ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

لطفا گوسفند نباش .۱۱/۲۴داستان ساحل

باید یه فکر جدید برای زندگیش میکرد،شب که میشد با خودش میگفت حتما یه برنامه جدید برای خودم در نظر میگیرم ولی صبح بی خیالش میشد .گاهی دلش میخواست تمام کارهای اون ماهان رو جبران کنه .واقعا چرا باید می نشست تا یکی زندگیشو به بازی بگیره وخراب کنه ‌.امشب کجا بود دیشب کجا بود وپریشب .اکنون اون درحال خوش گذروندن بود داشت توی یه گیلاس مشروب میریخت و میداد دست نرگس که ناخن کاشته و قرمز شاین لاک زده بود .اون دستهای چاق و پف الود سفید که کیلاس ها رو بالا میکشید و بعد به گیلاس ماهان میکوبید و بعد دونفردیگه همراهشون بودند یکی از دوستان ماهان میثم و زنی که همراهشون امده بودسولماز بود .چهار دست همزمان گیلاسها رو به هم میکوبیدند و بعد قلپ قلپ بالا مبکشیدند .روی میز پر بود از انواع خوراکی و فست فود و غذاهای انگشتی و چیپس و پسته و پفک و زردالو خشکه و انجیر خشک و هر نوع نوشیدنی از ابجو وودکا و ویسکی و شراب قرمز وهمین طوز نوشابه های بدون الکل چیده شده بود ،در حالیکه روی میز شام دختر جوان تنها فقط یک شام بود اون هم همبرگر سرخ شده بدون نوشابه .یه ساندویچ و بعد هم کمی کتاب خوندن و خواب .ولی موقع عیش ونوش ماهان و میثم و نرگس وسولماز بود میخوردند و میخندیدند و صدای موسیقی ارامی هم پخش میشد توی ویلا .حیاط بزرگ که یک سگ بزرگ سیاه دمش بسته شده بود و دوتا ماشین که توی حیاط پارک شده بودند .پاهای چاقش رو نرگس ریخته بود بیرون که ساقی به کلفتی تیربرق چوبی داشت و رگهاش هم زیرش پیدا بود .یک پیراهن کوتاه قرمز تنش کرده و رژ قرمز زنگی زده و همه اش در حال خندیدن بود .این قدر نوشیده بودند که همگی مست بودند .شام ار بیرون سفارش داده بودن وتواون چند روز کسی غذا نمی پخت .موقع ظهر هم همگی با مایو میپریدند وسط استخر .

اونو قت سونیا تنها بود و بهش گفته شده بود من رفتم مسافرت برنج از شمال بخرم .و قراره گونی های برنج رو بار تریلی کنم و هرموقع بار اماده شد برمیگردم .توی دست وگردن چاق وسفید نرگس پر بود از طلا وجواهراتی که ماهان براش در مناسبتهای مختلف خریده بود . ملاقاتهاش بانرگس در مدت اشنایی هی بیشتر وبیشتر شده بود و اون زن خیلی شاد وبی خیالی بود که وقتی به ماهان میرسید فقط فکر خوشگذرونی و خندیدن بود و به هیچ کس وهیچ چیز فکر نمیکرد .ماهان هم بخاطر همین خوشگذرونی و خوش خلقی و اینکه ازاد بود با نرگس همه چیز رو امتحان کنه و اجازه داشت مشروب مصرف کنه مواد بکشه یا هر کار دلش بخواد انجام بده تمایل به اون داشت .تو اون ساعتهای خوش گذرونی وعیاشیش تنها کسی که بهش فکر نمیکرد سونیا بود .اصلا یادش نمی امد که اون وجود داره .

صدای غش غش خنده و بازوها و پاهای نرگس که جای دندونهای ماهان روش میموندوسیاه میشد و بعد سرشو میگذاشت روی سینه نرگس .تا ساعتهای دو وسه صبح در حال فیلم دیدن و خندیدن و خوردن بودند وتا لنک ظهر مبخوابیدند .تموم اون هفته این طوری گذشته بود .میثم بغل سولماز نشسته بود و باهاش گپ میزد و باهاش ورق بازی میکرد و ماهان با نرگس

وسونیا این وسط انگار یک موجود اضافه بود و نه عشق کسی بود ونه عاشق کسی .نه همسر کسی ‌این نرگس بود وپری ونیلوفروبقیه نقش همسر بدست گرفته وبازی میکردندوجیبها وکیفهاشون پرا ز پول میشد و روزهای مختلف توی پاساژها در حال خرید لباس بودن .سونیا به گوشه خونه رانده شده و دور از اجتماع فقط گاهی میون مردم حاضر میشد اونم برای خرید .باشگاه ورزشیش هم مدتی میرفت و بعد گاهی قطع میکرد ولی در کل سعی میکرد ور زشش روادامه بده .

