غزلواره ،۱۶۳.غزل .ساحل
تو را نام دلبر نهادن خطابود
در راه تو از جان گذشتن خطابود
۱
تواز اغاز نیرنگ داشتی در استین
سر به راه عشق تو گذاشتن خطابود
۲
به دل گفتم پریشانی چرا تو
گفت به چنین یاری دلباختن خطا بود
۳
منم خونین و پاره ،پاره که نه ره داره
به ایین محبت ، کسی امددل دادن خطا بود
۴
به میدان عشق نبود روزی نباشم اغشته خون همه شب ناله ها بود
نه راه عشق، بود که در ره عشق فتادن خطابود
۵
«این رو باید درست کنم .ولی الان نمی تونم .»
بردرش ناله ها کردن سر بر اغوشش نهادن
از قصه ها و غصه ها گفتن و سرودن خطا بود
۶
مرا در دل بجز یاری نبود ،که در دامش
چوصیدی ، همچو اهو فتادن ناله کردن خطابود
۷
او بهر یاری نبود و در سرش ایین هوسرانی
با او به یک بخت و به یک تخت خفتن خطا بود
۸
انچه او کرده با دل من ،دشمن نکرده
به دل امید دوستی او پروریدن خطا بود
۹
هر کسی را بیشتر داری دوست به او دل سپردن
از عشق با او گفتن و انتظار وفا داشتن خطا بود
۱۰
نه یاری ونه همدمی هست جانا به ایین عشق
در ره عشق ، باید،تنها سفر کرد، انتظار همرهی داشتن خطا بود.
۱۱