ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

۱۶۶.غزلواره .غزل ساحل

به باران وبه شبنم که نم نم میبارد

دگر دوچشمم نمی بارد نمی بارد

دلم از دست ان دلبر هزاران درد

درد وغم یک به یک زغم دمی سرد دارد

شبانگاهان در سکوت خویش میسرم

دگر در عالم خاکی دلم مگر همدرد دارد

به صبح بارانی به ان روح بارانی

روانم، ا ز این غمی ،غم که او اورد دارد

در این بوستان که گلهایش تر است از باران

مگر دلم با این گل و شبنم درد ، دارد

ازاو جستم وفا داری ،وفاداری ،وفاداری

که او بی وفا بود و دلم از دست او شبی پردرد دارد

دگر‌رها کن ان وفا را از این واز ان

برو راه خودت را مگر دلت در هوای وفادل درد دارد

هرانچه رفت برتو گذشت ودیگر گذشته برنگردد

بیهوده است اشکت برای بی وفایی که دلی بی درد دارد

دوچشم او تری را ندیده از غم عاشقی چیست

در دوچشم او ،که عالم هر دمی بازیچه وبازی نرد دارد

این قمار عشق را بیهوده ساختند یکسر بازی همه باخت

مگر تو را خرد نیست ،که دلت هردم به بازی عشق هوای نرد دارد

تیزتک سواری را بیاموز که در میدان

به تاخت رفتن ،ماندن در این باختها اخرش سردرد دارد

برچسب‌ها: ۱۶۶، غزلواره، غزل، ساحل
ساحل
چهارشنبه بیست و سوم آبان ۱۴۰۳
16:57
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />