۱۷۵.ازادی .ازاد .ازاد .ساحل .شعر
به ان تاریکی ظلمانی شب
به ان صبح سپید وروزروشن
که با من کرده او بی وفایی
مرا دردل چه غمها که نشانده
در این دنیا مرا تا کجاها که کشانده
بجز غمها درعشقش بجز سوز سینه
جز جداییها واینها از او چیزی نمانده
مرا مویی سیه بود و قلب سپیدی
دو چشمانی روشنتر از قرص خورشید
لبانی سرخ و زیبا چون گل سرخ
به قدم که منظر حسن و به رخ حوری
که هر کس دید اورا گزید انگشت
زلیخا را کجا بوده رخ من
نه یوسف را روزگار گذشته منظر من
ولی او ستمکاره ستم پیشه نااهل
گرفته تیشه در دست تا زند در ریشه من
چه بی مهری که با من نکرده
چه سخن های نازیبا وزشت هم نگفته نمانده
من شهی بودم همچو کوروش
ولی او مرا قعر دنیایی از نکبت کشانده
نه رحمی در دلش داشت و نه زبان نیکی
که گرروزی کشیدم من شمشیر زنم کردن او
بجز دشمنی ها او با من نکرده
همچون منی را به زیر و قعر ها کشانده
نه اجدادش بشر بوداورا
که او شیطانی شده وجن ندارد تخم بشر او
تورا با ما در دل قصد یاری نبود
تو چون دیوی تو را خوی پری ها نبودش
من به ایین نامردان اینجا کافرم
نمی گردم دگر دست این اهریمنان بازیچه من