذابی داشت و همه چیز زناشویی رو انگار فروخته بود به سعید .

شاید هم بابت همین ورود سعید از اون پولی گرفته بود والان سونیا اون رو بیرون انداخته بود و باهاش بد رفتاری مبکرد که بره گم شه .و بعداز درگیری و بیرون کردن سعید ،درگیری و دعواهای زیادی توی خونه راه می افتاد چون ماهان دیگه صاحب زناشویی نبود و فقط کارش همین خوشگذرونیهای هفتگی در ویلاها با زنهای بی سروسامان بود .باید مدت مدیدی جنگهای متعدد رخ میداد .وقتی سونیا دعواهای زیادی خونه اش شد با مادرش در میان گذاشت و مادرش بهش گفت عزیزم بهتره بری پیش یک رمال یا دعا نویس ازش دعا بگیری تا زندگیت خوب بشه و دهان اون ماهان رو ببندی چرت وپرت نگه ‌.دخترادرش جادوگر رو از مادرش گرفت و یک روز دوشنبه بعد از ظهر دیدن رمال رفت که توی یک کوچه وسط شهر ساکن بود .دعانویس کلی مشتری داشت که همگی صف وایستاده بودند تا دعا بگیرند یکی پسر نداشت امده بود دعا بگیره پسر دار بشه یکی دیگه میخواست از شوهرش طلاق بگیره و با دوست پسرش ازدواج کنه میخواست دعا بگیره تا شوهرش طلاقش بده و زن دوست پسرش بشه و دعا نویس بهش میگفت دعاهای من تضمینی و تضمین صددرصد میدم که دوست پسرت بگیرتت .فقط خرجش پنجاه میلیون تومانه .زن هم که معلوم بود که پول زیر دست وبالش هست گفت ،اشکال نداره حاج اقا .من پنج میلیون الان میدم چهل وپنج میلیون رو بعد از اینکه دوست پسرم من رو گرفت .ولی حاج اقا گفت من برای این دعاها خیلی کارها باید بکنم وهزینه اش خیلی زیاده و با پنج میلیون نمی تونم دعا بنویسم .حداقل سی وپنج میلیون بده بقیه اش بعداز ازدواج .بالاخره این قدر چونه زدند تا زن قبول کرد بیست وپنج میلیون نقد بذه .دعا نویس میگفت این دعاهای شیطانی خیلی سخته و هزینه اش زیاده .

فکر کن من باید جن اظهار کنم و موکل رو صدا کنم برای بعضی طلسم ها باید شتر بکشم و اینها هزینه بالا داره و هر کسی نمی تونه طلسم بنویسه و طلسم نوشتن خطرناکه ،کار هرکسی نیست .تازه دعای هرکسی اثر نمیکنه .دست هرکسی یه اثری داره و قدرت موکل هر کی بیشتر باشه اون پیروز میشه .بالاخره داشتن در مورد جادو جنبل صحبت میکردند و زن قرار شد هفته بعد بره طلسمشو از دعا نویس بگیره .نوبت سونیا که رسید مرد دعا نویس از بالای عینکش به سونیا نگاه کرد و گفت بفرما دختر م .برای چه مورد ابنجا امدید .دختر گفت ،اقا خیلی درگیرم ،شوهرم خیلی بدخلق و همه اش دعوا وکتک کاری میکنه .و همه اش پرخاش میکنه .دعا نویس شروع کرد به قصه گفتن در مورد خودش که من چقدر انسان پاکی هستم و زنی روزی عاشق من شده بود و میخواست با من رابطه برقرار کنه و من رو شام دعوت کرد و شوهرشو فرستاد بیرون .و تا شوهرش بیاد خودشو به من عرضه کرد و من قبولش نکردم .و درمورد عشق یک دختر ایت الله قصه هاییبافت و گفت عاشق شدن ادم رو بیمار میکنه و شرایط سختی ایجاد میکنه .سونیا فقط گوش میداد ،دستشو گذاشت روی ران سونیا ویک دعا خوند و فوت کرد تو صورتش گفت خانم احساس خاصی پیدا نکردی احساس داغی تو وجودت بوجود نیامد .سونیا گفت نه من هیچ‌حسی پیدام نشد .مرد سرشو تکان داد وگفت شماخانم قلبتون جای دیگه درگیره .بعد هم اسم ماهان و مادرش رو گفت و دعا نویس قرار شد یه دعا برای ماهان بنویسه شاید ادم بشه . پول دعا نویس رو کارت به کارت کرد و قرار شد دعا رو روز چهارشنبه بگیره و بریزه تو غذای ماهان بلکه ادم بشه .

اتفاقا بعداز این دعا دعوا ها گمتر شد ولی هراز چند گاهی بازهم دعواها ادامه داشت .سعید هم مدت زیادی سونیا رو ول کرد و سراغشو نگرفت .

بیشتر شبهاباز هم ماهان بیرون بود و تا صبح خونه نمی امد و بعضی روزها هم می امد شناسنامه شو میگرفت و میرفت معلوم بود اون روزها میره یه خونه یا ویلا اجاره کنه تا دوستاشو جمع کنه اونجا برای عیاشی .خلاصه این بازیها فعلا ادامه داشت .بعد از سعید هم باز مرد دیگه ای به نام پرهام سر راه سونیا در امد و این بار پرهام داشت نقش بازی میکرد .روزهایی که سونیا باشگاه میرفت جلوی در باشگاه سبز میشد و مسیر برگشت رو همراهش میومد .بعضی وقتها هم باهاش سلام علیک میکرد و اخرش نزدیک شد و خواست بهش شماره بده وسونیا کفت من متاهلم و نمی تونم باشما رابطه داشته باشم .اون مرد هم گفت ببخشید من فکر میکردم شما مجردی و فقط قصدم ازدواج بود .زن وقتی اظهار کرد که من تنها نیستم مرد سرشو انداخت پایین .ولی باز هم روزهای دیگه سر راهش سبز میشد .ولی ماهان همچنان وقتهاشو صرف عیاشی میکرد .دختر هم سعی کرد خودشو با تفریحات سرگرم کنه ‌.بعد از چند ماه دوباره سروکله سعید هم پیدا شد که دوباره سر راه سونیا قرار گرفت و خواست باهاش حرف بزنه ولی زن بهش گفت بهتره بری گم شی ‌من حوصله ندارم با تو حرف بزنم .ولی سعید خواهش والتماس کرد زن بهش گفت برای من ابروریزی ودرد سر میشه شما هرروز سر راه من سبز میشی .همسایه ها شمارو ببینند به ماهان میگند و اون کلا دنبال اذیت کردن و بردن ابروی من جلو مردمه .

ساحل
چهارشنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۳
21:20
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />