ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

لطفا گوسفند نباش ‌۱۱/۱۱داستان .ساحل

با قرار دادی که در روز عقد وازدواجش امضا کرده بود ،تنها چیزهایی که سندش به نامش شده بود ،قابلمه ها وماهیتابه ها و قاشق چنگالها و کفگیر وملاقه ها و اب میوه گیری و مخلوط کن و ابکش و لگن و دم کنی ودستگیره های توی اشپز خانه بودند که باید یک عمر پیاز خرد میکرد و تفت میداد ،سزی سرخ میکرد و سیرداغ درست میکرد و سند ابکشی همه برنجها خورده بود به نامش و تمام گونی برنجها منتظر بودند بیایند در اشپز خانه و تبدیل به لوبیا پلو و استانبولی و باقالی پلو و البالو پلو وشیرین پلو بشوند همه سیب زمینی های نپخته منتظر بودند تا بیایند دراشپزخانه و تبدیل به چیپس و سرخ کرده و الویه و خوراک و قیمه و پوره و کوکو بشوند و چقدر سبزیجات وسیفیجات دیگه منتظر پخت باید صف میایستادند و چقدر سیفیجات سندش به نام سونیا شده بود تا کشک بادمجان وکدو مسما و نرگسی و کوکووخوراک بشوند .شاید تربچه های نقلی توی باغچه ها دلشون قیلی ویلی میرفت برای اینکه تشریف بیارند تو سفره سونیا .واقعا بااین ازدواج چه چیزهای سندش به نام سونیا خورده بود .همه چیز بجز همون چیزی که ازدواج کرده بود .فرچه های شستشو و طی وجارو گردگیری و جاروی رفتن خونه و جارو برقی .ولی حالا این زندگی ادامه داشت و باید زندگی میکرد .

شاید این قصه زوجیت اون با ماهان خیلی مسخره بود ولی باید فعلا فکر میکرد .

فعلا باید فقط فکر میکرد وهنوز خیلی جا داشت تا بتونه تا بدیهای یک ادم رو تحمل کنه و پیمانه صبرش لبریز نشده بود .

شاید باید راهی پیدا میکرد تا ازاین شرایط بیرون بیاد و اگه جدا میشد ایا مشکلات همگی حل میشدند یا گرفتار ادم بدتری در ازدواج بعدیش میشد که اون هم دقیقا مثل

ماهان بی تعهد و بدخلق و صاحب بی اخلاق بود و اونوقت حتی دارایی ماهان و ظاهراون رو نداشت .واقعا در ازدواج اولش همچینین مردی نصیبش شده بود و ترسش بیشتر میشد اگه میفهمید شاید یکی بدتر از ماهان دوباره وارد زندگیش بشه .ولی نباید این زندگی باماهان رو این قدر ادامه میداد تا به طور کلی خسته از زندگی و دلزده از زندگی زناشوئی بشه که دیگه هبچ وقت هم دلش نخواد همسری داشته باشه .شاید باید یک جایی تا فرصت بود میکشید بیرون .

ولی مادر طمعکارش هم از خود سونیا بیشتر فکر دارایی ماهان بود نه از بی اخلاقی وخیانتش ناراحت بود و نه اصلا ککش میگزید .حتی به سونیا میگفت پدرت از ماهان هم بدتر بود ،من تحملش کردم .پدرت هم به من خیانت کرد ولی من صبر کردم .پدرت هم دعوا کرد پدرت هم فلانکاررو کرد وفکر میکرد که همه بدیهای مرد رو باید تحمل کرد .و اصلا برای زندگی وعمر دخترش ارزشی قائل نبود ومثل اینکه سونیا دقیقا از یک بوته بادمجان یا کدو توی یک باغچه رشد کرده بود و اون به خیلی قیمت پایین واسه دریافت چند کادوی سالانه که البته خیلی هم زیاد نمیشد گفت گران بود اکتفاکرده بود .و فقط یک منظره ونمایشی از داشتن یک داماد ثروتمند و پز دادن به خواهر و جاری و خواهر شوهر و تعریف از قیمتهای میلیاردی ماشین و پز فرنگ رفتن دخترش و سگ بغل کردناش براش کافی بود ‌.هر چند وقت یکبار به جاریش زنگ میزد و در مورد جسی و بازیهاش و رنگش و ماشین فلان ماهان و عوض کردن ماشینش میگفت و عنوان میکرد که سونیا الان توی فلان کشور در حال تفریح و خوشگذرونیه .

تمام عمرش فقط مثل یک موجود طمعکار بدبخت دنبال پول بو کشیده بود و الان از اسمان یک داماد افتاده بود که پول داشت .شوهرش تمام عمرش یک وضعیت بین نداری و داشتن رو بهش چشونده بود و این گاهی داشتن ونداشتن همیشه توی زندگیش وجود داشت و فکر میکرد رسیدن به پول فقط میتونه ادم رو خوشبخت کنه .و همه چیز در خانه هزار. متری و خانه لاکچر در فلان خیابان بود .همه چیز براش در مادیات خلاصه میشد .حتی به چند نفر گفته بود که سونیا به خاطر پول با ماهان ازدواج کرده والا ماهان همچنین قیافه جذابی نداره در حالیکه خواستگارهای قبلی سونیا بسیار برازنده و خوش تیپ وتحصیلکرده بودند .وماهان از اونها چیز بهتری نیست .

والبته باخودش فکر میکرد که واقعا اگه این ماهان پول نداشت هیچی نداشت و اصلا واقعا دخترش رو برای چی باید به اون میداد .همیشه فقط پز داشتن های دامادش رو میداد .در حالیکه در عمر خودش هیچ وقت نتونسته بود این همه فخر فروشی کنه همیشه نسبت به جاریش احساس کمبود داشت چون جاریش خیلی زیباتر از اون بود .هر کسی جاری مادر سونیا رو دیده بود تحسینش میکرد برای زیباییش و اینگه از خانواده اصیلی بود حتی اگر برادرشوهر مادر سونیا ثروتمند نبود ولی اون زن چیزی تحسین برانگیز در قیافه و قدش داشت که دیگران حداقل تعریف بکنند همه این چیزها در درون مادر سونیا عقده شده بود و اون تو مدت سالیان گذشته کمتر با جاریش رفت وامد داشت و سعی میکرد باهاش رفت وامد نکنه .اکنون که ماهان رو پیدا کرده بودند که مال ومنالی داشت ومی توانست نمایشهای لاکچری راه بیندازه و دهان فامیلها از تالار عروسی وسرو سرویس تالار وانواع دسر باز بمونه حالا نوبت اون بود که به جاریش و خواهرشوهرش فخر فروشی کنع وتمام عقده هاشو خالی کنه و با خودش فکر میکرد چقدر بدمیشه اگه سونیا از ماهان جدا بشه حتما فامیل من رو مسخره میکنند من این همه ماهان رو بالا بردم و پز همه چیز رو ادم و همه اش با فیس باهاشون حرف زدم الان بهم میخندند و دیگه بهانه برای پز دادن و یاوه گفتن نداشت که هر چند وقت یکبار تلفن رو برداره و مخ فامیل شوهرش رو پر کنه از اسم ماشینها و کشورها و کارهای خارق العاده جسی عزیز و لباسهای لاکچری و هی به این واون در موردش توضیح بده .

اونوقت جاریش چی میشد .واقعا خواهرشوهرش شاید خوشحال میشد از برهم خوردن این زندگی در امدن ماشین لاکچری از زیر پای دخترش .واقعا فکر میکرد چقدر اونها خوشحال خواهند شد که دیگه مادر سونیا نتونه بهشون فخر بفروشه و عمرا اگه از خیانت و بدیهای دامادش به خواهرشوهرش مبگفت یا توضیحی میدا.د که ماهان جان با نرگس خانم چهل ساله و پری پنجاه ساله همخواب شده و براشون عکس اعضای جنسیشو فرستاده .

و براشون عشقم جونم میکنه در حالیکه همشون یک مشت زن داغون هستند که مثل پرایدتصادفی صد دفعه رفتن تو تعمیرگاه و تو صافکاری هزار تن بتونه واستر کشیدن رو خودشون تا شبیه ادم شن و یک عالمه ات اشغال نداشته باشن. به چشم نمیاند .و دختر جوان وزیبای زن شده بازیچه اقای هوسران که دچار یک بیماری نادر هست که تمایل به رابطه بازنهای سن بالا داره و حتی یک بیماری دیگه که زنهای زشت و هزار جور بلا سرخودش اورده رو به یک زن بسیار زیبا ونجیب وخانم ترجیح میده وکارش خوشگذرونی با دلقکها و زنهای بازیچه مردهای متعدد هست .اصلا نمی تونست مشروب خوردن و کتک کاریهاشو لو بده و سرشکستگی خودشو از این ازدواج که بناش روی پول وثروت بوده رو اعلام کنه ونمی توانست به خودش بقبولانه که اشتباه کرده .هم خودش وهم دخترش ‌.

ساحل
دوشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۳
8:4
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />