۱۱/۲داستان .ساحل
تمام شب خوابش نمیبرد و در افکارش غوطه میخورد ،به همه چیز فکر کرد ،ساعت دوونیم از خواب بیدار شد ،ابی نوشید و بطری رو داخل یخچال گذاشت ،رفت اتاق خوابش ولی خوابش نبرد ،گوشیشو یه نگاه کرد دید ساعت دقیقا دو وچهل دقیقه روز جدید وشروع شده روز جدید ،دراز کشید و یاد گذشته افتاد ،سونیا دختر همسایه شون بودو توی یک کوچه زندگی میکردند یه کوچه طویل که سرش چند خونه مونده به اخر منزل باربد قرار گرفته و اخر وته کوچه منزل سونیا توی همین کوچه با سونیا از سنین کم بازی کرده بود اونو سوار دوچرخه کرده و تمام کوچه رو گردونده بود ,توی همون کوچه با بچه بازی کرده گاهی گل کوچک گاهی هفت سنگ و گاهی هم دوچرخه سواری کرده و بیشتر بچه های کوچه رو میشناخت .در نوجوانی هرروز تمام کوچه رو برای رسیدن به مدرسه طی کرده بود تا به مدرسه برسه و گاهی برای دیدن یواشکی ازسونیا دم مدرسه شون رفته بود .
ولی این همه سال دلیل نشد که سونیا رو بتونه برای خودش نگه داره ،بلکه اون با خواستگاری که سر رسید و شرایطش کمی بهتر بود رفته .روشو برگردوند و در تختش جابجا شد و پتو رو بالاتر کشید تا بتونه بخوابه .واقعا تو این ساعت باید به گذشته فکر کنم ،اون دختر حتما من رو دوست نداشت یا شاید پدرو مادرش تو گوشش خوندن که ماهان شرایط خوبی داره و این قدر مخشو کار گرفتند و باهاش گفتگو کردند که همه چیز رو بی خیال بشه .حالا غصه خوردن چه سودی داشت براش .تو درونش گفت ،من باید عاقلانه رفتار کنم ،تمام کارهای من بر حسب اعداد و ارقام و پوله .هرروز توی بانک باید پول بشمارم ،همه مردم کار میکنند برای به دست اوردن پول ،بعد پولها رو میگذارند در حسابشون .یه عده واسه چندر غاز پول وام کلی میدوند و باید ضامن پیدا کنند سفته وچک وسند بیارند تا وام بگیرند ،بانک برای دریافت حتی بیست هزار تومان قسط یا دریافت قبض های بانکی مردم رو میکشونه به دم پیشخوان بانک .هیچ ارگان دولتی حتی فیش قبض ده هزار تومانی رو بی خیال نمیشه .من هم برای بانک کار میکنم دارم صبح کله سحر میرم تا ظهر باید اونجا با مردم سروکله بزنم تا تایم اداری تمام بشه تا بتونم برگردم خونه .ومن به عنوان کارمند بیشتر باید مواظب رفتارهام باشم .چون باید با عقلم کار کنم ،بعد من قلبم رو گرو دادم به دختری که ولم کرده و با مرد دیگه ای رفته و الان منم موندم تنها .شاید سال دیگه ،شاید دوسال دیگه ،وشاید سه سال دیگه سونیارو فراموش کنم و برای همیشه از یاد ببرم .شاید هم در همین بین کسی سر راهم سبز بشه که کلا اوضاع عوض بشه .ولی پول چی .پولی که باعث شد یا ماشینی که باعث شد دختری من رو رها کنه و بره .شاید من هم باید از روز اول فکر پول میبودم ولی من فقط فکر خوشگذرونی خودم بودم تموم جمعه ها رو طی ده سال گذشته با سونیا توی پارکها وسینماها و تله کابینها گذروندم .همیشه یه بساط جوجه و نوشابه و خوراکی وپسته جور کردم بعد همه چیز رو بار صندوق عقب ماشین کردم و بعد زنگ زدم به اصغر و ساسان و دوست سونیا ،ملیکا و سارا تا بیاند باهم بریم توی جاده چالوس خوش بگذرونیم و تموم روزهای تعطیل سوار ماشینم شدم و سونیا و دوستامو بردم شمال براشون ویلا گرفتم اونم استخر دار تا بتونند راحت شنا کنند تا دیگه دریا هم نروند .کنار جنگلها و جاده ها و ساحل دریاها و توی بازارچه های محلی همه اش دست کردم تو کیفم و هرچی سونیا خواست از لباس وکیف وکفش خریدم .الان چی مثل یه تیکه دستمال انداختنم بیرون و با یکی پولدارتر رفت .این شانس من .بعد هم چشماشو بست و سعی کرد بخوابه .ساعت شش ونیم هنوز افتاب بالا نیومده بود کاملا صدای زنگ ساعت بلند شد و باربد از جاش پاشد و رفت روشویی تا دست وروشو بشوره .
بعد از خوردن چند لقمه و یه فنجان چایی ،لباساشو تنش کرد یه کت و شلوار توسی رنگ با پیراهن سفید و جوراب توسی و کیف کارش رو برداشت و رفت .
بانک همیشه شلوغ بود ،پر از مراجعه کننده یکی میخواست پول بریزه حساب ،یکی میخواست قسط بریزه و دیگره چکش برگشت خورده و یکی میخواست وام برداره ،بالاخره نوبت رسید به یه زن که قیافه اش به بیست وهفت سال میخورد ،قدبلند ولاغر بود تقریبا میشد گفت قدیک متروهفتاد و لاغر وکشیده و باریک .موهای سیاه ش فر و یک ور ریخته و پوست سفید که یه کرم پودر تیره تر از پوستش زده بود و یه رژ قرمز به لب داشت و فقط یه ریمل زده بود یه شال مشکی و مانتو مشکی تنش بود ،نشست روی صندلی جلو پیشخوان ،وقتی باربد رودید یه لبخند زد و خواست باهاش دوستانه برخورد کنه سلامی کرد و گفت ،من اینجا حساب دارم اقا سیصد میلیون میخواستم وام بردارم .
ـچقدر وام میخواهید خانم ،
ـنهصد میلیون ؟
ـپولتون باید چند ماه توی حساب بمونه !
ـدوماه هست که مونده !
ـنه باید شش ماه تو حساب بخوابه !
بعد هم باید دوتا ضامن بیارید که فیش حقوقی داشته باشند .
ـیابرای سند هم میتونید وام بردارید .
ـبعد خواست کنجکاوی کنه وپرسید کارتون چیه خانم و برای چی وام میخواهید ؟
ـزن لبخندی زد و گفت کارم طلاست !
ـطلا
ـبله یه شمش از توی کیف سیاهش دراورد و نشون باربد داد وگفت کارم اینه .
ـمن سکه و شمش اب شده طلا و دلار خرید وفروش میکنم .
ـا چه خوب ؟
ـبرادرم هم توی همین کاره .
ـمنم کارم سکه است .
ـالان وام رو برای طلا میخواهید ؟
ـبله یعنی هم نه .شاید خونه خریدیم .
ـاگه یک وقت شماهم طلا وشمش خواستید بخرید یا برای همسرتون یا مادرتون ظلا خواستید میتونید با من تماس بگیرید من با درصد پایینتری سود طلا بهتون میفروشم.
بعد شماره شو نوشت روی یه تیکه کاغذ و زیر شیشه داد به باربد .
ـباشه ممنون اگه لازم داشتم زنگ میزنم .
ـبعد دوباره پرسید حالا برای وام چه کاری باید انجام بدم ؟
ـشما صبر کنید چند ماه دیگه با ضامن با فیش حقوقی ومدارک مورد نیاز که در اون برگه روی دیوار نوشته تشریف بیارید .حتما بهتون تعلق میگیره .
ـبعدهم بلند شد و خداحافظی کرد و رفت .
ـچرا من نتونم از بانکی که کار میکنم ،وام بگیرم .اونم با درصد سود پایین .حتما برای خودم ضامن هم میارم .شاید هم یه راه جدید پیدا کنم ،مثلا برای مردم وام جور کنم و درصدی از پول وام رو خودم بردارم و زودتر به پول برسم .این طور هم زودتر میتونستم به ماشین مورد علاقه ام برسم که جلوی سونیا وقتی داره میاد خونه مادرش از بغلش اروم رد شم تا هم من رو ببینه هم ماشینم رو .چقدر کثافته اون سونیاتموم این سالها من رو دوشید تمام پولهامو خرج اون دختر اکپیری کردم .خوب یعنی شایدم من شرایط ازدواج نداشتم ،من خواستگاری نرفتم فقط باهاش حرف زدم بیرون رفتم و بهش سرویس دادم چون دوست داشتم . ولی اگه رئیس بانک بفهمه من برای مردم میخوام وام جور کنم تا درصدی بگیرم شاید اخراجم کنه ،ولی شاید هم درست نباشه کارم رو از دست بدم واسه یه ماشین که هرروز کلی ماشین گران قیمت چند میلیاردی توی جاده ها اسقاط میشند .چندین بار توی جاده یا اتوبان ماشینهایی دیده بود که معلق موندن .واقعا واسه ادمی مثل اون که سرمایه وپشتوانه مالی نداشت نه پدر پولداری که پشتش بایسته واگه داراییشو از دست داد پدرش حمایتش کنه چندین میلیارد خرج یه ماشین کردن درست نبود .شوهر سونیا اگه ماشین لاکچری سوار میشد بخاطر این بود که کلی سرمایه داشت یه پدر میلیاردر داشت که پشتش بود و اینکه اصلا ده میلیارد دوازده میلیارد برای اون اصلا پولی نبود .اون نسبت به سرمایه ودارایی خودش ماشین خریده بود .ولی باربد چی داشت هیچی .یه کت وشلوارش بود ویه حقوق ماهیانه .حتی الان هم نمی تونست عروسی بگیره اگه حتی مادرش کسی رو معرفی میکرد .برای ازدواج هم اگه روزی پیشقدم بشه باید بره دنبال وام ازدواج .با خودش گفت من کجا اون پسره ماهان کجا .یعنی اونها چطور این همه پول دارند .پدر بیچاره من یک عمر توی اون شهر داری جون کنده کار کرده ولی به هیچ کجا نرسیده .شاید خودشم بود جای سونیا همین کار رو میکرد .ولی این فکر ولش نمیکرد داشت مثل خوره میخوردش .شاید هم باید از فکرسونیا میامد بیرون .پدرش هم نه ملکی داشت نه زمینی که بفروشه تا براش ماشین لاکچری بخره .پس باید کلا بی خیال سونیا میشد .
ولی همه ده سال چی .خوب اون هم مقصر خودش بوده شاید نباید من وقتهامو میگذاشتم واسه دختری که قرار بود بره قلبم احساسم رو درگیر کسی بکنم که ولم کرد و رفت .هر چی بود این سرنوشت بود یا بدبختی خودش بود یا کم کاری یا ندونم کاری یاهرچی . شاید هم به اندازه کافی نمی خواست منطقش رو درگیر کنه .