ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

لطفا گوسفند نباش .۱۱/۷داستان .ساحل.

من هم خوابم نبرد ،یعنی بیدار شدم یه ابی بنوشم و بعد دیگه خوابم نیومد .الان فکر کن باید در مورد شخصیت سونیا بنویسم وزندگیش ،داشتم بهش فکر میکردم ،بالاخره من این داستان رو شروع کردم و باید بقیه قصه رو روایت کنم ،حالا از هر منظری که شده اول شخص یا راوی یا دانای کل.

گرچه شخصیت نویسنده اکنون در محور دانای کل میچرخه ومن راوی یه داستان رئال و واقعی هستم که توی خیلی جاها جریان داره و برای زمان نزدیک به همین زمان هست .باید براتون بگویم که ماهان به هیچ وجه انسان متعهدی به ازدواجش نبود و کلا شخصیت تنوع طلبی داشت و به خاطر پول زیاد و داشتن وقت اضافه و هم احساس جنسی فعال علاقه به برقراری رابطه با زن مورد علاقه دوران اول جوانیش داشت ‌.وهیچ وقت اون رو ترک نکرده و همیشه باهاش درارتباط بود .در حالیکه سونیا به عنوان یک دختر متعهد وارد زندگی شده وعلاقه وتمایلش برای بقای ازدواجش بود وهمیشه فکر میکرد اگه مشکلی پیش میاد یا کاستی وجود داره در اینده نزدیک درست خواهد شد .همیشه وقتی حتی همسرش وارد خانه میشد مشغول کارهای اشپز خانه بودو یک دستمال دستش داشت کابینت ها یا یخچال یا کاشی‌های دیوار رو پاک میکرد ،البته تمکن مالی برای گرفتن مستخدم برای نظافت داشت ولی فقط در مناسبت های خاص یا موقع خانه تکانی مستخدم میگرفت و بیشتر کارهاشو خودش انجام میداد وهمسرش هم بخاطر تمکن مالی فعلا بعداز ازدواج فکر کار کردن در بیرون از منزل نبود و سرگرمیهاش فقط رفتن به باشگاه و رفتن به کلاسهای سوار کاری یا تنیس بود و فعلا هیچ کاری نداشت جز کارهای خانه .دائما یک طی دستش بودکه در حال ساییدن کف سرامیکها و تمیز کردن کف بود .وسواس شدید به همه چیز داشت و فقط کارش شستن و پاک کردن بود .در حالیکه ساعتهایی که ماهان از سر کار میرسید سونیا مشغول اشپزی میشد و براش چایی میریخت توی یه استکان ساده توی یک سینی چوبی جلوش میگذاشت و مستقیم پیشبند بسته در حال درست کردن انواع خورشهای خوشمزه برای جناب ماهان بود و از وقتی که با سونیا ازدواج کرده بود بخاطر اشپزی خوب اون وزن ماهان چندین کیلو افزایش پیدا کرده و روی کاناپه لم میداد و گوشی بدست معلوم نبود با کی چت میکرد و بعضی وقتها هم برای معامله بهش زنگ میزدند .دختر وقتی اخرین ظرفهای توی سینک رو میشست و تموم کف اشپزخانه رو طی میکشید و بعد میرفت تا صورتشو پاک کنه و لباس خواب بپوشه ،همسرش توی رختخواب چشماشو بسته وخوابش برده بود .گوشیشو روی میز ارایش میگذاشت و صبح باز با دوتا گوشی همراه سیاه رنگ که اونها رو توی کیفش میکذاشت عازم محل کارش میشد و توهمون مدت بیشتر تفریح ماهان گشتن در گوشی بود .کمتر با سونیا حرف میزد و بیشتر وقتش رو در فضای مجازی میگذروند و گاهی هم کلیپ نگاه میکرد .این تفریح جناب ماهان واسه شب ها بود وقتی منزل بودند .یکی از همون روزها که ماشین سونیا در تعمیر گاه بود و اون برای ملاقات مادرش به محله قبلی رفته بود هنگام برگشت باید سوار تاکسی میشد توی میدان نزدیک خانه مادرش که مناظر ایستاد یه ماشین جلوش پارک کرد و اون بدون اینکه راننده رو ببینه و بفهمه کیه ،در پشت ماشین رو باز کرد و سوار شد .وقتی توی ماشین نشست سلام علیکی کرد و صدای باربد بود و روشو برگردوند و سلام سونیا رو جواب داد و بعد اینه رو تنظیم کرد تا قیافه سونیا رو توی اینه خودرو ببینه .سونیا خودشو جمع کرد و احساس ناراحتی بهش دست داد .ولی سعی کرد عادی برخورد کنه انگار هیچ‌موضوعی توی گذشته وجود نداشته .ولی باربد صحبت رو اغاز کرد .البته اون هم نخواست در مورد گذشته و رابطه دوستانه قدیم حرفی بزنه و فقط بهش گفت ،چه خبر ؟چه کارا میکنی ؟

