لطفا گوسفند نباش .۱۱/۲۲داستان .ساحل
چند روز که ماهان غائب بود و با دوستانش به ویلای شمال رفته و قرار شده بود ،هفته دیگه برگردد .همچنان سونیا تنها تمام کارهای منزل رو انجام داد و وقت عصر یک فنجان چای برای خودش ریخت با یه شکلات تلخ نشست روی صندلی تا بخوره .چشمانش به کتابهایی که تازه خریده بودافتاد ،چند کتاب رمان بود که از چندین نویسنده خارجی مثل داستایفسکس و تولستوی بود که یکیش اناکارنینا و دیگری برادران کارامازوف و دوجلد کتاب برباد رفته مارگارت میچل دیده شدند .دختر دوباره چشمانش رو گرداند به طرف پنجره ،هوا نیمه ابری وروبه سردی شده بود و پاییز از راه رسیده و بیرون هر از چند روزی شاهد بارش باران بود که توی فصل پاییز صدای قار قار کلاغها هم زیاد میشد اون هم دم صبح وعصر وغروب عده کثیری پرنده سیاه رنگ که گویی همگی کلاغهای یک دست سیاه بودنداز زمین های خالی اطراف پارک جمع شده و گروی به سمت جایی در شمالی ترین نقطه شهر پرواز میکردند .سرگرمی بیشترش وقتی بود که این کلاغها برمیگشتند به خونه هاشون با خودش فکر میکرد حتی کلاغها هم خونه زندگیشون تو قسمت های شمالی تهرانه و برای غذا پیدا کردن به قسمت های پایین تر میان و غروب همگی با هم پرواز میکردند چقدر گروهی و باهم خوب بودند صبح کله سحر ساعت پنج شش هم شاهد پروازشون به سمت محله خالی از سکنه نزدیک پارک بود که گویی اونجا دنبال غذا میگشند .دیگر ساکنین اسمانی که چشم سونیا دنبالش بود دم جنبانک و کفتر چاهی های توسی دورنگ بودکه همیشه روی بومهای همسایه به دنبال غذا میگشند و دیگری گنجشکهای کوچک و گاهی هم امکان داشت طوطی سبزی پیدا بشود که تنها پرواز میکرد شاید طوطی های سبز از قفسی فرار کرده بودند و اکنون صاحبشان به دنبال اونها میگشت ولی طوطی فراری ازاینکه از قفس فرار کرده خوشحال توی شهر دنبال غذا میگشت و دیگری هدهدی هم هراز چندوقت قابل مشاهده بود واینها جزو سرگرمیهای سونیا شده بود تا پرندگان رو هم جزو رصدهای خودش به شمار میاورد .بلبل های خرما هم گویی تعدادشون زیاد شده بود و صدای چه چهشون از روی درختهای همسایه شنیده میشد .یه قورت از چاییش رو با نصف شکلات نوشید و بعد با خودش فکر کرد از کیه از دختر خاله ام خبر ندارم .دختر خاله اش که طهورا نام داشت و در دانشگاه تحصیل میکرد و به علت مشغله تحصیل خیلی کمتر سراغ سونیا را میگرفت .دست برد وگوشیشو از روی میز برداشت و بعد بین مخاطبین شماره طهورا رو سر چ کردو بعد روی شماره زد و شروع به زنگ خوردن کرد بعداز چهار بار زنگ طهورا جواب داد .و بعد از سلام و احوالپرسی و پرسش در باره زندگی تاهلی اینکه زندگی خوب هست یانه .سونیا فقط گفت خدارو شکر .و بعد باهم قرار گذاشتند یعنی فردا که شنبه بود رو باهم بروند دانشگاه طهورا .اخه سونیا بهش گفت که ماهان سفر شمال رفته ومن این هفته تنهام .
شنبه صبح سونیا لباس پوشید و منتظر موند تا طهورا بیاد دنبالش باهم به دانشگاه رفتند و سر کلاس براش خیلی جالب بود اخه اون فقط دیپلم گرفته وبعد ازدواج کرده بود ولی اینجا دانشگاه بود پسرهای کلاس همه اش در حال شیطونی کردن و خندون بقیه بودند .کلاس که تمام شد با طهورا وهمراه دوتا از هم کلاسیهاش که باهم دوست هم بودند از دانشگاه خارج شدند توی حیاط دانشگاه از اغذیه دانشگاه نخوردند و خواستند بروند خونه رونیکا و ایناز .
تمام مدت نشستنشون خونه رونیکا که ایناز هم که ازشهر دیگری ساکن بود و طبقه بالا رو اجاره کرده بود ،کانالی ار تلویزیون که از ماهواره پخش میشد مربوط به کانالهای سکس که زنهای بدکاره خودشون رو برای عرضه تبلیغ میکنند .واقعا چه دلیل داشت حتما روی یک تصویر مبتذل تاکید بشه و اصلا نه فیلمی پخش میشد و نه سریالی ونه مستندی .هر کسی ادرس وشماره گذاشته بود تا خودشو به فروش برسونه .و سرویس جنسی ارائه بده .دوستان دختر خاله اش همشون یعنی دونفر بودند و یکیشون هنوز نیومده بود فقط فکر میکردند که زندگی روی سکس میچرخه .وحتی در مورد لز صحبت میکردند با خودش فکر کرد من اصلا علاقه به این موضوعات ندارم .چرا دختر خاله من طهورا با دختر های لزبین دوست شده .واقعا چقدر توی زندگیم مشکل دارم اگه لز دوست داشتم که نمیرفتم با اون خر ماهان ازدواج کنم .بعد خودم رو بدبخت کردم الانم یکروز خوش ندارم .حتما میخواستم زندگی کنم والا وارد زندگی نمیشدم ولی اون ماهان من رو بازیچه هوسهای خودش کرده تا کسی از کارهاش سر درنیاره وجلو مردم نمایش ازدواج راه بیندازه تا خودش رو صاحب همسر وزندگی معرفی کنه تا کسی بهش شک نکنه که چرا مجرد مونده .اون پول داشت که به راحتی من رو طلاق بده وپرداخت مهریه من براش کاری نداره بعد من روگذاشته فشار مهریه ام رو ببخشم و بعد بخشیدن مهریه هم زبانی ونخواستن مهریه و درخواست طلاق باز بازی جدید روکرده و الان معلوم نیست کدوم جهنمی داره خوش مبگذرونه لجن بی همه چیز .به سرو بالای رونیکا نگاه کرد یک دختر خیلی لاغر که به زور چهل کیلو میشد با قد متوسط خیلی استخوانی بود با دستهای کشیده سفید خیلی لاغر که هیچ گوشت اضافه ای تو بدنش وجود نداشت وتما م بدنش خشک بود و اون ایناز چاق که از سر تا پاش شبیه یک بشکه شده و حداقل صدوبیست کیلو میشد و روی صورتش همیشه ریشه موهای سیاه دیده میشد که اپیلاسیون میکرد تا معلوم نشه و دچار موهای زائد صورت هم بود .دست واپای خیلی چاق و کمری که از یک مترو دهدسانت هم بیشتر بود و با اون مانتو توسی بلندش شبیه یه بشکه شده بود صورتش خبلی چاق بود و گونه های پف الود و زنگ چهره تیره ای داشت با تمام پف الودیش .البته میشد گفت که چهره اش اگه کمی خودش رو لاغر میکرد خوب بود ولی این اندام واقعا اینها با این هیکلهاشون کی میاد با اینها لز کنه .قیافه وهیکلشون خیلی داغونتر ازاون بودکه مردها بهشون تمایل پیدا کنند چه برسه که زنی بخواد با اونها لز کنه .اون باسن تخت و پهن خیلی چاق و اون دختره لاغر خیلی خیلی سفید استخوانی .با خودش گفت من هیچ تمایلی به همچین ادمهایی ندارم .بعد اونها با اون هیکلها و قیافه ها فقط در موردسکس واینکه جهان رو سکس اداره میکنه حرف میزدند .اگه زن بسیار زیبایی همچنین حرفی میزد با ز میشد گفت امکان داره ولی اینها فقط تنها درمورد سکس حرف میزدند .دختر خاله اش بهش گفت که دوستانش لزبین هستند و شبها که تنها هستند باهم لز میکنند .البته دوستان متعدد مرد هم دارند که با اونها در حال عیش ونوش هستند و موجودات ازادی هستند .ولی دختر فقط اونروز رو اونجا گذروند و با خودش گفت من هبچ تمایلی به لز ندارم .با این چهره ها .بعد هم اون خونه رو عصر ترک کردند و به خونه خودش برگشت ولی هرچی بود یک تجربه جدید پیدا کرده بود و چند ادم جدید با گرایشهای سانسوری دیده بود که گرایش زیادی به همجنس و همچنین سکس داشتند .ولی خودش توی عمرش همچنین ادمهایی نداشت .از دختر خاله اش تشکر کرد و قرار شد هفته بعد باهم به دربن. و درکه بروند و با اون دخترها اونجا به پیک نیک بروند .وقتی به خونه برگشت هوا در حال غروب کردن بود و افتاب در حال پایین رفتن از کوههای مغرب و رنگش داشت نارنجی میشد .در تراس رو بست و بعد با خودش گفت خیلی خسته ام بهتره استراحت کنم .طی این مسافرت ماهان هیچ تماسی باهاش نگرفته بود وهیچ خبری ازش نداشت ،انگار اون هم خیلی خوش میگذروند چون زمانهایی که خوش مبگذشت و با دوستانش بود اصلا یاد سونیا نمیکرد .مقداری خوراک وگوشت و مرغ ونوشابه ووسایل میخرید و توی یخچال مبگذاشت و مقداری پول واریز میکرد و میرفت .البته قصدش خرید برنج از کشاورزها هم بود .چون همه برنجهای صادراتی رو از شمال میخرید و به همه ایران صادر میکرد .به بعضی شالیکارها پولی پیشتر از برداشت میداد و محصول رو خریداری میکرد .
باز هم باید چندین روز تنها بمونم و ازتنهاییم هم باید لذت ببرم حداقل اون ماهان احمق خونه نبود ،خونه ارام بود و هیچ کسی نبود دعوا کنه و به همه چیز گیر بده .
والان معلوم نبود با دوستانش با کدام زنها رفته شمال پری رو برده یا نرگس رو .واقعا این ازدواج افتضاح بود .اون به صورت علنی با دوستانش عیاشی میکردند واصلا سونیا رو زه حساب نمی اورد بعد از چندین بار که همه چیز لورفته بود و سونیا فهمیده بود الان خیالش راحت شده و دیگه منتظر دعوا ودرگیری نبود و میدونست که هیچ عواقبی نداره کارهایی که میکنه وکسی کاری به کارش نداره و راحتتر مشغول تفریحاتش میشد .از اون طرف هم به سونیا فشار اورده بود که مهریه رو ببخشه ودرصورت جدایی هم چیزی نمی خواست به سونیا بده خیالش راحت بود که با فحش وکتک و اذیت به مقاصد خودش می رسه پس ضرر مالی هم نمیداد در صورت جدایی پس اصلا براش مهم نبود سونیا چه کار میکنه .ابن قدر هم پول در اختیار داشت که بتونه در صورت جدایی یه اردواج با هزینه بیشتر بازن دیگه راه بیندازه .فقط حرف ازدواج وطلاقش بود که دهان مردم میافتاد اون هم اهمیتی نداشت .به مردم چه مربوطه که من بخوام زنمو طلاق بدم عروسی بگیرم و زن جدید بگیرم .
واقعا هم حرف مردم بعداز مدتی فروکش میکرد وهمه چیز از یاد میرفت .سختی در کار نبود ،مادر وخواهرش هم همراهش بودند کسی نبود بهش فشار بیاره واون رو متهم کنه .پس همه جوره دستش تو کار باز بود از اونطرف هم پول داشت تا دهان مادر سونیا رو ببنده تا ازش حمایت نکنه و تشویقش نکنه و پشتیبان دخترش نشه برای جدایی و بگذار ه همون طور تنها بمونه و درصورت حمایت نشدن از جانب پدر ومادر سونیا نه کار داشت و نه پول مهریه هم بهش تعلق نمیگرفت و جایی هم جز خانه پدرش نداشت .اونجا هم کن توسط مادر اشغال بود واون هم طرفدار ماهان شده و از حمایت ماهان برخوردار شده بود چرا باید همچینین پولهای قلمبه رو رها میکرد .اون که توی زندگیش همیشه دنبال پول بود .الان سنش بالا رفته و برای ادامه زندکی وخش گذرونی و سفر و تفریح ولباس گران نیاز به پول داشت .واقعا شاید هم چیز دیگه ای هم درمیان بود .شاید تهدید شده بود یا تویی پیش ماهان داشت دختر چیزی نمیدونست ولی مادر بعدها بعداز اون قشقرق ها وتهمت ها اعلام کرد که من دوست نداشتم زندگی تو برهم بخوره ودوست ندارم حرف خانواده مون تو دهان مردم بیفته وبگویند سونیا طلاق گرفت .واقعا اون افکار روشنی نداشت وهمیشه دنبال حرف مردم بود وشاید هم حرف مردم رو بهانه قرار داده بود هر چی شد اون خیلی بد بادخترش برخورد کرد و مجبورش کرد منصرف شه در حالیکه ماهان مرد زندگی نبود .حالا با یک مشت ادم دمخور میشد که همشون انحراف جنسی داشتند .نمب دونست که دختر خاله اش هم جزو اون لزبینها هست یا فقط اون دخترها فقط لزبین بودند ولی تو اون مدت دوستی با اونها دختر خاله چیزی از خودش و روابط جنسیش لو نداد .ولی حرفهاش حاکی از انحرافات زیاد اون بود یعنی وقتهایی میشد که این قدر ازادانه درمورد سکس های گروهی حرف میزد ولی شاید به دلیل اینکه سونیا دوست نداشت و در مورد مسائل جنسیش با هیچ کس حرف نمیزد و حتی به دخترخاله اش هم نمی گفت من از ماهان جدا زندگی میکنم یا ماهان با زنهای دیگه در ارتباطه بلکه همه چیز رو از همه پنهان میکرد وهمه فکر میکردندکه چه زندگی لوکس وشیکی داره و در یکمنطقه خیلی خوب ساکنه و زندگی لاکچری و پول زیاد زیر دست وبالشه و شوهرش هم که تا دلش بخواهد. پولداره .چه چیزی از این بهتر افتاده میان این همه پول ورفاه .سونیا که قبلا فقط پراید و پرشیا سوار شده بود حالا شده بود لامبورگینی و مازراتی سوار .و همه توی دروهمسایه و فامیل داشتند در مورد شانسش حرف میزدند و میگفتندچقدر خوش شانسه که زن ماهان شده و داره کیف میکنه .دخترهای همسایه داشتند از حسودی میترکیدند وحتی دختر خاله اش هم شاید حسودیش شده بود به وضع زندگی اون .بعد اون به اونها چی میگفت .درضمن شاید حرف نزدن بهتر بود از حذف زدن واین پنهان کاری وسکوت باعث شده بود که بیشتر زنهای اطراف از سونیا کنار بکشند و تمایل نداشته باشند باهاش رفت وامد کنند با خودشون فکر میکردند دبگه اون خیلی لاکچری شده و مانمی تونیم باهاش رقابت کنیم و فقط عده قلیلی از دوستاش که اونهم دوسه نفر بودند باهاش در تماس بودند .الان مادرش هم رفته بود تیم ماهان و تنهای تنها بود .کمتر باهاش تماس میکرفت ودرصورت نبود ماهان هم خونه اونها نمیر فت وتنها میموند .حالا خواسته بود با دخترخاله اش تماس داشته باشه وهرچی بوداونها به کیش و خواسته خودشون بودند و این به ایین خودش .هر چی بود سرگرمی پیدا کرده بود .