الانم شبها ی تنهایی شو داشت میگذروند بدون اینکه کسی حضور داشته باشه .

این ازدواج سفارشی که به سفارش مادرش انجام شده بود فقط برای مادرش سود داشت که پول بیشتری از ماهان بابت فروش دخترانگی دخترش به ماهان جیب زده بود و الان بعداز مدت کوتاهی بعد از ازدواج ماهان به اغوش های دیگه پناه برده و دائم سونیا رو در فشار روانی ودرگیری واعصاب ناراحت قرار داده بود .ولی اون تصمیم گرفته بود اصلا به ماهان اهمیت نده و کار خودش رو بکنه و برای خودش زندگی کنه .باید اون هم برای خودش برنامه هایی میچید و با دوستانش پیک نیک وخوش گذرونی می رفت و اون هم مثل ماهان که بی خیال اون شده وفکرش درگیر زنهای دیگر بود افکارش رو جاهای دیگری مشغول میکرد .غصه خوردن برای این زندگی بی فایده بود وکمکی بهش نمیکرد فقط یا باید جدا میشد یا بی خیالی طی میکرد و به خوش گذرونی خودش میپرداخت .ماهان فقط اون رو مثل یک پرده نمایش و پرده سینما برای یک شب میخواست .بعد از اینکه اون شب به پایان رسیده بود دیگه باید میکشید بیرون ومیگذاشت بقیه سر راهش سبز بشوند و نمایشهاشونو بازی کنند که تا اون موقع به طور کامل موفق نشده بودن. .برای ماهان همون نرگس و پری کافی بودند ونیاز به زنی مثل سونیا نداشت و نیاز جنسیشو با همونها براورده میکرد .سونیا هم وقتی به این قضایا کامل اگاه بشه دیگه اصلا حرص هیچ چیز رو نخواهد زد .شاید زندگی زناشویی اون از اول وجود نداشت وهمه چیز مال پرده سینما بود .شاید کل ازدواج همه اش یه فیلم بود.حرصها وگریه ها فایده نداشت .

تمام شبهای تنهایی هم زیاد حالش بدنبود چون حداقل کسی حضور نداشت که بهش حرص بده .افکاروقلبش در فشار قرار نداشت و به این فکر نمیکرد که داره واسه یه ادم خیانتکارعوضی شام میپزه یا توی خونه مردی زندگی میکنه همیشه میخواد اذیتش کنه و جاهای دیگه قبل از امدن تمام عشق وحالشو کرده والان امده و داره میره دوش بگیره .تموم مدت هایی که غیبت میکرد یا دیر میامد سریع لخت میشد و میرفت حموم و هر وقت میخواست بره دوتا ژیلت از سونیا میگرفت و بعداز پاکسازی خودش ویا اصلاح صورتشو اماده شدن جیم میشد قبل ازاینکه بره یه دعوای درست وحسابی راه مینداخت و تا میتونست فحش ودری وری میگفت تا کسی ازش نپرسه کجا میری و زود برگرد جوری که سونیا از دستش خسته و متنفر بشه و براش مهم نباشه که رفته واون تا میتونه چند روز خوش بگذرونه و درست بعد از برگشتن دیوانگیهاش فروکش میکرد یا بعضی وقتها که خیلی زیادخورده وکشیده بود جنهاش جمع میشدن دور سرش و چشماش بیشتر مواقع قرمز وخون گرفته میشد .معلوم بود که چیزی مصرف کرده ..همچنان دیوانگی های ماهان ادامه داشت .و الان که رفته بود حداقل شری وسط نبود ماهان دیوانگی های دیگری هم داشت مثل پرتاپ اشیا ژرف سونیا .مثل پرتاپ میوه خوری سنگین گلدان سنگین یا زدن وشکستن وسایل .

بخاطر همین رفتارهاش اون هم یاد گرفت ماهان رو یک موجود مرده بپنداره و از نبودش احساس راحتی بکنه حداقل یک دیوانه در خانه نبود ‌. پول ماهان مال نرگس و پری وزنهای دیگه بود وعیش ونوشش هم و فقط درگیری تنهایی و دعوا ودست بزنش مال سونیا .

شب رو دوباره گرفت خوابید و به خودش گفت بهتر که فعلا نیست اون روز با دعوای شدید و چقدر خزعبل بارش کرده و خونه روترک کرده بود ‌وبعدش تماس هم نمی گرفت ،مثل اینکه بهش خیلی خوش میگذشت .

ساحل
جمعه بیست و سوم آذر ۱۴۰۳
23:31
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />