ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

۱۱/۱داستان .ساحل

اقای قلک ابادی کارمندبانک صادرات شعبه ولیعصر عج تعالی فرجه شریف بود .هرروز مردم زیادی به اقای قلک ابادی مراجعه میکردند‌.توی تموم زندگیش کارش گرفتن پول از مردم وشمردن پولها و سروکله زدن با مردم شهر ومحله شده بود .روی یک برگه پشت شیشه نوشته بود ،اقای غضنفر قلک ابادی ،هرکس اسم فامیل اقای قلک ابادی رو میفهمید خنده اش میگرفت .واقعا از اسمش وفامیلیش خسته شده بود .توی صف شلوغ بانک هرروز چندین هزارمراجعه کننده بود وتاساعت یک ونیم اونجا کار داشت و بعد ماشینش رو سوار میشد و به سوی خانه میتاخت .توی زندگیش فقط یکبار عاشق دختری شده بود به اسم سونیا ،ولی بعد از مدتی دوستی ورابطه با سونیا وقتی براش خواستگار بهتری پیدا شده بود اون رو رها کرده و با مرد دیگه به اسم ماهان ازدواج کرده بود‌‌.ماهان چیزی که داشت توی زندگیش نه شخصیت بهتر بود نه قیافه اش ونه قد بلندتر نه ورزشکار بود ونه زیبایی اندام رفته بود .چیزی که داشت و غضنفر میدید یه ماشین لاکچری داشت به رنگ مشکی و همیشه کت وشلوار مارک میپوشید

و تویه محله شمال شهر زندگی میکرد وکارش بیزینس بود .صادرات و واردات برنج و موادغذایی .خرما رو از باغداران میخریدوزعفران و برنج شمال و پسته وانواع مواد غذایی رو بسته بندی و به هر نقطه چه ایران چه خارج صادر میکرد.پدرش هم در همین کار بود .طی دوستی چندین ساله با سونیا که مدت ده سال هم به طول انجامیده بود از وقتی سونیا یک دختر نوجوانی بود که در مدرسه راهنمایی درس میخوند و غضنفر باهاش اشنا شده بود ولی هیچ وقت پا برای خواستگاری پیش نگذاشته بود ،یعنی موقعیت مناسبی نداشت که بخواهد ازدواج بکند .همه اش فکر میکرد در اینده حتما اوضاع مالیم بهتر میشه و به خواستگاری سونیا میرم و باهاش ازدواج میکنم .وضعیت مالی پدر سونیا هم زیاد خوب نبود و غضنفر فکر نمی کرد که یک روز یکی پیدا بشه که این همه وضع مالی بهتر ازاون داشته باشه وبخواد باسونیا ازدواج کنه .همه زمستونهای ده سال گذشته قبل از ازدواج سونیا با ماهان ،غضنفر و سونیا باهم توی همین خیابونها باهم باقالی خورده بودند توی کافی شاپها نشسته وقهوه نوشیده بودند ،باهم خرید رفته بودند ،مادر سونیا میدونست که دخترش خواستگار یا خاطرخواهی به نام غضنفر داره ،ولی وقتی ماهان پا پیش گذاشت ،مادر سونیا از ازدواج اونها رو منع نکرد ‌.به نظرش امد که نباید دخترم توی زندگیش سختی بکشه .شاید غضنفر پسر خوبی باشه ولی هنوز خواستگاری نگرده واصلا معلوم نیست که در اینده هم چی پیش بیاد درضمن چرا باید لگد به بخت دختر میزد .یک روز که غضنفر قضیه ازدواج سونیارو فهمیده بود کلی گریه کرده بود اونم تو تنهاییش ،فکر نمی کرد همچین اتفاقی بیفته و سونیا عشق دهدسالشونو فراموش کنه .یادش میومد چقدرباهم مهربون بودند و چقدر دست همدیگرو موقع گذشتن از خیابونهای این شهر گرفتند و همه جا باهم قدم زدند در روزهای بارانی وبرفی .روزهایی که سونیا چکمه های بلندشو میپوشید با بارونی قرمز یا پالتو کرم موهای بلند سیاهشو میبافت و پشت سرش مینداخت و تموم خیابونها رو برای خرید یک بافت یا یه کت طی میکردند و چقدر باهم پاساژ گردی کرده بودند تا لباس مورد نظر رو پیدا کنند .ولی همه اینها باعث نشد که سونیا کنار غضنفر بمونه .غضنفر همیشه به پدر ومادرش میگفت این چه اسمیه واسه من انتخاب کردید واین فامیل قلک ابادی از کجا امده از وقتی من مدرسه میرفتم تموم دوستام مسخره ام میکردند .با خودش فکرمیکرد ومیگفت خدایا شکر حداقل سونیاروکه بدست نیاوردم و نتونستم باهاش ازدواج کنم خودش هم دقیقا نمیدونست واقعااگه سونیا ازدواج نمیکرد ایا غضنفر اصلا خواستگاریش میرفت یانه ولی بعد از اینکه فهمید اون ازدواج کرده ،کلا توی دلش خالی شد و احساس شکست بزرگی بهش دست داد و دختری که طی این سالها بهش عادت کرده بود رو ازدست داد .چون سونیا بهش گفت من ازدواج کردم و دیگه بامن تماس نگیر .در همه پیام رسانها اون رو بلاک کرد و حتی توی گوشی هم بلاکش کرد واسمش رفت تو لیست سیاه گوشی ،هر چقد رهم زنگ میزد تا بهش بگه چرا اینکاررو باهاش کرده پاسخی نمیگرفت ‌.چندین بار که سونیارو داخل اتومبیل لاکچری ماهان دید چقدر احساس بدی کرد .سونیا خوشحال وخندون بود .یک گوشه ایستاد و زد شدن اوتومبیل اونها رو نگاه کرد و بعد سوار ماشینش شد و رفت سرکار .این شد که احساس شکست و ناراحتی ولش نمیکرد ولی همین اسمش هم ناراحتش میکرد .با خودش تصمیم گرفت به ثبت احوال مراجعه کنه و نام و نام خانوادگیشو تغییر بده .بعد کلی برو بیا اخرش نامش رو به «باربد کامیار»تغییر داد .

از وقتی اسم شناسنامه اش تغییر کرد از مادر و پدرش خواست که دیگه اون رو به نامهای قبلی صدا نزنند و روی شیشه بانک نامش به باربد کامیار تغییر کرد .ولی این احساس شکست از اینکه بخاطر پول چ دارایی معشوق دوران نوجوانیش رو از دست داده بود همیشه همراهش بود وتصمیم گرفت که پولدار بشه .ولی با اون در امد کارمندی که مشخص بود ماهانه چقدر به حسابش واریز میشه نمیتونست به پیشرفت شگفت اوری دست پیدا کنه تا دل سونیا رو بسوزونه از اینکه رهاش کرده و با مرد ثروتمند تری ازدواج کرده ،در نهایت میتونست در اینده یه ماشین بهتر از چهارصدو پنج یا دویست وشش بخره .نمی تونست با اون در امد توی محله شمال شهر خونه بخره و دک وپزی بهم بزنه .هنوز ازدواج نکرده بود ولی همین الان هم هزینه های مجردی کم نبود .برای کارمندی ونشستن پشت پیشخوان باید کت وشلوار های خیلی شیک میپوشید که هزینه های درامدش کفاف نمیداد .حتی هزینه اجاره خانه در شمال شهر هم نداشت ،چه برسه به خریدن یه اپارتمان در محلات شمال شهر که وقتی به گوش سونیا برسه احساس پشیمانی بکنه .این روزگار خوبی نبود ولی تو درون خودش ناراحت بود .مادرش جمیله خانم زن خانه دار و خیلی مهربونی بود ولی اون هم طی همه سالهای باهمه کاستیها ساخته و غضنفر وخواهرش ارکیده رو بزرگ کرده بود .هیچ وقت فکر نمیکرد که اوضاع مالی پدر غضنفر برای اونها غیر قابل قبول باشه .یه خونه کلنگی وسط شهر که ۱۲۰ متر میشد و طی سالهای گذشته با هزار تا قرض وقوله و وام بانکی خریداری شده بود .بچه ها رو جمع کرده بود دورش و اونها رو حمایت کرده بود تا درس بخونند وشغل مناسبی داشته باشند ولی دیگه نمی تونست بیشتر حمایت کنه .اون خونه کلنگیبا اون دیوارهای سنگی سنگهای سفید و یه باغچه کنار دیوار .گلهایی که هرساله توی باغچه میکاشت و پیچکهای امین دوله که همیشه تو اردیبهشت شکوفا میشدند وحیاط رو پراز عطر یاس وپیچک میکردند و یه شاخه درخت تاک که روی حیاط روگرفته بود .حتی گاهی تخم سبزی هم توی گلدونها و حیاط میکاشت و سرگرمیش همین باغچه و گلدونها بودن که باید بهشون اب میداد .داخل خونه هم سه اتاق خواب داشت که دوتاش مال بچه ها بود و اتاق پدرو مادر .توی سالن یه کتابخونه قرار داشت که پدر ومادر و غضنفر وارکیده تموم سالها کتابهاشون رو توی اون میگذاشتند و یک کاناپه کرم رنگ سه نفره کنار دیوار توی اتاق نشیمن .

اتاق پذیرایی مهمونها البته جدا بود که با مبلهای نسکافه ای روشن راحتی با پرده همون رنگ و زیر پرده گیپور کرم و یک درخچه بنجامین که اون پذیرایی روتزیین میداد .و گلدونها دیفن باخیا و چند گلدون پتوس .مادر فقط دلش به اون گلدونهاش خوش بود .پدر باربد یا همون غضنفر تمام داراییش همین خونه بود ،نه ملک اضافی داشت نهایت یه باغ پدری توی روستای دور داشت که اونهم گذاشته بود برای روزهایی که دوست داشتن به شهرستان سفر کنند .و درامد پدر که حقوق مستمری بگیر شهرداری بود .فقط کفاف دخل وخرج منزل رو میداد و چیزی اضافه نبود که برای غضنفر بخواهند ماشین مدل بالاتری بخرند .

توی اون فشارهای درون خودش و افکارش دنبال یه راهی میگشت تا بتونه خودش رو بالا بکشه و سونیا رو پشیمون کنه از کارش .چقدر براش پیش شخصیتش بد شده بود که دختری اون رو بخاطر نداری رها کرده و با پسر دیگه ای که دارایی بیشتری داشت ازدواج کرده بود .این در درونش باعث عذابش بود ولی باخودش فکر میکرد بهتره اهمیت ندهم .ولی با خودش فکر کرد چرا باید این همه عذاب بکشم .همیشه دنبال یک قرون دوزار باشم و اخرشم مثل پدرم بازنشسته بشم با حقوق کارمندی .تو اون مدت هنوز فکر ازدواج با دختر دیگه ای نبود .

برچسب‌ها: ۱۱، ۱
ساحل
یکشنبه یازدهم آذر ۱۴۰۳
16:43
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />