لطفاگوسفند نباش .۱۱/۱۸داستان ساحل
سونیا داشت با خودش فکر میکرد ،باید چه کارهایی انجام بدم تا اوضاع بهتر بشه .ایا این زندگی هنوز جایی برای اصلاح داشت ،مردی که این همه دشمن زندگی خانواده اش بود چطور میشد بهش امید داشت و منتظر رفتار بهتر ازش بود .همیشه منتظر بود تا ماهان نقشه های جدیدش رو عملی کنه ،البته نمی خوام زیاد در مورد همه بدیهای اون بنویسم .ولی خیلی چیزها رو دراینده سونیا خواهد فهمید .همین که اون سعید وارد زندگیش شد همه اش نقشه خود ماهان بود .
چطور باید توقع میداشت کسی که اون فرستاده از خودش بهتر باشه یا اینکه بخواد باهاش خوب رفتار کنه .اون حتما باید کسی رو میفرستاد که از خودش هم با سونیا بدتر رفتار میکرد و بازیش میداد و بهش دروغ میکفت تا اون دلزده بشه و رهاش کنه وهمچنان اویزون و بلاتکلیف بمونه .خود ماهان هم اهل زندگی نبود ولی به عنوان دکور جلوی فامیل و در وهمسایه سونیا رو نگه داشته بود .معلوم نبود چه پدر کشتگی باهاش داشت ولی نمی خواست رهاش کنه تا بره دنبال زندگیش .نقشه اش از اول همین بود .اون برای خودش این قدر زنهای جور واجور داشت که از نظر عاطفی وجنسی نیازی به سونیا نداشت و اصلا دوستش نداشت یعنی همون بیماری و اینکه شاید هم قیافه اش زشتتر بود .یعنی این قدر ها خوشگل نبود ازسونیا متنفر بود .اون نمی خواست کسی رو بفرسته که سونیا بخواد زنش بشه یا اینکه دوستش داشته باشه میخواست فقط اذیتش کنند و خودشم اذیت میکرد .چون اونها یک نفر نبودند .شاید چند نفر بودند که میخواستند ازش سو استفاده کنند .چرا ؟چون زیبا بود شاید خوششون میومد پیش خودشون قانونی داشتند اصلا هیچکدام قرار نبود باهاش ازدواج کنند فقط دنبال استفاده جنسی بودند .همین .
شاید هم پول کلانی گذاشته بودند وسر یکزن شرط بندی کرده بودند و خود ماهان هم توی این شرط بندی بود .امکان داشت پول گذاشته وسط .شاید هم اونها بهش پول داده بودند تا بکشه کنار .چون اون ادم بی غیرت و منفعت طلبی بود که دنبال منافع شخصیش بوده و براش تو زندگی پول حرف اول رو میزد حتی اگه به اندازه کافی پول در اختیارش بود .ادمهایی که گذشته زندگی میکردند تموم شدند و رفتند و روزگار الان پر از ادمهایی با افکار متفاوت و رفتارهای جدید .انگار همه چیز عوض شده .باید این قدر اذیت میشد تا بفهمه که چه خبره .نمی دانم باید تا کجا ادامه بدم ولی باید بنویسم و بنویسم وبنویسم .شاید ادامه دادن این داستان بهم کمک کنه که بتونم یه زمان بلند بنویسم و قطعش نکنم .گرچه هی بهش اضافه کنم .البته اینجا بلاگفاست .
نمی دانم چرا دوست دارم اینجا بنویسم ولی باید توی دفترم بنویسم .اینجا پویاتر و زنده تر از دفتره و اینترنته جایی که هزاران ادم دبگه مطلب میگذارند .
ولی چند روز پیش نوشتم که باید افسار شخصیتها رو شلتر کنم و درمورد رفتارهای غلط بهشون اجازه بدم تا بتونم رمان بنویسم واگه بخوام اونها رو به دین و افکار مذهبی و قیدوشرط بند کنم و به زور شخصیت بی گناه ومعصوم درست کنم در این روزگار حتما قصه ای درکار نخواهد بود .پس باید باز هم همه ادمهای توی قصه ام مرتکب اشتباه بشوند .ولی چطوری .مثلا همین سونیا .گاهی توی زندگیم فکر میکنم خدا یک جور دیگه قضاوت میکنه ولی الان اینجا مهم نیست این داستان منه .
ابنجا قاضی در کار نیست .بخواد حکمی بده یا کسی رو محکوم کنه .همه چیز مجازیه .
گرچه اصلا بجز خود نوشتن داستانم دلیل دیگه ای ندارم .ولی شاید نمی دانم نمی دانم .یک روز کسی بفهمه .که زندگی چقدر گاهی الکی وبیخودی دردناکه و چقدر ادمهای زندگی ادم میتونند بد باشند و چقدر بهت فشار میارند تا توهم بدبشی .شایدم ابنو بشه گفت که نمیشه به این راحتیها کسی رو دوست داشت و عاشقش بود .و همیشه زنها مقصر نیستند .واینکه اصلا مهم نیست .زندگی همینه دیگه پراز بدی رنج پستی وبلندی و ادمهایی که فکر میکنی دوستت دارند ولی میفهمی اونها دشمنت هستند .
بعضی ها مریضند وهرکس یک جور تو زندگیش اذیت میشه .واینکه مجبوری میان رنجهای بیشمار و ادمهای نامهربان دوام بیاری وسفت وسخت باشی ونشکنی ونمیری ودق نکنی .از هیچی .و بفهمی که خودت فقط باید پشتیبان خودت باشی .اگه یک روز با مردهای بد زندگیت روبرو شدی بفهمی که چه خبره .یا امکان داره زن بدباشه .فرق نمیکنه .ولی تا جایی که توی زندگیم نگاه میکنم زنها هیچ وقت پشتیبان هم نیستند .
یعنی خیلی کم وجود دارند و توی سرزمین ما زنها برای مردها کار میکنند .یعنی مذهب هم این طور بارشون اورده .با همه ازادی که میگن به زنها دادند ولی ازادی همش حرفه .البته خانواده ها وادمها فرق میکنند وهرجا مردمش یک رفتاری دارند .نمی دونم بهش باید اجازه بدم که دوباره خطا بکنه یانه .
نمی دونم .چرا سونیا قهر نمیکرد بره خونه مادرش و همه چیز رو تحمل میکرد .می تونست بره دادسرا ونمی رفت .میتونست یه دعوا راه بندازه وکتک بخوره و بخاطر کبودی و بدرفتاری و همه چت های خصوصی لودرفته ماهان شکایت کنه .بازهم این کار رو نمیکرد .حتی شبهایی که اون نمی امد میدونست الان با زن دیکه ای ولی نمیرفت دنبالش میتونست بره دنبالش بعد جاشو بفهمه وبعد زنگ بزنه پلیس .بعد هم شکایت کنه از ماهان .اگه همه اینکارها رو سونیا انجام میداد مثلا اگه شبها بیرون میرفت و ماهان میفهمید با مرد دیگه ای قرار داره حتما تحویل پلیسش میداد و براش پرونده درست میکرد و بعد زنگ می زد مادرش و جلو پدرو مادرش ابروشو میبرد و بعد تا میخورد کتکش میزد .در حالیکه به خودش حق میداد این طور ازادانه با زنهای دبگه خوش گذرونی کنه .نمی دونم چرا این قدر بی خیال بود سونیا انگار اصلا براش مهم نبود .اون ماهان اگه ازت اتو بکیره با مشت ولکد میفته به جونت .اگه از مردی بوه دار بشی حتما اینقدر میزنتت تا بچه سقط شه خودتم بمیری .بعد خودش ازت متنفره و به بقیه میگه من به سونیا صدقه میدم در حالیکه تو جوان و زیبایی ومیتونی وقتهاتو صرف کارهای دیگه کنی .بعد نشستی داری واسه ماهان اشپزی میکنی تا شام کوفت کنه تازه به جای مرگ موش واسش دعا میگیری تا دهنشو ببندی و بعد اون همه چیزش مال دیگرونه .تازه این همه سازگاری میکنی اگه ازت چیزی گیر میاورد پرتت میکرد از خونه بیرون و بیشتر از مهریه ات چیزی گیرت نمی امد .بعد موندی داری با این احمق زندگی میکنی .تازه با این مرد نسلت هم میسوزه .چون نمی تونی اون اصلا خودش هم ادم نیست باهاشم که رابطه نداری از کس دیگه هم نمی تونی بچه بیاری .
موندی با کی میسازی با دیوارهای خونه .اون که ویلونه .ازتوهم که متنفره فقط داره اذیتت میکنه چرا نمیری .اصلا بگذار برو .
مطمئن باش زندکیت بازیچه ایناست .اونها اصلا برای زندگیت ارزشی قائل نیستندسونیا اگه بمیری روت زن میگیره و راحت میشه همون نرگس و پری هستند واونوقت که زنده ای کسان دبگه رو ترجیح میدن بعد که مردی ببین خوشکذرونی میکنند بهتره خودت خودتو دوست داشته باشی از این ماهان واست شوهر در نمیاد .فامیل اونم بدردت نمیخوره .خودش کیه که فامیلش به چی باشه .فامیلش لنگه همونند از خودش هرچی گیرت امده از خواهر و برادرش هم همون گیرت میاد .ننه اشم ننه اینه دیگه .حیف جوانیت نیست حروم این الدنگ میکنی .مطمئن باش صد سال دیگه هم این واسه تو شوهر بشو نیست .
بهتره بی خیالش بشی و بری دنبال کارت .
مادر سونیاهم با اون حال که همه چیز رو میدونست هی اون رو از طلاق منع میکرد و بهش میکفت بهتره باهاش بسازی .شاید اون هم با خود ماهان دستش تویه کاسه بود ونقشه فرستادن اون پسرهای جور واجور روهم باهم کشبده بودند .شاید مادرش پولی گرفته بود تا اون رو ترغیب کنه تواین زندگی داغون بمونه .اخه اگه طلاق میگرفت چیزی گیر اون ادمعایی که شرط بندی کرده بودند نمی امد و اگه مرد مناسبی وارد زندگیش میشد دیگه جایی برای کسی نبود و اونوقت اونها دستشون به هیچکجا بند نبود .این طور بود که مادرسونیا هم از این زندگی داشت بهره برداری میکرد .ماهان هم که ادم کثیفی بود واصلا انسانیت تورگش نبود .همه اش دعوا و پرخاش .رفتارهای بدش ترک شدنی نبود ولی بعد از مدتی همه چیز عادی شد سونیا انگارعادت کرد که باهمه بدیها بسازه ومحبت وعاطفه نباید باشه .به نبود خیلی چیزها عادت کرد و همه یرجاهای خالی رو با کار و کلاس و اشپزی پر کرد .مدتها طول کشید .دیگه دوست داشتن از قلبش پرکشید نمی فهمید دبگه هیچ چیز نمی فهمید .فقط داشت وقتهاشو میگذروند .با ماهان هم حرف نمیزد .تنها حرف سلام وخدا حافظ .خیلی وقت بود که ماهان براش مرده بود .اصلا چه اهمیت داشت اون داره چه کار میکنه .اصلا طلاقم بده زن دیگه بگیره چی کار کنم .برام هبچ اهمیتی نداره .دوستم نداره به درک چیکار کنم .رابطه ندارم به جهنم گور باباش .اون اصلا ادم نیست .راستی من چرا زن ادم گوهی مثل این شدم شاید من هم ایراد دارم .چرا همچین اشتباهی مرتکب شدم .چرا تحمل کردم اصلا چرا وارد شدم .چرا باید ازش ناراحت باشم اون با رفتارهاش ثابت کرده ادم نیست یه حیوونه چرا باید از یه حیوون ناراحت باشم اصلا من خونه این چه کار میکنم که بخوام طلاق بگیرم .اصلا این خر کیه که بخواد من رو طلاق بده . اصلا بره گم شه .دیگه ادم حسابش نمیکرد که بخواد جدا شه .برای سگش جسی شاید دلش تنگ میشد ولی وقتی ماهان میرفت جایی و مدتی نمی امد دلتنگی نمیکرد .فقط همه چیز شده بود سوری .
باز هم یکی دیگه باید بهتون بگم که بعد از اینکه سونیا بی خیال سعید شد پیداش شد .
اونم هرروز میومد و بهش در مورد عشق میگفت و در حال بازی کردن نقش خودش بود .اون هنوز متوجه نشده بود که بازهم یه نقش جدید رو مبخوان وارد کنند و اینها همه اش بازیه .اسم پسر رامین بود و بیست و سه ساله چند سال از سونیا کمتر سن داشت .من دارم این قصه رو روایت میکنم و باید اجازه بدم تا رامین پیداش بشه والا قصه ام خوب نمیشه مجبورم .
بله رامین اولین بار اون رو تو خیابون دید وفهمید خونه اش کجاست وشاید هم کلا نقشه بود .هر چی بود هرروز پیداش میشد و به سونیا ابراز عشق وعلاقه میکرد .یک روز براش شماره پرت کرد وسط حیاط ولی اون شماره رو برنداشت و روز بعد هم باز پیداش شد .یک روز سحر که خواب بود زنگ در زده شد و سونیا رفت دم در ودوباره همون پسر رو دید مژه هاشو فرمژه زده بود و ابروهاشو برداشته بود و خیلی خوشگل نبود ولی بد هم نبود یعنی قیافه تقریبا شاید قابل تحمل ونسبتا خوبی داشت .چشمان پسر پرازاشک و گریه میکرد و اون هنوز نمی دونست این پسرهم داره نقشش رو بازی میکنه .باهاش دعوا کرد وانداختش بیرون .کفت دیگه دم در مانیا اکه یک بار دیگه پیدات بشه زنگ میزنم پلیس بیاد ببرتت .پسر با اشک واه گذاشت و رفت .و دوباره باز فردا صبح سروگله اش پیدا شد .و دوباره چشماش خیس بود می گفت من عاشقم .ولی سونیا اصلا فکر نکرد که این چطور عاشق منه در حالیکه ما تاحالا باهم نه گفتگوکردیم ونه دیدار .یعنی اون موقع مغزش قد نمیداد و پیش خودش فکر کرد شاید رامین واقعا عاشق شده .کل دیدار اون دوتا فقط گاهی بود که سونیا پشت بام لباس پهن میکرد و اون پسر حداقل هزار متر شاید بشتر اونورتر پشت بام بود .همین .اون نه شناختی داشت ونه درکی حتی از نزدیک هم ندیده بود و برای عاشق شدن وقت زیاد ملاقات و شناخت لازمه ولی درکل هم همین عشق برای هیچ رابطه ای کافی نیست ،چون کلی ازدواج با عشق های پوشالی به طلاق میانجامه . چیزهای فراتر از عشق لازمه ولی نمی دونم چرا فکر کرد پسر راست میگه .از اون به بعد قرار گرفتن اون پسر سر راهش ادامه پیدا کرد .چند باری که بیرون رفته یا باشگاه میرفت اون پسر امده بود وتوی راه پله های ساختمان نشسته بود چندین بار تکرار شد وقتی اون بیرون بود و در اپارتمان باز میمونداون رامین میومد جایی قایم میشد واقعا اون یه مریض روانی بو د اخه ادم عاقل این کارها رو نمیکنه .مثلا میرفت پشت بام قائم میشد و یا توی پارکینگ کمین میکرد تا سونیا بیاد بعد بهش ابراز علاقه کنه حتی براش چیزهای میخرید که اونها رو سونیا پرت میکردبیرون و بعش میگفت برو پی کارت ولی اون دست بردارنبود .نمی دونم چرا نفهمید که اون پسرهم واقعا اگه به اندازه کافی عاقل بود و اگه خیلی مناسب بود هیچ وقت بهش اجازه نمی دادند سر راه سونیا سبز بشه .اصلا مردهای عاقل و خیلی خوب شاید وقت نداشته باشند که مزاحم دبگران بشوند شاید هم عرضه نکنند اینکارها رو بکنند .شاید ورود به خونه کسی یا قائم شدن توپشت بام کسی دبگه جرات زبادی بخواد که ادم سالم وعاقل همچین کاری نمی کنه .حتما میترسه چون ابروش میره فکر کن جای سونیا ماهان اون رو پیدا میکرد بعد تحویل پلیسش مبداد تازه فکر میکرد دزده شاید هم اون مرد تو زندگیش زیاد دزدی کرده بود که حتی کلید خونه سونیا رو داشت یه دسته کلید بزرگ .جز دزدها کی شاه کلید داره .وقتی سونیا خوابه بیاد توی خونه و مزاحمش بشه .هر چی بود فعلا باید بگذارم برای بعد .