ـاون هم ارام گفت سلامتی !

ـچه شانسی امروز من سوارت کردم !

ـبله من ماشینم تعمیر گاهه !امدم دیدن مادرم ،

ـچه خوب که ماشینت خراب شد سوار ماشین من بشی .

ـچقدر خوشحالم دیدمت ؟

ـسونیا خودشو کشید کنار که در اینه باربد دیده نشه ومانتوشو جمع وجور کرد و بعد سرشو گرفت بالا و گفت :منم همین طور ولی در درون خودش گفت نباید با باربد زیاد حرف بزنم .بهتره پر حرفی نکنم ،تا اون هم حرف نزنه .اصلا حوصله حرف زدن با این رو ندارم .وبعد به خودش تلنگر زد ،من ازدواج کردم و دیگه باید باربد رو برای همیشه فراموش کنم ‌بهتره بهش محل ندهم و زیاد جواب ندم بی خیالم شه بره پی کارش .با خودش فکر کرد من چقدر احمق بودم این همه وقتمو واسه این پسر گذاشتم چی این رو دوست داشتم ،بعد از مدتی از شنیدن صدای باربد احساس تهوع میکرد و دیگه دوست نداشت صداشو بشنوه و با خودش فکر میکرد چرا من برای همچین موجودی وقت گذاشتم ،من چقدر خر بودم بااین دوستی کردم .این پسره اسگل چی داشت بااین قیافه زپرتی داغون .با اون صدای نکره تهوع اورش .چقدر ازش بدش میومد ‌.واقعا من این رو زمانی دوست داشتم دیدنش میرفتم والان ازش حالم بهم میخوره .دوست ندارم .اه .این از کجا پیداش شد .توی این افکار بود که باربد بهش گفت میشه شمارو به خوردن یک اب میوه دعوت کنم .

:نه متشکرم .من باید برم خونه .الان وقت ندارم .

ـچرا زیاد وقت از شمانمیگیره .فقط نیم ساعت .

ـنه متشکرم .

ـخواهش میکنم .به یاد گذشته .یادت میاد چه روزهایی باهم داشتیم .

ـبله ولی گذشته ها گذشته من هم دوست ندارم باشما اب میوه بنوشم .خونه کار دارم .لطفا من رو برسونید مقصد واگه نمی توانید همین جا بزنید بغل پیاده شم .

ـباربد خیلی ناراحت شد و دوباره گفت من خواهش کردم یعنی نمی خواهی با من یه کافی شاپ بیایی .

ـنه !به هیچ وجه .من الان ازدواج کردم و برای مرد دیگه وقت ندارم .

ـباربد پاشو رو گاز فشار داد تا ماشین سریعتر به مقصد برسه .

ـسونیا هم سعی کرد افکارشو سرگرم منظره بیرون کنه و هواسشو از باربد پرت کرد .

ـباربد هم ساکت شد و دیگه حرفی نزد فقط سونیا رو به مقصد رسوند و پیاده کرد و خیلی با عجله اونجا رو ترک کرد .سونیا هم موقع پیاده شدن در ماشین رو محکم بست و رفت طرف خونه .کلید انداخت و در را باز کرد .جسی رو توی اتاقش حبس کرده بود .باید میرفت بهش سر میزد و خونه رو مرتب میکرد و تمام لباسهارو میشست .ولی دیدن باربد حالشو بدکرد و اعصابشو بهم ریخت .

ولی نباید بهش فکر میکرد .رفت توی اشپز خانه و روی صندلی نشست و از پنجره که پرده اش بالا کشیده شده بود منظره بیرون رو نگاه کرد ،امشب اعصاب شام درست کردن نداشت .فکر کرد باید غذای ساده تری درست کنه واقعا خسته شده بود این قدر اشپزی کرده وهمه چیز رو شسته بود .

در همین حین و افکار بود که گوشیش زنگ خورد و ماهان گفت امشب شام نمیاد خونه و شب تا دیر وقت کار داره و باید بره به انبارها و بار خالی کنه .یک بار جدید رسیده و تریلی بار باید خالی میشد .بعضی وقتها هم باید بار میکردند و برای صادرکردن اجناس و مواد غذایی باید میرفت انبار تا کارگرها تریلی ها رو بار کنند .مسافرت های کاریش هم زیاد بود .امشب هم نمی امد و دیگه نیازی به شام پختن نبود .خیالش راحت شدکه دیگه نباید چیزی بپزه .برای خودش هم فیله ای چیزی میپخت .باید یک چیزی مبخورد .الان دلش نوشیدنی میخواست .لباسهای چرک توی سبد رو که سفید بودند جدا کرد و توی ماشین انداخت و جاپودری رو پودر ریخت و کلید ماشین رپ چرخوند و تایم و برنامه شستشو تنظیم کرد و بعد هم رفت سراغ یه قهوه .شاید باید الان یه شات قهوه بنوشم .این طوری حالم خوب میشه .چند شکلات داخل یه پیش دستی ریخت و قهوه رو ریخت توی یه فنجان قهوه خوری کوچک و نشست .یکی دوهفته بود با خودش تنها نشده بود و الان وقت داشت از تنهایی اش خوشحال باشه و افکارشو ارام کنه و کار کمتری انجام بده .البته دوستانی داشت که گاهی بهش سر میزدن و وقتهای تنهایی دوستاش به منزلش میومدن در ضمن جسی رو هم داشت که بهش وابسته بود وهمیشه دوستش داشت .از سروکولش بالا میرفت و بوش میکرد و پاشو بو میکشید وسرشو به پاش میمالید .همیشه جسی عاشق لیسیدن دست یا بوکشیدن بود .البته بیشتر اواقات تو اتاق در بسته بود که زیاد به اتاقهای دیگه سرنزنه وموهاش توی خونه نریزه .مادرش همیشه ضد سگها بود و میگفت که سگها نجس هستند و هیچ وقت در اتاق باز نمیشد موقع حضور مادر سونیا در خانه اونها .مادر کمی بدخلق بود و کلا صدای خشنی داشت و اصلا زن زیاد مهربانی نشان نمیداد بلکه خیلی جدی رفتار میکرد .البته مادر سونیا خیلی کم به منزل اونها میامد و بیشتر دیدارها در منزل مادر انجام میگرفت وروزهای جمعه بچه هاش جمع میشدن خانه مادر .

بیشتر دوستان سونیا بودن. که بهش سر میزدن ولی امروز رو باید تنها میگذروند .

هر یک هفته یا ده روز یکبار ماهان شبها خونه نمی امد .بعضی وقتها استخر رفتن با دوستانش رو بهانه میکرد و گاهی هم بهانه کاری میاورد .چندین بار شبها تا صبح خونه نیومده بود و رفته رفته غیبتهای اون بیشتر ونزدیکتر شده بود تا جایی رسید که بیشتر شبها سونیا تنها میموند و همسرش میگفت مشغول کار در بیرونه و کارش خیلی زیاده و هی باید جنس بار کنه و به شهرهای مختلف بفرسته .سونیا هم فکر میکرد که همسرش در حال کار کردنه و کارش گرفته و خدارو شکر میکرد که این همه کارش زیاده که شبها تا صبح هم شوهرش باید تریلی بارکنه .

البته کارو بارش خوب بود ولی اصلا فکر چیز دیگهای نبود .

ساحل
یکشنبه هجدهم آذر ۱۴۰۳
7:45
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />