ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

در مورد رمان ۱ساحل

حرفهای قبلی رو ولش کن .فعلا نباید در موردش فکر کنم .صبح انگار نوشتمو پاک کردم ولی نمی دونم چرا پاک نشده .شب چند تا پی دی اف دانلود کردم از چارلز دیکنز و داستایفسکی البته الان چند تا کتاب دستم هست ولی یکیش که خسته کننده بود ویکی دیگه شم از پائولو کوئیلو هست ولی خوب دلم میخواست از نویسنده های بهتری مطلب بخونم یکی برام کامنت گذاشته که مگه چیزی گیرت میاد ،داستان مینویسی ،البته اینجا مثل دفتر من میمونه ،دارم مینویسم ،انگار تو دفترم مینویسم .میخوام بنویسم ،تا شاید یک روز شاید درراینده بدرد بخورند .البته این طوری یک عده هم میخونن. ونظر میدن که من خوب مینویسم یا نه ‌این طوری شاید بهتره ،دیروز داشتم میخوندم که پائولو کوئیلوهم تو وبلاگ شخصیش مینویسه .الان بیشتر داستانها و شعرها بصورت پی دی اف یا وبلاگ یا سایت تو اینترنت موجوده و بیشتر مردم بصورت اینترنتی مطالعه میکنند .اخه کتابها قیمتشون خیلی گرون هست .مثلا حتی کتابخانه ها هم خیلی کتاب ندارند که امانت بدهند بعد باید برای خرید کتاب بلند شی بری شهر کتاب یا انقلاب .

گرچه مطالعه اینترنتی جای کتاب رونمیگیره ولی راحتتره وهزینه کمتر یا هزینه رفت وامد نداره .من دنبال درامد از نوشتن نیستم .اون اقا میگه مگه پول میگیری می نویسی .

گرچه من فکر نمی کنم که توی نوشته هام باید نتیجه گیری بشه یا بخوام نصیحت بکنم .ولی خودم کتابهایی خوندم که شاید فکر کردم کاش زودتر میخوندم .مثلا همین مادام بواری رو از گوستاو فلوبر خوندم که با یک پزشک ازدواج کرد و بخاطر نبود عشق و یکنواختی زندگی شاید هم همسرش نمی تونست نیازهای عاطفیشو جواب بده و نشاط کافی نداشت و یک ادم سرد و بی عاطفه بوده که به تحریک یک مرد دیگه باهاش رابطه برقرار کرد و مرد اون رو این قدر برد اورد ،و در اخرکه زندگیش داغون شد و از زندگیش زده شد ومیخواست با اون مرد فرار کنه درست همون زمان ترکش کرد .براش نامه فرستاد که من دارم اینجا رو ترک میکنم .وقتی اما ،نامه رو دریافت کرد غش کرد وحالش خراب شد .و بعد از اینکه اون مرد ترکش کرد بعد از مدتی دوباره با یک منشی دوستی برقرار کرد و همیشه به بهانه کلاس رفتن به دیدنش میرفت و دقیقا یک زمانی که کلی بدهی بالا اورده بود ،همون مرد که اولین دوستش بود برگشت و برای قرض گرفتن رفت دیدنش ولی اون بهش گفت پولی نداره .و اما گفت ولی اگه تو از من قرض مبخواستی میدادم .در حالیکه این همه وسایل گرون قیمت داری به من میگی پول ندارم و این قدر بدهی داشت که مجبور شد خودکشی کنه .در ضمن یک ادم نزول خوار هم توی این قصه وجود داشت که بهش پول نزول میداد و باعث تحریکش برای خرید اشیا ووسایل جدید شد که باعث شد بدهیش زیاد بشه .هر چیه در اخراون خودشو کشت ولی همسرش هبچ وقت نفهمید که بهش خیانت کرده و چرا خودکشی کرده .وچقدر بدهی داشته .اصلا دکتر شدن هم دلیل خوبی نیست برای باهوش بودن یه ادم یا بدرد زندگی خوردن .گمونم کلا اوضاع با هرچیز که تو ظاهر خوب وشیک وانمود میکنه فرق داره .

