لطفا گوسفند نباش .۱۱/۸داستان .ساحل
در مدت تنهایی شب های دلم
بر پیکره عشق خودم خون گریه کنم .امدنت نه طبیبی بود برای زخم دلم
نه رفتن تو خون میکند در جگرم
امده ای زخم زنی و بروی
نیش های قدیمی و نوش دلم در زهر کنی
وبروی
مرا غم نیست از رفتن تو هرجا بروی
تو برو توبرو به سفر به سلامت
من دگر خورده ام قسم به خداوند دوعالم
عاشق نشوم ،عاشق هر دل هرزه گرد رسوا نشوم
بر پیکره عشق خودم ریختم نفت جنون
اتش زده ام بر پیکره مدونای عشق خودم
تو همان ظلمت شبها بودی که اوردی
سردی بی کسی و رسوایی و غمهای دلم
تو کجا وعشق کجا
مسکن تو در خرابه هاست
من نترسم از رفتن تو باهرکه روی
هر تار موی سرمن ارزد به دوجهان
بی ارزشی عشق تو و مهرتو و ان عهد تو
ثابت شده دیگر به دلم
من کجا عشق توکجا
من زندگی ام من زندگی ام
نفسم،گرتو بی من بتوانی برو
من نمی ترسم از رفتن تو
بودی مگر جز تنهایی نصیب دل من بود چیز دگر
برو با رسوای دگر
مثل تو در این شهر زیاد است بشر
همه هم چشم سیاه،موی سیاه ،قد بلند
با همه رنگها
در همه خانه ها هست همچوتو
نمی ترسم از رفتن تو
گرچه دگران را نیست در دل عشق من
اما که توراهم نبود جز دشمنی ام
شاد نکردی لحظه ای حتی دل من
هرروز خدا می چکید اشک دوچشمان ترم
روزگار سیاه موهای مرا میخواستی توسپید
من چه بودم صنمی سرو بلند در بوستان خدا
همچو لطفی زکرمش همچو من نیافریده بوده خدا
تو رفتی برو پرزتوست این شهر بزرگ
همچو تونامهربان بی وفا زیاداست زیاد
قسم به ان افتاب بلند
رفتن تو کم نمی کند هیچ زمن
من همچو مسیحاشدم گمشده در نور خدا
هرگز نکنی پیدا مرا از هستی او
تو برو با هرکه روی بهتر از انچه بود که کردی بادل من
ان اتش وتیغ غضبت
ان همه غم افکندی به دلم
ان دست که تو کردی پراز زخم جفا
ان روح بلند عشق مرا کرده پ از خار جفا
بر درخت عشق من کی تو اب دادی زوفا
رفتن تو رفتن تو
کم نمی کند زمن
این عالم هست از نبود تو در زندگی ام
نمی ماند از چرخش و کم نمی شود قطره ای اب وفااز ابر خدا
هر جابروی تو برو فقط زخم وخشم وجورو جفایت راببر
هر چه ظلم کردی به دلم با خود ببر
از تو چه شد نصیب دل من
تا همان راببری بحر کسی دیگری
کجا شام تار مرا کردی سحری
شب شد وماه وخالی بود جای توباز
از دست توکی امانی داشت دلم
هر جاکه خواهی برو
خوب برو تا به ابد
ندیدن تو هرگز نکند کم زدلم
من نمیشناسم تورا بیهوده مگو
ازاشناییها سخن
من وتو کی،بوده ایم اشنا وخویش هم
کاش که هرگز نمی کردی میلی سوی دلم
قصد تو جز زدن تیغ نبود بر دل من
انچه کردی با زندگی ام بردار برو
هر چه دادی به من ار همه ظلم تو
ببر کن نصیب دگری