غزلواره .۱۷۰.ساحل
بر پلک خسته غم یک قطره شبنم
لبهای پر زاهش بازهم نشسته در غم
ان روی سرخ وسپیدش دگر به غم گرایید
چشمان همچو اهو همچو غروب یک غم
موی سیاه بلندش همچون شبهای یلدا
کام دلش دوباره نشسته در پیاله سم
خون میچکد دوباره از قلب پاره پاره
هرگز ندارد رحمی گذاشته بنیاد ستم
وجود بی گناهش ان قلب ساده من
من هم خدائی هستم در خان او نشستم
سعی تلاش او بود تا ویرانه سازد
وجود بی غش من این تن خسته ازغم
در ساحل پرزموج وحشی کناره گرفته
دوباره بعد از تلاطم وخشم قایق غم
دراین جهان ندارد همدمی دل من
از عالمی نشسته به گوشه ی تنهایی غم
ساحل
سه شنبه بیستم آذر ۱۴۰۳
9:50