یادمه یکبار توی زندگیم وقتی دعوا کرده وخونه رو ترک کرده بودم بخاطر اینکه اعصابم اروم شه برای برگشت به خونه سوار ماشین یه اقا شدم ،که دوست داشت سر صحبت رو باز کنه .از م سوال پرسیدکه مثلا با اسم‌مستعار خانم مرجان رو میشناسی ،من هم گفتم بله و باهاش اشنام ازم میخواست که برای اون خانم شمارشو ببرم ‌من هم گفتم نه نمیتونم .بهم میگفت که اون زن یعنی مرجان یک زن گیج ومنگول هست و طی مدت طولانی کل هزینه های زندگی مرجان رو من میپرداختم .اون عاشق من شده بود ومیخواست از همسرش جدا شه و باهام ازدواج کنه ،من مجرد بودم ولی اون بچه داشت وحتی با خواهرش باهم دوتایی میومدن میرفتیم بیرون و این قدر گیج بود که از شماره خونه ثابت با من تماس میگرفت و همسرش ،شماره من رو از پرینت پیدا کرده بود و یک روز بهم زنگ زد و گفت فلان چک مال تویه بیا فلانجا بهت بدم وقتی رفتم سر قرار میخواستند من رو بکشند ومن فرار کردم و گوشیمو خاموش کردم و دیگه با خانم مرجان تماس نگرفتم .گفت چند سالیه ازاون خانم خبر ندارم و الان دنبال کسی میگردم که شمارمو بهش برسونه .گفت ،من بایه دخترازدواج کردم والان زنم بارداره .

طی چند سال گذشته هم سراغ مرجان رو نگرفتم .کلا سیم کارتمو انداختم رفته .

واقعا بهش گفتم تو زندگی اونو داغون کردی وگذاشتی فرار گردی بعدهم بدون اطلاع ترکش گردی و اون بعد مدتها تورو فراموش کرده .ومطمئنا بهم گفته بودن که اون خانم رو با پسر دیگه ای دیدند که توی شهر در حال تفریح بودن .بهش گفتم الان کس دیگه ای رو جایگزین تو کرده و توهم بهتره رفتی بری .من هم حاضر نیستم شمارتو واسه اون ببرم به من چه .قبل ازاینکه به مقصدهم برسم از ماشینش پیاده شدم .با خودم فکر کردم اون زن این قدر بدبخت بوده عاشق این شده مبخواسته از شوهرش طلاق بگیره زن این شه .بعد این میگه اون گیج واحمق بود هیچی بلد نبود و حتی اینکه هزینه های زندگیشو میپرداخته رو گفت .

بعد اون زن هنوز هم از همسرش طلاق نگرفته و من نمیدونم چه کار میکنه ‌ولی شاید هم یه قصه بود یارو سرهم کرده بود .نمی دونم ولی چقدر بده که از احساس یه ادم سواستفاده بشه .بعد تو بدترین شرایط رهات کنند به امون خدا ‌.بعد شاید اون مرد هم ترسیده بکشنش فرار کرده و سیم کارتشو نابود کرده .شاید مثل مادام بواری شده بود .شاید یک داستان به ادم کمک کنه .

مثلا اینکه مرد تو درون خودش چه فکری میکنه .البته همیشه همه شرایط یک جور نیست ولی زندگی این قدر ساده نیست .

هرچیه من برای وقتهای خالیم وسرگرمی و نوشتن رو دوست دارم ،شاید هم دنبال نوشتن رمان هستم .ولی هنوز دارم به موضوعش فکر میکنم ولی هی میخوام بنویسم ادامه بدم بلندش کنم بعد میگم که چی دوست ندارم ادامه بدم اینو ،باید تمومش کنم .یا باید پایان باز بگذارم ،شاید بعدا خواستم بنویسمش .

گاهی دوست دارم در مورد سرقت از بانک بنویسم گاهی میخوام جاسوسی بنویسم و گاهی دوست دارم در مورد رئیس جمهور رمان بنویسم ولی با خودم فکر میکنم واسه این زندگی شهری قصه سلبریتی ها ورئیس جمهور شاید تکراری باشه این قدر فیلم میبینند خسته میشند شاید یک محیط جدید بهتر باشه .گاهی فکرمیکنم برای مردم زندگی جدید یک ادم معمولی که مثلا تو شرایط روستا هم زندگی میکنه مطلب بهتری باشه برای خوندن .چون زندگی شهری واقعا کسل کننده هست .شاید یه زندگی شیک برای خوندن مطلب خاصی نداره .نمی دونم .ولی هی دارم مطلب میخونم تا اطلاعاتم زیادبشه .

برچسب‌ها: در مورد رم
ساحل
چهارشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۳
15:30
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />