لطفا گوسفند نباش .۱۱/۱۳داستان .ساحل
این ضدیتهای ادامه دار ماهان ،باعث شد بیشتر سونیا در لاک تنهایی خودش فرو بره و سعی کرد برای خودش زندگی کنه .دلخوشی های کوچکی برای خودش درست کنه .در اون زندگی تنها چیزی که نصیبش شده تنهایی بود وبس و شبهایی که بیشترشون به تنهایی میگذشت و بیشتر اوقات هم اگه ماهان خونه میامد وقتی سونیا خوابش میبرد ماهان خونه رو ترک میکرد و نصف شبها به دیدن معشوقه های چاقش میرفت که همگی دوبرابر سونیا سن داشتند و از نظر ظاهری از مادر سونیا هم حتی بدترکیبتر بودند چه افتضاح بزرگی بود این تنوع طلبی ماهان .حداقل هر هفته یک روز نصف شبها غائب بود و بیشتر اوقات ساعت دوازده از سر کار برمیگشت .از کسی شنیده بود البته از همکارهای ماهان بود به او گفته بود ماهان در روزهایی که برای کار غیبت میکنه ،بعضی اوقات یک ویلا بیرون شهر اجاره میکنه که استخر و جکوزی و باغ داره و معشوقه هاشو اونجا میبینه و شبها رو هم گاهی با اونها میگذرونه .پول زیاد داشت و برای خوشگذرونی و تفریح هر وقت دلش خواست می تونست ویلا بگیره .حتی خودش خارج از شهر هم ویلا داشت ولی خوب برای تنوع همیشه لوکیشنهاشو عوض میکرد شاید هم نمی خواست معشوقه هاش جای ثابتش رو یاد بگیرند .ولی باز هم سونیا به روی خودش نمی اورد فقط سکوت کرده بود فقط دیگه به ماهان به چشم همسر نگاه نمیکرد .اونها حالا فقط همخونه بودند .فقط سقفها یکی بود و قلبها هم حتی برای هم جا نداشتند .در یک روزی که با ماهان دعواش شد باز هم ازش خواست که باهم درخواست طلاق بدهند وهمه چیز را تمام کنند .ولی باز هم ماهان به زور وخشونت متوسل شد و سونیا کتک زد و باعث شد پاش اسیب ببینه .
روزهای سختی در پیش بود از اونطرف هم مادر سونیا مخالف طلاق بود وفکر میکرد که هنوز باید این زندگی رو حفظ کرد .زندگی زناشویی از هم پاشیده و هیچ انسجامی در کار نبود .عاطفه نابود شده و هر کس برای خودش زندگی میکرد .ماهان تنها عشقی که داشت نوشیدن مشروب به سلامتی دوستاش بود و دیدار با خانومها .تنها خوشگذرانی که در زندگیش داشت سکس بود و جز سکس براش چیزی لذت نداشت ,سکس وشراب .همسرش براش تکراری شده و ترجیح میداد روزگارشو با دوستان جدیدش بگذرونه چون عاطفه نسبت به سونیا نداشت و همین نبود عاطفه و نبود تمایل نسبت به اون .گاهی چندین نفررو جمع میکرد برای روزهای عیاشی توی یک ویلا بدون اینکه کسی بدونه و این کارهاش البته درز کرده و به گوش سونیا رسیده و اون چاره ای نداشت .تنها کاری که می توانست انجام بدهد جدایی بود که اونهم مادرش مخالف جدایی بود .اگه اعتراض میکرد کتک میخورد .تو اون اوضاع که سونیا گاهی در مورد طلاق وجدایی با ماهان صحبت میکرد و ماهان متوجه شد که امکان داره روزی در همین نزدیکی زنش ازش جدا بشه .
یک روز به سونیا گفت من میخوام برم مسافرت و توهم بهتره بیای باهم بریم خونه مادرم و پیش خواهرم بمونی .
ابتدا سونیا گفت دوست نداره ولی ماهان این بار بهتر باهاش رفتار کرد و بهش گفت حتما بهت خوش میگذره چون خواهرم جشن عروسی دوستش دعوته و توروهم باخودش میبره .بهتره تو هم باهاش بری .من چند روز میرم سفر و برمیگردم .در این حالت سونیا با خودش فکر کرد حالا من که با اونها کاری ندارم و باهاشون دعوا نکردم میرم دوروز میمونم بعد برمیگردم .
وقت غروب یه چمدان کوچک از لباس جمع کرد و گذاشت صندوق عقب ماشین و البته یه چمدان دیگه برای ماهان که زیر گذاشته وپراز لباس بود .در صندوق رو باضربه بست وصدای تق صندوق برخواست و بعد نشست صندلی و تا دم در مادر ماهان با ماهان حرف نزد .منیژه خواهر ماهان خونه بود و مادرش مثل اینکه رفته بود خونه خاله عفت و خونه خالی بود .برای دوروز منیژه و سونیا تنها بودند .منیژه با سونیا خیلی گرم بر خورد کرد و برعکس تمام رفتارهای بد ماهان رفتار منیژه خیلی صمیمانه بود .خونه مادرشوهر سونیا پر بود از اثاثیه قدیمی .کنسولهای قدیمی رنگ چوب و مبلهای بزرگ و قهوه ای .خونه تازه رنگ شده وتمام دیوارها رنگ سفید استخوانی بودند .فرشهای لچک ترنج قدیمی هم روی زمین پهن بود .چمدانش رو به اتاق خواب برد و کنار تخت خواب منیژه گذاشت و برگشت به پذیرایی وروی مبل نشست .منیژه کمی با هاش در مورد حالش و زندگی واحوال مادرش و کار صحبت کرد .اون شب همه چیز به ارامی گذشت .
سونیا لباسهاشو عوض کرد و شام هم ساندویچ همبرگر خوردند .چون منیژه اصلا اشپز نبود وهمبرگر اماده توی یخچال بود .شب با خوش و بش و در مورد همه چیز صحبت کردند .فردا قرار بود بروند عروسی دوست منیژه .ساعت شش تا یازده شب تالار دعوت بودند .و مهمانی هم مختلط بود و توی اون عروسی سونیا با یک اقایی اشنا شد که سعی میکرد سونیا رو به حرف بگیره و باهاش صحبت کنه .عروس و داماددر تالار در حال رقص تانگو بودند و موسیقی نواخته میشد و اون اقا درست بغل صندلی سونیا نشست و سعی کرد به سونیا لبخند بزنه .و گفت انشالله قسمت شماهم بشه .سونیا گفت من .من قبلا ازدواج کردم .
ـا اصلا به قیافه تون نمیاد .
من فکر کردم مجرد هستید .همسن های شما هنوز ازدواج نکردند .چقدر زود ازدواج کردید .
ـبله دیگه شرایط مناسب بود ،ازدواج کردم .
ـخوبه که ازدواج کردید .
ـولی بدهم شد چون فکر کردم مجردید میخواستم ازتون شماره بگیرم ،و باهاتون در مورد ازدواج صحبت کنم .
ـسونیا سرشو کمی برای تفکر پایین انداخت یاد زندگی که با ماهان داره افتاد واقعا این چه زندگی من دارم .اینم شد ازدواج .ماهان ویلونه الان معلوم نیست کدوم جهنمی داره خوش میگذرونه .باهمه زنهای بی سروپا و ولگرد رابطه داره .بعد اسمش مال منه .شوهر همه است جز من .بعد اسم کثیفش رو من یدک میکشم .
بعد محبورم به همه بگم من متاهلم .بعد به خودش گفت جهنم بابا .اصلا اگه بقیه مردها لنگه این ماهان گو باشند شوهر میخوام چیکار .کثافت حمال .
باور کن الان معلوم نیست داره لنگ نرگس رو لیس میزنه یا داره کف پای پری نکبت اکپیری رو بو میکشه مثل خروحشی باهاشون سکس میکنه .مردیکه جز شهوت چیزی نداره اونم برای پنج دقیقه .به زنها که هی پیغام میده وهی قربون صدقه شون میره هی سکس ،سکس میکنه طرف فکر میکنه این فلانش چقدره و چه کمری داره به طرف دوساعت حال میده ولی این نکبت بی همه چیز برای پنج دقیقه یا سه دقیقه واون چیز به درد نخورش که مثل گردن مرغ اویزونه این همه سکس سکس میکنه خودشو میکشه وویلا اجاره میکنه .
اون زنهای ولگرد هم برای پول این احمق باهاشن والا ادمیت که نداره ،شعور وسکس هم نداره .فقط مثل خر نفهمه ومن نمی دونم ادم بی شعوری مثل این چرا این همه پول. داره .واقعا جای شک هست .نکنه دزدی کرده اخه اون خانواده اش که از قبل چیزی نداشتند .
بعد مرد صداش کرد ،خانم نمی شنوید چی میگم .واقعا شما خانم بسیار زیبایی هستید وچقدر هم هیکلتون زیباست .
من خیلی دوست داشتم با شما بیشتر اشنا بشم .
سونیا احساس کرد اون مرد هی میخواد بره تو جلدش و از کیه هی سعی میکنه خودش رو نزدیکش کنه .با خودش گفت الان اون منیژه میبینه و میره به ماهان میگه وحتما ماهان دنبال اتو از من میگرده چون من به همه کارهای کثیفش پی بردم .میخواد حتما برام رسوایی درست کنه و به همین جهت به اون مرد بی محلی کرد و سعی کرد ازش فاصله بگیره و بهش گفت ببخشید من همراهم رو اونور جا گذاشتم باید برم سرمیز اون .
ـحالا نمیشه بیشتر اینجا بنشینید،خواهش میکنم .
ـنه اخه منتظرم هستند باید برم دارند شام رو میارند .
ـباشه اسمتون رو میشه بهم بگید .
ـبله ،سونیا .
ـنگفتید فامیل عروسید یا داماد
ـمن هیچکدوم ،من زن برادر دوست عروس هستم .
یاسمن خانم دوست خواهر شوهر من منیژه هستند .
ـشما چی فامیل عروس هستید یا فامیل داماد ؟
ـمن فامیل دامادم .پسرعموی دامادم .
ـاسمم سعید !
ـخوشوقتم از اشناییتون ،من برم .
ـباشه .
عروسی خیلی خوب برگزار شد و به سونیا حسابی خوش گذشت و از اون محیط خونه وچند وقت تنهایی و همه با رهای افکار منفی بیرون امد .ولی همین عروسی فقط یکشب بود .هر چی بود ،اخرشب دوتاشون برگشتند خونه و در مورد عروس و ارایشش و لباسش و همه مهمونهای توی عروسی گفتگو کردند .